۴ نخیر!

ناصر زراعتی مقاله‌ای پر شرح وبسط و طولانی نوشته در گویانیوزکه خلاصه‌اش این است: افشای ِ اسامی شرکت‌کنندگان آن به اصطلاح همایش ایرانیان خارج از کشور – به قول خودش – «قُبح» دارد. و بعد، با این استدلال که آن‌ها هم بشرند و اعلام اسامی‌شان، رعایت نکردن حقوق بشری ِ آن‌هاست، توصیه می‌کند، حقوق بشر آن‌ها را رعایت کنیم. نمونه هم می‌آورد: یکی از شرکت‌کنندگان آن بخور بخور ِ حماسی، یک ایرانی‌الاصل سوئدی و عضو حزب دست‌ راستی آن‌جا بوده، حزبی که از سرمایه‌داری دفاع می‌کند و چی و چی. ایشان حالا برگشته سوئد، دارد زندگی‌اش را می‌کند؛ دولت و ملت سوئد هم عین خیال‌شان نیست.
آقای زراعتی! قیاس دو دولت و جامعه‌ی سوئد و ایران، مع‌الفارق است. از این گذشته حضرات رفته بودند در به اصطلاح همایش ِ دولتی شرکت کنند که رییس‌ و رهبرش معرف حضورتان هست. گیرم عده‌ای هم گول خورده باشند که باورش البته کمی سخت است. اما اعلام ِ – و نه حتمن افشای – اسامی این خانم‌ها و آقایان (اصلن چرا باید مخفی می‌ماند تا حالا “افشا” کنیم؟) هیچ ربطی به حقوق ِ بشری آن‌ها ندارد. حقوق بشرشان سرجایش محفوظ است و نشستن در یک کنفرانس نمایشی ِ که اوصاف‌اش بر همه هویداست و گوش دادن به دُرفشانی‌های کسی که از اساس منکر حقوق بشر است، جزو حقوق بشر کسی محسوب نمی‌شود. اگر نگوییم چنین کاری مصداقی از ضدیت با حقوق بشر است، دست‌کم زشت و ناپسند است.

۲ زاویه‌های یک بازی

فضایی معلق، فضایی ارجاعی، فضای جاری وجدان و خودآگاه، لغزنده در فضای جاری، نوعی مرکزیت ساختاری و گفتمانی درونی، ضربه‌های زبانی ساختاری، هستی ناتمامی، فرصت بینامتنی، زاویه‌های متن، زاویه‌های وقایع …

آن‌چه خواندید، نه شعر فراپسامدرن است، نه عناوین فصل‌های یک کتاب ِ ژرفادار در گزارهی ناشعر یا هر چیز دیگر. این ترکیبات ِ بی‌معنی را از یک نوشته برایتان دست‌چین کرده‌ام که بخوانید و بخندید!

۱ نمایش‌ ِ فکاهی

توماس برنهارد

فارسی: ناصر غیاثی

چهار هنرپیشه‌یِ یک تماشاخانه، پس از این که دیدند جزوه‌های تحویلی ِ فکاهی‌نویس‌‌ها روز به روز زننده‌تر و کسالت‌بارتر می‌شود، به صرافت افتادند، خودشان یک نمایش ِ فکاهی بنویسند و هر چهارتا بلافاصله نشستند و، به اقتضای طبیعت،‌ فقط از خودشان نوشتند، اگر چه قصدشان این بود که هر کدام نقش خود را در آن نمایش‌ ِ فکاهی‌ی بنویسند که پس از هفته‌ها مطالعه و بررسی‌های بنیادین، به هر حال نتوانسته بودند عنوان دیگری غیر از نویسنده به آن بدهند و تازه دوازده هفته پس از خطور آن ایده به ذهن، نمایش‌ ِ آن را هم در تماشاخانه‌شان اجرا کردند. اما طبق گزارشات با این نویسنده هم موفقیتی نصیب‌شان نشد.

۹ درباره‌ی نویسنده‌ی “داستانک تبتی”

حضور محترم خوانندگان ِ گرامی ِ «مرز آبی» معروضم که
در پست قبلی به خودم اجازه دادم با شما یک شوخی بکنم: حقیت این است که «داستانکی تبتی» را خودم نوشته بودم. نه نویسنده‌ای به نام «کالاک سارهکاری» وجود خارجی دارد و نه مجله‌ای به نام «مطالعات ِ جنوب شرقی ِ آسیا».
«کالاک سارهکاری» را اگر با حروف لاتین بنویسیم، می‌شود: kalak sarehkari که همان «کلک سرکاری» خودمان باشد، یعنی به شما کلک زده بودم و سر ِ کاری بوده.
امیدوارم توانسته بوده باشم، شما را با این کارم بخندانم. حالا اگر خود داستانک به مذاق برخی خوش ننشست، حرجی نیست.
قدردان اعتماد شما

۳ داستانکی تبتی

قلبی می‌سوزد: خفته، کنار دیوار نخستین خانه‌ی یک کوچه، در خیابانی که آه می‌کشد. اتوبوسی می‌ایستد. مسافری پیاده می‌شود. اتوبوس به راه افتاد. مسافر خم می‌شود. دلش را در آغوش می‌گیرد. مسافر و دل، در آتشی خاموش، بیدار می‌شوند. مسافر دل‌بیدار می‌شود، می‌گوید: «دُردانه قلب من، گفته بودم، بخوابی، می‌سوزی.»
خیابان شاد می‌شود.

کالاک سارهکاری، نویسنده‌ی معاصر کره‌ای
از:
Zeitgenossische Literatur aus Korea
Ostasiatische Studien Zürich 2010, Heft 5, S. 24

به توضیح این‌جا مراجعه کنید

۴

وقتی حرفی برای گفتن نداریم، از هوا حرف می‌زنیم.

۵ حال و روز

در حال دورخیز برای ورود به زندگی ِ دوران ِ ماقبل ِِ میزبانی!

۶ هستم

کمی خسته، اندکی دل آزرده، قدری دل‌تنگ ِ زندگی با کتاب و کلمه، اما هنوز هستم.