۳ فضولی موقوف

چندتا کلمه‌ی آلمانی هست که یادم هست کجا و چطور یادگرفتم‌شان. یکی از این کلمه‌های خاطره‌انگیز ِ Sache (زاخه) است. ایشان هزارتا معنی دارند. همین بس که در به‌ترین فرهنگ ِ موجود ِ آلمانی – فارسی، فرهنگ دکتر فرامرز بهزاد یک ستون کامل در تصرف ایشان است.

آن وقت‌ها اما فقط دو تا فرهنگ لغت داشتیم: فارسی به آلمانی ِ یونکر – علوی و آلمانی – فارسی ِ عباسی. چاپ اول عباسی مال ۱۳۴۲ بود. من چاپ هشتم‌اش را داشتم مال ۱۹۸۰٫ هنوز هم دارم. این ضدفرهنگ یک آشغال به تمام معناست، پر از غلط. این جمله که مثالی است برای توضیح یک کلمه مشتی است از خروار: «لطف خودتان را دربارۀ من همیشه مبذول دارید.» باری پنج شش ماه که از آمدن من به آلمان گذشت، به کمک سعید که دانش‌جو بود و به همراه یک دانش‌جوی آلمانی مفت و مجانی به ما تازه از راه رسیده‌ها آلمانی درس می‌داد، دستورزبان پایه را یادگرفته بودم. معنی لغت‌ها را هم به اجبار در همین ضدفرهنگ عباسی نگاه می‌کردم. یکی از کلمه‌هایی که تازه یاد گرفته بودم Sache بود. عباسی، طبق معمول غلط و درست قاطی، جلویش نوشته بود: “چیز، شیء، دعوی”. من هنوز تا بکار بردن ِ “شی‌ء” و “دعوی” خیلی راه داشتم. پس “چیز” عزیز در ذهنم مانده بود.

همان حدودها یک روز ایست‌گاه آخر اتوبوس وقتی پیاده می‌شدم، دیدم کیف پول پیرمردی روی صندلی‌اش جا مانده. کیف را برداشتم و نشان‌اش دادم و درست و حسابی و بدون غلط گفتم: “این کیف شما است؟” گفت: “بله”. او که خوش‌حال داشت تشکر می‌کرد، من در ذهنم مشغول آماده کردن ِ جمله‌ی بعدی بودم. نمی‌خواستم، فقط به یک “خواهش می‌کنم” اکتفا کنم. فکرکردم بگویم، “اختیار دارید” یا “وظیفه‌ی ماست” (گفتم که تازه از ایران آمده بودم). “اختیار دارید” که اصلا نمی‌دانستم چه می‌شود. (که البته چنین چیزی در آلمانی نداریم.) می‌ماند “وظیفه‌ی ماست”. اما این را دیگر یاد گرفته بودم که این‌جا کسی از خودش با ضمیر اول شخص جمع حرف نمی‌زند. پس جمله‌ام می‌شد: “این است وظیفه‌ی من”. لب‌خند بر لب و گردن کج، با لحنی که یعنی ببین ما خارجی‌ها چقدر آدم‌های خوبی هستیم، وقتی “این است…”  را گفتم، تازه دیدم ای داد بی‌داد، نمی‌دانم “وظیفه” به آلمانی چه می‌شود. اما در این لحظه‌ی هول‌ناک کلمه‌ی نجات‌بخش ِ فارسی “چیز” به یادم آمد و فورن جمله‌ام را با “چیز (Sache)” تمام کردم: (Das ist meine Sache) پیرمرد با تعجب نگاهم کرد و تند تند خداحافظی گفت و رفت. من، متعجب از تعجب ِ پیرمرد، داستان را برای معلم‌ام تعریف کردم. سعید قاه قاه خندید و گفت:  Das ist meine Sache بسته به لحن و موقعیت، یعنی “مسئله‌ی خودم است”، “به خودم مربوط است”، “فضولی موقوف!”

۰ داستانکی از کلیله و دمنه

تا یک شب دزد در خانۀ ایشان رفت. بازرگان در خواب بود. زن از دزد بترسید، او را محکم در کنار گرفت. از خواب درآمد و گفت: این چه شفقت‌ست و بکدام وسیلت سزاوار این نعمت گشتم؟ چون دزد را بدید آواز داد که: ای شیرمرد ِ مبارک قدم، آنچه خواهی ببر که بیُمن ِ قدم تو این زن بر من مهربان شد.

تصحیح مجتبی مینوی

۰ وقتی قیچی ران‌ها، گرما و هوا را می‌روبد!

محمود فلکی، شاعر، نویسنده، منتقد مقیم آلمان که در چند دوره داور جایزه‌ی بنیاد گلشیری نیز بوده، اخیراً رمانی در آلمان منتشر کرده‌است با عنوان „مرگ دیگر کارولا“. در این رمان آن چنان مملو از آشفتگی ِ زبانی است که مجالی برای پرداختن به جنبه‌های دیگر کتاب باقی نمی‌گذارد. برای جلوگیری ازاطاله‌ی کلام ناگزیر بوده‌ام تنها به نمونه‌هایی اندک بسنده کنم. بدیهی است که در نقل قول‌ها کلمات با همان رسم‌الخطی آورده شده که در کتاب است.

ناصر غیاثی

می‌توان و چه بسا باید به عنوان نویسنده‌ی آوانگارد، برای نوآوری در زبان، بخشیدن ریتم به متن، گفتن از نوعی دیگر و به هزار و یک دلیل دیگر از دستوریان سرپیچی کرد، در دستورزبان دست برد و کلمات و ترکیب‌های تازه‌ای ساخت. اما شرط موفقیت چنین آوانگاردیسمی این است که نوآوری‌هایش حاوی معنا یا معناهای تازه‌ای باشد. حجم بزرگ اشتباهات فلکی چنین موفقیتی را از “مرگ دیگر کارولا” سلب کرده است.

یکسانی لحن

فلکی می‌خواهد در “مرگ دیگر کارولا” ماجرایی را از زبان دو راوی، با دو شخصیت و روحیه‌ی متفاوت، روایت کند اما در نمایاندن این تفاوت از طریق تفاوت لحن، چه در توصیف‌ها و چه در گفتگوها، کاملاً ناموفق است. هر دو روای با واژگان و زبان و نثری کم وبیش یکسان به توصیفات کم و بیش یکسان امور می‌نشینند. در روایت‌ها و توصیف‌های این دو، آدم‌ها روی صندلی یا مبل و یا حتا مخده نمی‌نشینند، در آن‌ها “فرومی‌روند”، همه چیز “بدوی” است از حس بگیر تا لذت و شکوه، همه چیز را “می‌نوشند” از رنگ بگیر تا زیبایی و شراب و هماهنگی. همه چیز “یله” است و “یله” می‌شود از چهره بگیر تا نگاه و سر، همه چیز “می‌درخشد” از ساق و ران یک دختر سیزده ساله بگیر تا نظم و دندان، همه “چمپاتمه” [چمباتمه] می‌زنند، “میخ [میخکوب] می‌شوند”، “لیوان را سرمی‌کشند” و همه چیز با همه چیز همیشه “هماهنگ” است و  “لبها… تنهای جای بی‌پوست بدن” است.

توصیف‌ها

فلکی هر قصدی که از برگزیدن زبان شاعرانه در جای جای کتاب داشته باشد، چه ارتقاء دادن ِ زبان راوی و چه شخصیت‌سازی، حاصل کار یا تعدادی تصویر بسیار کلیشه‌ای و کیچ است و یا لفاظی‌هایی سانتی‌مانتال. نمونه‌های زیر دست‌چینی از یک تلاش عبث‌اند: “استیک را با دقت می‌برید و به چنگال می‌زد، دهانش را با آرامش غنچه‌ای که در باز شدن شتابی ندارد، آهسته می‌گشود و لقمه را در انتهای دهان می‌خواباند”، “مثلث صورتی ِ لای رانها… مثل غنچه‌ای در میان گندم‌زار می‌درخشید”، “مثل گلی که هوا را خنک می‌کند، “مثل شبنم بر گلی تازه شکفته”، “صدایی که مثل زمزمه‌ی برگها از نسیمی که از دریا می‌وزد” و “صدای بوق ماشین‌ها رونقی” ندارد. دسته‌ای دیگر از توصیف‌ها، آن‌طور که فلکی می‌نویسد، از اساس محال‌اند: “زانوهایش را بغل می‌کند. چانه را بر صلیب دستها فرود می‌آورد”، “پنجه‌ها روی زانو صلیب می‌شود”، بهروز و کاملیا “دور تن دیگری حلقه می‌زنند”، “کاملیا … بازوهایش را دور گردن بهروز حلقه می‌کند، سرش را روی سینه‌ی او می‌گذارد” و شوهر کاملیا “مهندس آب و برق” است.

فراموشی نویسنده

فلکی در این کتاب دچار فراموشکاری و بی‌دقتی‌های هولناکی می‌شود. چکیده‌ای از یک نمونه را می‌خوانیم‌: “پشت در بهروز به کاملیا حمله می‌کند. چنان او را در [به ] خود می‌فشارد … انگشتهای دست راست بهروز بر [به] یقه‌ی پیراهن … کاملیا فرومی‌روند… دکمه‌ها به هوا پرتاب می‌شوند. .. بهروز بند وسط سینه‌بند را جرمی‌دهد… دنبال زیپ دامن می‌گردد… زیپ را پایین می‌کشد، اما دامن پایین نمی‌آید. غزن مانع است. آن را با فشار انگشت از جا می‌کند… با دندان شورت را پاره می‌کند… وقتی فریادها و نفس‌های بهروز آرام می‌گیرد، کاملیا او را به سویی می‌غلطانند. با شتاب لباسش را می‌پوشد و از در بیرون می‌رود”. نویسنده فراموش می‌کند، وقتی بهروز با چنگ و دندان پیراهن و دامن و پستان‌بند و شورت را پاره و پوره می‌کند، دیگر لباسی باقی نمی‌ماند تا کاملیا “با شتاب” آن را بپوشد. در ادامه‌ی همین صحنه، فلکی می‌نویسد، پس از آن “کاملیا یک راست به خانه می‌رود، پسر چند ماهه‌اش را از بغل شوهرش، که روی مبل نشسته و مسباقه‌ی فوتبال تماشا می‌کند، برمی‌دارد و در تختش می‌گذارد. خودش را در [به] بغل شوهرش می‌اندازد. شلوار و شورت شوهرش را بزرو پایین می‌کشد و در همان حال نشسته سوار بر رانهایش می‌شود. بی‌اعتنا به گریه‌ی بچه همچنان خود را به بالا و پایین حرکت می‌دهد. تلویزیون روشن است، ولی بدن کاملیا آن را از دید مرد پنهان کرده است. مرد صدای مفسر و تماشاچی‌ها را می‌شنود. گاهی از زیر بغل عرق‌کرده‌ی کاملیا نگاهی به تلویزیون و بچه می‌اندازد ودوباره با تعجب حرکت کاملیا را می‌پاید. با اوجگیری ناگهانی فریاد تماشاگران که  در صدای مفسری که „گل“ را نعره می‌کشد، شیون بچه و فریاد کاملیا اوج می‌گیرد. کاملیا آرام می‌گیرد. بلند می‌شود، به اتاق خواب می‌رود، در را می‌بندد. روی تخت دراز می‌کشد… به خواب عمیقی فرومی‌رود. از خواب که بیدار می‌شود، تازه متوجه می‌شود که شورتش را پیش بهروز جا گذاشته است.”. گذشته از این که در چنان فضایی که فلکی ترسیم می‌کند، امکان نعوظ مرد محال به نظر می‌رسد، چگونه ممکن است کاملیا پس از از سر گذراندن ِ این همه وقایع، “به خواب عمیقی فرورود” و تازه پس از بیدار شدن یادش بیاید که شورت‌اش را جاگذاشته است؟

یک نمونه‌ی دیگر: بهروز در جستجوی کاملیا در تهران در قهوه‌خانه‌ای نشسته است. پدر ِ کاملیا را حسب اتفاق می‌بیند، به تعقیب او می‌پردازد و آدرس خانه‌ی آن‌ها را یاد می‌گیرد. شش روز در انتظار دیدن ِ کاملیا نزدیک خانه‌ی او منتظر می‌ماند و سرانجام در روز هفتم موفق به دیدن او می‌شود. اما فلکی یادش می‌رود که بهروز هفت روز پیش در قهوه‌خانه بود، پس می‌نویسد: “نمی‌دانم چه مدت همچنان بر جدول خیابان نشسته بودم که تازه متوجه شدم کتم را در قهوه‌خانه جا ‌گذاشته‌ام. برگشتم. کت هنوز بر صندلی آویخته بود. استکان چای دست نخورده بود. اصلا آن را ننوشیده بودم. کتم را برداشتم. یک تومان روی میز گذاشتم و از قهوه‌خانه… بیرون رفتم”.

فلکی در توصیف جزییات نیز دچار اشتباه می‌شود. به مثل “تا سفیدی گردنش از سیاهی بلوزش بدرخشد. بلوز یقه اسکی بی‌آستینش به بدنش چسبیده بود”. او دقت ندارد که یقه‌اسکی تمام گردن را می‌پوشاند. یا در جایی دیگر یادش می‌رود، فوریه وسط زمستان است و از “نور بی‌رمق پاییزی” در این ماه می‌نویسد. یا وقتی بهروز و کاملیا تصمیم می‌گیرند،  قاچاقی از مرز خارج بشوند، باز فلکی یادش می‌رود که در این صورت یگر نیازی به شناسنامه و گذرنامه‌ی جعلی نیست. یا اسم مکانی ابتدا “کافه‌ی ادبیاتCafe Literatur ” هست چند صفحه بعد همان مکان اسم‌اش می‌شود “Literaturhaus”. گاه می‌نویسد “ستاره‌شناسی”، گاه “اخترشناسی” و این هر دو را با طالع‌بینی بروج فلکی اشتباه می‌گیرد و حتا اسامی بروج فلکی را ترجمه می‌کند: “ستاره‌ات دوقولو باشد یا ترازو، باکره باشد یا ورزا”

زبان گفتار، زبان نوشتار

گذشته از این که گفتگوهای کتاب گاه به زبان نوشتار است و گاه به زبان گفتار، گاهی نیز بخشی از یک گفتگو به زبان گفتار است و بخشی دیگر به زبان نوشتار:” یعنی با شما، با تو می‌توانم. باشه!”، “هیچ فکر نمی‌کردم توی تیمارستان خودکشی بکنه”، “چه فرقی می‌کنه کجا باشه؟ یا چه جوری مرده باشد؟”، “هم برام عزیز بود و هم مرا به یاد یک موقعیت تلخ می‌انداخت” و تکرار مکرر ِ “فکرکردم اینجوری بهتره”.

غلط‌های دستوری

از دیگر مشکلات فلکی در این کتاب بکار بردن نابه‌جای حروف اضافه و صرف غلط فعل است: “در بالش و لحاف آنها به جای پَر، از پول پر است”، “کاغذ را باز می‌کند و در [به] آن خیره می‌ماند”، “انگشت‌های … بهروز بر [در] یقه‌ی پیراهن … کاملیا فرومی‌روند”، “از سخت‌گیری‌های … کاملیا نسبت به شهاب اعتراض می‌کرد”، “به جای اینکه رنگهایش را به من نشان بدهد، باد و بورانش را سرم می‌بارد[می‌باراند]”، “CD را به دستگاه فروبرد [داخل دستگاه گذاشت]”، “عروس و داماد ایستاده بودند و [مهمان‌ها] یکی یکی می‌رفتند جلو و با آنها روبوسی می‌کردند”، “به پلیس تلفن زدم و گفتم که مردی می‌خواست [می‌خواهد] به من تجاوز کند، شاید هم گفتم که می‌خواست [می‌خواهد] مرا بکشد”، “پدر کاملیا … هرچه دشنام داشت به سمت تاریکی بارید [باراند]”، “از کجا معلوم آنچه در زندگی ِ روزمره می‌گذرد، یک خواب بلند نباشد و آن‌چه در خواب می‌گذرد، زندگی واقعی نیست[نباشد]؟”، “بهروز می‌دانست که تلخی کاملیا به رفتار او هم بستگی داشت[دارد]”، “با اتوبوس ۱۰۲ درHauptbahnhof [ایستگاه اصلی راه‌آهن] پیدا شد.”

ترکیبات بی‌معنی

فلکی به جای کمد فلزی می‌نویسد “کمد فولادی”، به جای آتش زدن یا روشن کردن سیگار می‌نویسد “به آتش کشیدن سیگار”، به جای فرستادن دود سیگار به هوا می‌نویسد: “فرستادن سیگار به هوا”، به همین ترتیب است “ترشحات خون” به جای پشنگه‌ی خون و “قوری بست‌زده” به جای قوری “بند زده”. کتاب پر است از ترکیب‌ها، صفت‌ها و قیدهای بی‌معنایی چون: “احساس توهین‌شدگی”، “سخاوت خیال‌مندانه”، “کسل‌آور”، “پرسش‌آمیز”، “شوخ‌مندانه” و “نظام آیین‌وار”، “فشارهای عصبی بالارونده”، “جاذبه‌ی پنهان روشنفکرمابانه”، “بازشدن حواس” و جمله‌هایی از این دست: “حسرتی شاداب، که تا مدتی رنگسایه‌ی لحظه‌های تنهایی‌اش می‌شد”، “قیچی رانها، گرما و هوا را می‌روبد.”

اطلاعات اضافی

در طول کتاب انبوهی از اطلاعات به خواننده ارایه می‌شود، بی‌آن‌که کم‌ترین کارکرد داستانی داشته باشند. از آن جمله‌اند، اسامی خیابان‌ها، بارها، کافه‌ها، سیگارها، مجلات، روزنامه‌ها، نوع آبجو و تختخواب و سگ ِ رهگذر، شکل زیرسیگاری و به جز در مواردی معدود رنگ و شکل لباس‌ها. وسرانجام معلوم نیست، وقتی آخر کتاب یک واژه‌نامه آمده، چرا معنی ِ برخی دیگر در خود متن و داخل پرانتز آورده می‌شود و یا معنی برخی دیگر از واژه‌های آلمانی که در متن آمده‌اند، در واژه‌نامه‌‌ی آخر کتاب نیستند. ضمن این که “مجله‌های بولواری” ترجمه‌ی کلمه به کلمه‌ی واژه‌ی آلمانی ِ Boulevardzeitschriften و به معنی «مطبوعات زرد» است و “blasen” و “فرانسوی” هر دو به معنی «سکس دهانی». خواندن چنین اشتباهی آن‌هم از زبان یک روسپی آلمانی شگفت‌آور است.

نقل از رادیو زمانه

۰ قصه‌ی آقای موریتس کوچولو

وُلف بیرمن[۱]

فارسی: ناصر غیاثی

یکی بود، یکی نبود. پیرمرد کوچولویی بود به اسم موریتس که کفش‌های خیلی بزرگ و پالتوی سیاه و عصای بلند سیاه داشت و اغلب با همین‌ها قدم ‌می‌زد.

زمستان بلند ، بلندترین زمستان ِ جهان در برلین، از راه که رسید مردم یواش یواش بداخلاق شدند.

راننده‌ها غرمی‌زدند چون خیابان‌ها آن‌قدر لیز بود که ماشین‌ها سُرمی‌خوردند. پلیس‌های راهنمایی و رانندگی غرمی‌زدند چون مجبور بودند توی خیایان‌های سرد بیایستند. مغازه‌دار‌ها غرمی‌زدند چون مغازه‌هاشان سرد بود. آشغالی‌ها غرمی‌زدند چون برف تمامی نداشت. شیرفروش‌ها غرمی‌زدند چون شیر تو ظرف یخ می‌بست. بچه‌ها غرمی‌زدند چون گوش‌شان حسابی سرخ می‌شد و سگ‌ها از فرط ِ خشم ِ از سرما دیگر اصلن عوعو نمی‌کردند، فقط می‌لرزیدند و دندان‌هاشان از سرما به هم می‌خورد. و این خیلی ترس‌ناک بود.

در چنین روز ِ سرد ِ برفی‌ی آقای موریتس کلاه آبی رنگ به سر رفت قدم بزند. با خودش فکرکرد، مردم چقدر عصبانی‌اند! دیگر وقت‌ش شده دوباره تابستان از راه برسد و گل دربیاید.

آقای موریتس به محض این‌که از وسط مردم ِ غرغرو داخل بازارچه شد، ناگهان کلی گل زعفران و لاله و سوسن و رُز و میخک و قاصدک و داوُدی سبزشدند. اولش اصلن متوجه نشد. در حالی‌که مدت‌ها بود کلاهش کلی از سرش بالا رفته بود، چون گل‌ُها هی زیادتر و بلندتر می‌شدند.

خانمی جلوش ایستاد و گفت:«اوه! چه گل‌های زیبایی روی سرتان درمی‌آید.» آقای موریتس گفت:«گل روی سر من؟ محال است.» «باور کنید! توی این ویترین نگاه کنید، تصویر‌تان را می‌بینید. اجازه هست یک گل بچینم؟» آقای موریتس تو ویترین دید واقعن روی سرش کلی گل سبزشده، همه رنگی و بزرگ، از همه نوع. گفت:«خواهش می‌کنم، بفرمایید.» خانم گفت:«من یک گل رُز کوچک می‌خواهم.» و یکی چید. دختربچه‌ای گفت:«منم یک میخک برای برادرم می‌خواهم.» آقای موریتس خم شد تا دست دخترک به سرش برسد. لازم نبود خیلی خم بشود، چون قدش از مردهای دیگر کمی کوتاه‌تر بود. در این مدت کلی آدم دور آقای موریتس کوچولو جمع شده بود و داشتند از سرش گل می‌چیدند. سرش درد نمی‌گرفت و گل‌ها هم بلافاصله دوباره سبزمی‌شدند. انگار کسی دوستانه نوازش‌اش بکند، سرش به کِزکِز افتاده بود. آقای موریتس خوش‌حال بود که می‌تواند وسط این زمستان ِ سرد گل به مردم بدهد. ملت هی بیش‌تر و بیش‌تر می‌شدند. می‌خندیدند، تعجب می‌کردند و از سر آقای موریتس کوچولو گل می‌چیدند. آن‌هایی که گل نصیب‌شان شده بود، یک کلمه هم غُر نمی‌زدند.

اما ناگهان سروکله‌ی پلیسی که اسمش ماکس کونکل بود، پیدا شد. ماکس کونکل ده سال بود که پلیس بازارچه بود. اما تا به حال ندیده بود روی سر کسی گل سبز بشود. از توی جمعیت راه بازکرد و وقتی جلوی آقای موریتس کوچولو رسید، فریادزد:« این دیگر چه مسخره‌بازیی‌ست در آورده‌اید، آقای محترم؟ گل روی سر؟؟ لطفن سریع کارت شناسایی‌تان را نشان بدهید.» و آقای موریتس کوچولو هر چه بیش‌تر دنبال کارت شناسایی‌اش می‌گشت، گل‌های بیش‌تری روی سرش سبز می‌شدند.

آقای موریتس گشت و گشت. با ناامیدی گفت:«همیشه همراهم بود. توی جیبم بود.»  پلیس، ماکس کونکل، گفت:«خب، که این‌طور پس! روی سرتان گل دارید اما توی جیب‌تان کارت شناسایی ندارید.»

آقای موریتس با ترس و لرز دنبال کارت شناسایی‌اش گشت. از فرط دست‌پاچگی قرمز شد. هر چه بیش‌تر گشت – حتا توی آستر کت – گل‌ها هم بیش‌تر پژمرده شدند و کلاه هم هم یواش یواش روی سرش پایین آمد. آقای موریتس در کمال ناامیدی کلاه‌اش را برداشت. و این‌جا رو باش! کارت شناسایی، زیر کلاه آقای موریتس کوچولو توی یک تکه پلاستیک مستعمل بود. با دست‌پاچگی دستی به سر طاس‌اش کشید و زود کلاه را را گذاشت روش. دیگر چه؟ آها! تمام موهایش ریخته بود. دیگر هیچ مویی روی سرش نبود.

پلیس، ماکس کونکل، با لحنی دوستانه گفت:« خب! این از کارت شناسایی. روی سرتان هم که دیگر گل نیست. بله؟» آقای موریتس کوچولو گفت:«بله…» و فورن کارت شناسایی‌اش را گذاشت توی جیب‌اش و با سرعتی که می‌شد روی خیابان‌های لیز راه رفت، دوید طرف ِ منزل. آن‌جا مدت زیادی جلوی آینه ایستاد و به خودش گفت:«حالا دیگر طاس شدی، آقای موریتس.»


[۱] Wolf Biermann