۰ یاد بگیریم

ما باید بالاخره یک روز یاد بگیریم وقتی مطلبی از کسی در جایی چاپ می‌کنیم، اول از صاحب مطلب اجازه بگیریم، یعنی این احتمال را در نظر بگیریم که ممکن است صاحب اثر – به هر دلیلی – دلش نخواهد کارش در آن مجله‌ی بخصوص منتشر شود یا اصلا دوباره منتشر بشود. اگر همه‌ی این‌ها را در نظر نگرفتیم، دست‌کم وقتی مطلب را منتشر کردیم، به صاحب اثر خبر بدهیم که فلانی ما فلان کارت را فلان جا منتشر کردیم.

حدود چهل روز پیش در اینرنت دیدم مجله‌ی «ارمغان فرهنگی» یک داستان مرا چاپ کرده. همان موقع به سردبیر مجله آقای داریوش معمار ایمیل زدم وضمن تشکر بابت چاپ داستان از ایشان پرسیدم: «آیا فکر نمی‌کنید باید به من خبر می‌دادید؟ من مجله را ندیده‌ام و پس ناچارم بپرسم، آیا آورده‌اید، داستان را از کجا برداشته‌اید؟» پاسخ دادند: «داستان شما از طريق آقای بهزاد موسائی كه دبير ويژه داستان نويسی گيلان بوده‌اند برای ما ارسال شده و مسئوليت اين موضوع به عهده ايشان است.» آدرس ایمیل آقای موسایی را از وبلاگ‌شان برداشتم و عین همین نامه‌ها را برایش فرستادم و اضافه کردم: «گرچه فکر می کنم، سردبیر مجله هم می‌بایست در جریان اموری این چنینی باشد، اما حالا که مرا فرستاده‌اند سراغ شما، ناگزیرم همین سئوال را از شما بپرسم.»

تا امروز هیچ خبری نشده. نه این که با چاپ یک داستان بدون اجازه‌ی ناشر و نویسنده‌اش زمین به آسمان رفته باشد، نه، نرفته، اما به گمان من همین تذکردادن‌ها و یادآوری‌ها باعث می‌شود، بالاخره امور ابتدایی ِ یک رفتار اصولی فرهنگی را یاد بگیریم.

۰ بحث شیرین ِ داورهای ادبیات

این حرف که یک نویسنده، منتقد یا روزنامه‌نگار در عمل، یک تنه، بنا بروظیفه و از منظر داوری هفته‌ای یک رمان، یعنی در طول دو سال ۱۰۶ تا رمان خوانده است، یا معجزه است یا دروغ. چون در این صورت باید پرسید، کی به زندگی ِ روزمره‌اش، به شغل‌اش، به نوشتن‌اش و اصلن به خودش  می‌رسد؟ و اگر نه معجزه باشد نه دروغ، به اجبار حاصل ِ کار ِ مثلن یکی از داوران ِ امسال بنیاد گلشیری، آقای اسفندیار آبان، می‌شود  این:

[روزی یكی از دوستان‌ام پیش من آمد و گفت: «كسی می‌خواهد تو را به قتل برساند».  بعد مكثی كرد تا عكس‌العمل مناسبی نشان بدهم. ولی من لبخندی زدم و او تا جایی‌كه می‌توانست درباره‌ی كسی كه می‌خواهد مرا به قتل برساند صحبت كرد. وقتی حرف‌هایش تمام شد، مقداری آب خنك نوشید و گفت: «به‌هرحال یادت باشد فردا طرف تو را به قتل خواهد رساند». من دوباره خندیدم و هیچ‌چیز به او نگفتم، حتی از او به‌ خاطر خبر مهم‌اش، تشكر هم نكردم.
فردای آن‌روز، قبل از این‌كه از خواب بیدار شوم مرا كشتند. زیاد دردناك نبود، اما من به‌خاطر این متاثر شدم كه چرا از دوست‌ام تشكر نكرده بودم.]

از مجموعه‌ داستان «آزادی، دو نفر»، اسفندیار آبان، نشر زمستان و موسسه انتشارات نگاه، چاپ اول، بهار ۱۳۸۰

زیاده عرضی نیست.

۲ رنگ و روی رخ‌سار

سرانجام پس از گذشت هفت هشت ماه مذاکره و مشاوره و معامله با دوست معمار ندیده‌ام، جناب مهندس علی دست به یک تغییر دکور داخلی زده‌ام، در حد وسع اما اساسی. زحمت‌اش بیش‌تر بر دوش ایکاروس بوده. من کاری نکردم مگر پی‌گیری‌های مداوم و قُرزدن زدن‌ها و دعاکردن‌ها. اگر کارتان پیش یک مهندس ِ خوب ِ بدقول گیرکرد، استفاده از این روش، باور کنید، جواب می‌دهد.

آقای مهندس گفتند، هم به صفحه‌ی اولت لینک بده و هم بنویس در نتیجه‌ی عوض شدن رنگ و روی رخ‌سار، فید سایت عوض شده. اگر می‌خواهید هم چنان مهمان مرز آبی باشید، این فید جدیداش است:

http://www.naserghiasi.com/fa/?feed=rss2

۲ اظهر من الشمس

– من هرگز دروغ نمی‌گویم.

– این اولیش!

۰ عین شوربختی‎ست

گربه باشی و به گوشت ماهی حساس!

۰ می‌خواهی خرابم کنی، از من بد دفاع کن!

«تجربه‌های زیست جهانی، موثرترین عامل شكل‌دهی مولفه‌های انسانی (فردی ) هستند و ساختار كنشی یا واكنشی درون انسان، نسبت به جهان قابل رویت، درك یا استنباط فردی با مرور آنها پایه ریزی شده و بنا می شود.»
حاضرید یک بار دیگر این جمله‌ی سی و پنج کلمه‌ای(!!!) را بخوانیم؟ نه؟ باشد. من برای خودم روخوانی‌اش می‌کنم. حوصله‌ی داشتید، هم‌راه بشوید.

ادامه‌ي مطلب…

۰ کتاب‌خوان‌ها و کتاب‌بازها می‌دانند

با یاد پدرام رضایی‌زاده و دیگرانی که کتاب‌خانه‌شان را فروخته‌اند و می‌فروشند
در کتاب‌خانه‌ی آدم ِ اهل کتاب، همیشه چند تا کتاب پیدا می‌شود که برای صاحب‌اش یادآور داستانی، خاطره‌ای چیزی‌ست. مثلا آدم می‌داند آن را کی یا کجا یا چند خریده یا کی و کجا و تحت چه شرایطی خوانده؛ یا چیزهایی شبیه به این. همه‌ی کتاب‌های کتاب‌خانه‌ی من تاریخ خرید یا دریافت دارند و اگر خوانده باشم تاریخ خواندن.
سر از ایست‌گاهی درآورده بودم، به نام Lichtefelde West (لیشته‌فلده وست) که می‌شود با کمی اغماض به «غرب ِ صحاری نور» ترجمه‌اش کرد. من آخرین تاکسی ِ صف ِ طولانی بودم. چیزی نداشتم بخوانم. به ناچار شروع کردم به تماشای بیرون و از جمله به تنها ساختمان آن طرف خیابان: دو طبقه بود و قدیمی و پت و پهن؛ بالا یک دفتر وکالت و یک مطب پزشک، پایین یک بوتیک و یک کتاب‌فروشی. کتاب‌فروشی‌های این‌جا معمولا جلوی مغازه‌شان دست‌کم یکی دو تا جعبه کتاب ِ دست دوم یا خیلی ارزان می‌گذارند و قیمت کتاب را با مداد در صفحه‌ی اول آن می‌نویسند. این یکی هم یک جعبه کتاب گذاشته بود بیرون. پیاده شدم و رفتم سراغ جعبه. بین کتاب‌ها، کتابی دیدم به نام: «ژرژ سیمنون، آندره ژید، نامه‌نگاری‌ها». کتاب را باز کردم، قیمت‌اش را ببینم، چیزی ننوشته بود. کتاب را یادم نیست به چند مارک خریدم.
تاریخ خرید را نوشته‌ام ۱۹۹۶-۰۶-۱۷. تاریخ خواندن ِ کتاب را نوشته‌ام ۱۹۹۶-۰۶-۱۸یعنی خواندن‌اش دو روز بیش‌تر طول نکشیده بود، لابد توی این ایست‌گاه و آن ایست‌گاه خوانده بودم که دو روزه تمام شده بود، البته حجم چندانی هم ندارد.
در صفحه‌ی اول یکی کتاب را امضاء کرده و تاریخ زده: ۱۹۸۲-۰۶-۲۹، مولر (Müller) ، یعنی خانم یا آقایی به اسم مولر با اختلاف چند روز، چهارده سال پیش از آن که کتاب دست من بیافتد و تقریبا هم‌‌زمان با آمدن من به آلمان، کتاب را خریده یا خوانده بود. کتاب چاپ ۱۹۷۶ است، یعنی هشت ساله بود، که مال من شد. هنوز هم که ۲۰۱۰-۱۰-۲۳ باشد، یعنی در حالی که سی و سال از عمرش می‌گذرد، تر و تمیز است.
و این همه چهارده سال و اندی ماه پیش بود.

۰ دوست و دشمن

شش هفت ماه پیش نوشته بودم: پس چرا مرا فیلتر نمی‌کنند!؟ حالا به آروزیم رسیدم. این تنها باری بود که عدو سبب خیر شد.
در طول چند روز گذشته دوستان متعددی ایمیل زدند که فلانی سایت‌ات فیلتر شد. برای همه‌شان نوشتم:
«من هم یکی مثل هزاران وبلاگ و وب‌سایت دیگر. این‌ها فقط عرض خود می‌برند و هیچ زحمتی برای ماها نمی‌دارند: گوگل‌خوان و فیلترشکن را عشق است.»
فقط نمی‌دانم، چرا هیچ‌کدام‌شان به من تبریک نگفتند. بر وزن «مملکته داریم؟» باید بگویم: اینام دوستن من دارم؟؟

۰ از نامه‌ی کافکا به فلیسه، یکم به دوم نوامبر ۱۹۱۴

دو نفر هستند و بودند که در درونم با هم می‌جنگند. یکی کم و بیش همان‌طوری است که تو می‌خواهی. قادر است آن‌چه را که برای برآوردن آروزهای تو ندارد، در طول پیش‌رفت‌اش به دست بیاورد.[…] آن یکی فقط به کار فکر می‌کند، کار تنها نگرانی اوست. کار باعث می‌شود زشت‌ترین تصورات نیز برای او بیگانه نباشد. مرگ بهترین دوست‌اش، قبل از هر چیز، مانع ِ کارش است، گیرم کوتاه مدت. ما به ازای  این زشتی این است که ممکن است برای کارش درد هم بکشد. این دو با هم می‌جنگند، اما این یک جنگ واقعی نیست که هر کدامشان با دو دست آن دیگری را بزند. اولی وابسته به دومی است. این یکی هرگز، به دلایل درونی هرگز، توانایی از پا درآوردن آن یکی را ندارد، برعکس زمانی خوش‌بخت است که دومی هم خوش‌بخت باشد و اگر قرار باشد به ظاهر جنگ را ببازد، اولی در برابرش زانو می‌زند و چیز دیگری غیر او را نمی‌خواهد ببیند. […] این دو با هم می‌جنگند […] فقط نمی‌توان چیزی را در آن ها تغییر داد، مگر نابودی هردو‌شان.

۰ از g تا l

وسط ترجمه‌ی یک جمله برخوردم به کلمه‌ی Unzugänglichkeit. هر جانی کندم، دیدم جمله به خاطر وجود بی‌وجود همین یک کلمه بی‌معنی می‌شود. به هزار تا فرهنگ لغت مراجعه کردم، توی اینترنت گشتم، فکر کردم. بی‌فایده بود. بی اغراق چهل و پنج دقیقه وقت صرف کردم. نشد که نشد. برای هزار و یکمین بار که جمله را خواندم، دیدم Unzugänglichkeit نیست، بلکه Unzulänglichkeit است. می‌بینید که تمام حروف این کلمه عین هم‌اند، مگر وسط یکی‌شان g آمده، وسط آن یکی l. حالا جمله معنا‌دار شده بود.

صفحات 1 2