۱ آخرین حلقه‌ی زنجیر اندیشه

گزین‌‌گویه چیست؟ چه کسانی آن را نمایندگی می‌کنند؟ آیا عصر گزین‌گویه‌گویی به پایان رسیده یا دستخوش دگرگونی شده؟ آیا جهان مجازی زایش دوباره‌ی آن را ممکن ساخته؟ نوشته‌ی کوتاه زیر می‌کوشد پاسخ‌هایی برای این پرسش‎ها بیاید.

پیشینه‌ی گزین‌گویه یا کلمات قصار

«گزین‌گویه» یا «کلمات قصار» (aphorism) که از کلمه‌ی یونانی aphorismosمشتق شده، در ابتدا به معنای تفاوت یا اصل بود و در زبان پزشکی کاربرد داشت و نخستین بار بقراط حکیم این مفهوم را به‌کار برد. گزین‌گویه‌های او راهنمایی‌های کوتاه پزشکی برای حفظ سلامتی را دربرمی‌گرفت. این مفهوم بعدها به ادبیات راه یافت و تعریف تازه‌ای از آن به‌دست داده شد که همان تعریف امروزین ِگزینه‌گویه است.
 
گزین‌گویه یا آخرین حلقه‌ی زنجیر اندیشه
 فرهنگ‌های ادبی ِمختلف در تعریف ِگزین‌گویه آورده‌اند: نوع (ژانر) ادبی، بیان موجز، روشن و دقیق اندیشه‌ای پرمحتوا که حامل نکته یا عقیده‌ای ظریف و باریک‌بینانه باشد. به عبارت دیگر گزین‌گویه در یک یا چند جمله به بیان اندیشه‌ای می‌پردازد که شامل و حاصل تجربه یا شناخت نویسنده‌ی آن باشد. «آخرین حلقه‌ی زنجیر اندیشه»از مشهورترین این تعاریف است. گزین‌گویه ازنظر سبک و محتوا غنی‌تراز ضرب‌المثل بوده، تاثیری غافل‌گیرانه دارد، خواننده را به وجد آورده یا به اندیشه فرومی‌برد. از دیگر نشانه‌های گزین‌گویه می‌توان به لحن کنایی و شوخ آن اشاره کرد. در گزین‌گویه‌های ادبی نزدیکی بین شوخی و جدی ملموس است. هم از این روست که برخی اعتقاد دارند، گزین‌گویه فرزند خلف ِ بذله‌گویی است، گو که بذله‌گویی نوشته نشده، بل که تنها گفته می‌شود. اگر گزینه‌گویه را این را هنر ماشین سازی بسنجیم، می‌شود آن را فورمول وان ادبیات خواند.

ادامه‌ي مطلب…

۱ رویاروی دیوار ِ سانسور

همه‌ی اهل قلم و فرهنگ ایران به خوبی و روشنی می‌دانند، کمتر کتابی بدون حذف ِ کلمه، جمله یا پاراگراف موفق به گرفتن مجوز نشر می‌شود. دیوار ِ بلند ِ سانسور، جامعه را از ادبیات خلاق و پویا، از ادبیات ِ فارغ از بایدها و نبایدها محروم می‌کند و مانع پرواز تخیل نویسنده هنگام نوشتن می‌شود. از این رو نویسنده‌ی ایرانی ناگزیر از اعتراض پی‌گیرانه و بلاوقفه به وجود سانسور است.

ادامه‌ي مطلب…

۰ دیروز و امروز

دیروز، جایزه

زمستان سه سال پیش (۱۳۸۶) ناشرم ایمیل زد، خانمی دنبال تو می‌گردد. دقیق نمی‌دانستند چه می‌خواهد. حدس می‌زدند، جایزه‌ای نصیب «تاکسی‌نوشت» شده باشد. من دست بر قضا ایران بودم. تماس گرفتم، گفتند: «تاکسی‌نوشت» جایزه‌ی حوزه‌ی هنری را برده است. مانده بودم چه بکنم. اگر جایزه را نمی‌پذیرفتم، لابد دیگر باید قید چاپ کتاب را در ایران می‌زدم و اگر می‌پذیرفتم، جواب ِ وجدانم را که می‌گفت: «تو داری از یک نهاد دولتی جایزه می‌گیری» چه می‌دادم؟ بی‌اغراق با دست‌کم ده نفر از دوستان نویسنده‌ام که داخل ایران بودند، مشورت کردم. همه بدون استثناء گفتند، بگیر. استدلال‌های آن‌ها مثل «حوزه‌ی هنری الان خودش را یک پا دگراندیش می‌داند»، « تو کتابی نوشته‌ای و یک عده پسندیده‌اند و می‌خواهند به تو جایزه بدهند. چرا نباید گیری؟»، «تو که کتاب را سفارشی یا برای خوش‌آمد آن‌ها ننوشته‌ای»، «اختلافات ِ حوزه‌ی هنری با دولت خیلی زیاد است.» و چیزهایی دیگری از این دست داشت آرام آرام مجابم کرد که فهمیدم دو تن از داوران این جایزه که من می‌شناختم، آقایان مرادی کرمانی و اسدالله امرایی هستند. پس پذیرفتم و گرفتم.

ذره‌ای تردید ندارم که اگر اوضاع آن روز مثل امروز بود، از گرفتن آن جایزه سرباز می‌زدم.

امروز، انتشار

پیش از این نوشته بودم، دوباره تکرار می‌کنم: همین الان یک مجموعه داستان و یک مجموعه طرح آماده‌ی انتشار دارم. فروردین – اردیبهشت ۸۸ با دو ناشر تماس گرفتم که مجموعه‌ها را برای چاپ در اختیارشان بگذارم، اما جنبش که شروع شد، پشیمان شدم و حرفم را پس گرفتم. چون من یکی تا زمانی که اوضاع چنین است و سانسور این چنین بی‌ دروپیکر، دیگر حاضر نیستم بروم در ِ وزارت‌خانه‌ای که رییس جمهورش معرف حضور همه‌ی ماست، تقاضای مجوز کنم و به سانسور ابلهانه‌شان تن بدهم. انگیزه‌هایی مثل شهرت که سابق براین دلم را (مثل همه‌ی تازه‌کارها) می‌بُرد، دیگر نمی‌بَرَد.

ممکن است خرده‌گیران بگویند، در طول سال ۸۹ دو کتاب ترجمه از تو منتشر شده است. جهت اطلاع بگویم: قرارداد این کتاب‌ها مال دو تا سه سال پیش بود. قرارداد ِ دو کتاب دیگر که باز ترجمه است و تا چندی دیگر منتشر خواهد شد، یکی مال سه سال پیش است و دیگر مال فروردین ۸۸. من ناگزیر بودم و هستم در برابر تعهدی که در برابر ناشر دارم، عمل کنم.

گرچه توضح واضحات است، اما برای رفع سوءتفاهم‌های احتمالی ناچار از تکرارم: آن‌چه که در مورد انتشار اثر می‌گویم، به هیچ وجه به معنای صادر کردن نسخه برای همگان نیست و فقط و فقط در مورد خودم اعتبار دارد. صلاح ملک خویش خسروان دانند.

۰ بسته شدن کامنت‌دانی

از وقتی این‌جا فیلتر شده، امکان نوشتن کامنت از بیش‌تر خواننده‌های داخل که در ضمن تنها کامنت‌گذاران ِ یادداشت‌هایم بودند، سلب شده. از سوی دیگر چند وقتی‌ست، کار من شده حذف پیام‌های تبلیغاتی یا به قول وردپرس جفنگ‌ها. پس برای مدتی کامنت‌دانی را می‌بندم تا وقتی از شرشان خلاص بشوم. خدا نگه دارد گوگل‌خوان را.

۱ از دست‌های پینه بسته و سینه‌ی سپید

حتما این توصیه‌ی کیچ و کلیشه‌ای را شنیده یا خوانده‌اید که نویسنده باید آن‌قدر بنویسد تا دست‌اش پینه ببند. (شما را نمی‌دانم اما این جمله همیشه مرا یاد کلیدر و مچ‌بند‌های دولت‌آبادی می‌اندازد). عرضم به حضورتان که امروزه روز دیگر دست هیچ نویسنده‌ای پینه نمی‌بندد، به این دلیل ساده که با کامپیوتر می‌نویسد. بنابراین خیلی زیاد هم که بنویسد، دست بالا، نوک انگشتان دو دست ِ مبارک‌اش به مورمور می‌افتد و کون و کمر و گردن و شانه‌هایش خسته می‌شود. آن عده هم که مثل من تایپ کردن را نصفه نیمه پیش خودشان یاد گرفته‌اند، اگر خیلی زیاد بنویسند، انگشتان کوچک و آخر دو دست ِ مبارک‌شان لنگ به هوا می‌ماند که معمولا خشک می‌شوند و از بی‌حرکتی سرد. در هر حال و صورت دیگر از پینه مینه خبری نیست به خدا!

یکی دیگر از این توصیه – تصویرهای آبکی و دراماتیک که کمی هم  آمیخته به اروتیکی پنهان است (قابل توجه ارشادکنندگان ِ سانسورچی) خیره شدن یا چشم دوختن یا ذل زدن به سینه‌ی سپید ِ کاغذ است. باباجان امروز روز اگر نویسنده‌ای به جایی خیره بشود، همانا مانیتور بدمصب است، نه سینه‌ی سپید کاغذ.

۰ کافکا و جایزه‌ی ادبی ِ فونتانه

به فرانتس کافکا تنها یک‌بار جایزه‌ی ادبی تعلق گرفت: جایزه‌ی فونتانه، در سال  ۱۹۱۵ و توسط «کانون ِ حمایت از نویسندگان ِ آلمانی».  راینا شتاخ، در جلد دوم زندگی‌نامه‌ی کافکا و یوآخیم اونزلد در کتابی دیگر مفصل به چند و چون این جایزه و اهدای آن به کافکا پرداخته‌اند. برای خوانندگان وب‌سایت رادیو زمانه گزارش کوتاهی از پژوهش‌های این دو تن تهیه دیده‌ام.

در یازدهم اکتبر ۱۹۱۵ ماکس برود جدیدترین شماره‌ی وایسه‌بلته (Weiße Blätter) را می‌گذارد جلوی کافکا؛ ماهنامه‌ای ادبی از انتشارات کورت وُلف در لایپتسیگ، ویژه‌ی ادبیات مدرن و بویژه ادبیات اکسپرسیونیستی آلمان. “مسخ” آن‌جا منتشر شده بود، اما بدون اطلاع کافکا و با چندین غلط‌های چاپی. کافکا که حساسیت خاصی نسبت به بی‌غلط بودن چاپ آثارش داشت، نه نمونه‌ی چاپی ِ “مسخ” را دیده بود و نه صفحه‌بندی‌اش را. لابد از خودش می‌پرسید، چه شده که ناشر ناگهان حالا یاد او افتاده و “مسخ” را منتشر کرده است؟ آن‌ها حتا آدرس کافکا را نداشتند و به همین خاطر مجله را به آدرس ماکس برود فرستاده بودند.

دو سال پیش از این

پاره‌نوشت ِ «آتش‌انداز» کافکا جزو سری کتاب‌های ادبی ِ دریونگسته‌تاگ (Der jüngste Tag) از انتشارت وُلف، و داستان «حکم» در سال‌نامه‌ی ادبی ِ همان انتشاراتی منتشر شده بود. کافکا همان موقع به ناشرش کورت وُلف پیشنهاد داده بود «حکم» و «آتش‌انداز» را همراه با «مسخ» را در یک کتاب و تحت عنوان «پسران» منتشر کند. یک سال بعد کورت وُلف به سفارش ماکس برود با انشتار این سه اثر موافقت کرده و از کافکا می‌خواهد دست‌نوشته‌ی «مسخ» را برایش بفرستد. کافکا پس از کمی تعلل داستان را می‌فرستد. اما «مسخ» دو سال  روی میز ِ سردبیر  وایسه‌بلته‌ خاک می‌خورد و هیچ خبری از وُلف نمی‌شود.

ادامه‌ي مطلب…