۰ درباره‌ی «از نوشتن»

دو نفر رفته‌اند تمام چيزهايی را که کافکا در مورد تک تک ِ آثارش، نوشتن نامه، نوشتن يادداشت‌های روزانه و ادبيات چه برای خودش يادداشت کرده بود، يا در نامه‌هايش نوشته بود، يا به کسی گفته بود، جمع کردند و مجموعه را سال ۱۹۸۳، يعنی بيست و هفت سال پيش با عنوان «Kafka Über das Schreiben» منتشر کردند. مي‌شد آن را به «درباره‌ی نوشتن» هم ترجمه کرد، اما چون به نظر من «درباره» مناسب کافکا نبود، عنوان کتاب را به «از نوشتن» ترجمه کرده‌ام.

ين کتاب و کتاب‌ ِ «نامه‌های کافکا به اوتلا» را با هم و جلوی دانش‌گاه از يک دست دوم فروشی خريده بودم. چه مي‌دانم چند سال پيش بود، پانزده سال پيش؟ بيست سال پيش؟ به هرحال زمانی بود که دانش‌جو بودم. همان سال‌ها دو سه بار با علاقه خوانده بودم. بعدها گاهی هم با خودم مي‌بردم‌اش سرکار( تاکسي‌راني ِ لعنتی را مي‌گويم) و موقع سماق مکيدن سر ايست‌گاه‌ها، نک مي‌زدم. در آروزی ترجمه‌اش بودم. حالا برای خودش به ثمر رسيده و همين روزها منتشر مي‌شود. خيال‌تان راحت، کتاب چيزی نداشت که سانسور بشود، به قول معروف “مورد نداشت”. يا اهل فن چه مي‌گويند؟ مزه‌ی پای بساط نداشت. بنابراين چيزی از کتاب حذف نشده.

حالا آروزيم، ترجمه‌ی نامه‌های کافکا به اوتلا، دختر سرکش کافکاها و خواهر محبوب فرانتس است. فرانتس از جان و دل او تلا را دوست‌اش داشت. سخت مواظب‌اش بود. اوتلا همين‌طور. همين اوتلا بود که بيش‌تر از همه نگران حال و روز فرانتس بود. قصد دارم نم نمک ترجمه‌اش کنم.

متن پايين را که از «از نوشتن» انتخاب کرده‌ام، يادداشت کافکا در ۱۹ ژانويه ۱۹۱۱ است، يعنی پنج سال قبل از مرگ و در بيست و هشت سالگي.

يک بار در بعدازظهر يک‌شنبه‌ای که پيش پدر بزرگ و مادر بزرگم بوديم و نان کاملا نرمی را که هميشه آن‌جا معمول بود و کره‌مالی شده بود، خورده بوديم، چيزی درباره‌ی زندان خودم نوشتم. ممکن است، اين کار را بيشتر از روی خودخواهی مي‌کردم و مي‌خواستم با هل دادن کاغذ روی روميزي، با کوبيدن مداد، با نگاه کردن به جمع ِ زير لامپ کسی را وسوسه کنم، نوشته‌ را از من بگيرد، به آن نگاه کند و تحسينم کند. در آن چند سطر عمدتا راهروی زندان توصيف شده بود و بيشتر سکوت و سرماي ِ آن‌جا. در مورد برادر جامانده کلامی از سر دلسوزی هم گفته شده بود چون اوبرادر خوبه بود. شايد احساسی گذرا از بي‌ارزش بودن ِ توصيفم داشتم … يکی از دايي‌ها که دوست داشت ديگران را به تمسخر بگيرد، سرانجام ورق کاغذ را که شل نگه داشته‌ بودم، از من گرفت، نگاه کوتاهی به آن انداخت، دوباره به من برگرداند، حتا بی آن که بخندد، به ديگران که با چشم دنبال‌اش مي‌کردند، گفت: «همين چيزهای معمولي» و به من چيزی نگفت. گرچه من از جايم تکان نخوردم و مثل قبل روی کاغذ ِ پس به دردنخور خم شدم اما در واقع با يک ضربه از جمع رانده شده بودم، حکم دايی در من به معنای تقريبا واقعی تکرار شد و من حتا در حس ِ تعلق به خانواده، صاحب نگاهی به فضای سرد جهان‌مان شدم، فضايی که مي‌بايست با آتشی گرم‌اش مي‌کردم که تازه مي‌خواستم به جستجويش بروم.

۶ سه کتاب ِ تازه از نوع ترجمه

«خاطرات نیمکت فروید» را- اگر اشتباه نکنم – سه سال پیش، «کافکا، کوتاه و مختصر» را دو سال و نیم پیش و «از نوشتن» کافکا را یک سال و نیم پیش تحویل ناشرهاشان داده بودم. حالا هر سه تا مجوز گرفته‌اند.
کار نمونه‌خوانی ِ «خاطرات نیمکت فروید» را  هفته‌ی پیش تمام کردم و آن‌طور که ناشرش مدیر حوض نقره، می‌گفت، باید تا آخر هفته‌ی آینده روی پیش‌خوان کتاب‌فروشی‌ها باشد. الان مشغول ِ ِ «از نوشتن» هستم و چون نشر ثالث خیلی خوش قول است، انتشاراش نباید زیاد طول بکشد. بعد از آن نوبت نمونه‌خوانی ِ «کافکا، کوتاه و مختصر» است که خیلی امیدوارم بتوانم تا آخر این ماه تمام‌اش کنم و اوایل پاییز به همت مدیر «حوض نقره» برسد به دست اهلش.
گفتم  بی‌خبر نمانید یک وقت.

۱۰ می‌فرماید:

کنار ِ آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش

۴ یکی از ماها

- هيچ کس شبيه من نیست، من هم شبيه هیچ کس نيستم.
– نه بابا!