۱ قاتلان، نه مردگان

آقا هی نگویید و ننویسید «به قول کافکا “نوشتن بیرون پریدن [یا جهیدن یا جستن] از صف مردگان است”». به دین به مذهب، کافکای مادر مُرده اصلا و ابدا چنین چیزی نگفته بل‌که در دفتر یادداشت‌های روزانه‌اش در ۲۷ ژانویه ۱۹۲۲ نوشته:

Merkwürdiger, geheimnisvoller, vielleicht gefährlicher, vielleicht erlösender Trost des Schreibens: das Hinausspringen aus der Totschlägerreihe

«تسلای خاطر ِ عجیب ِ مرموز ِ چه بسا خطرناک ِ شاید رهایی‌ بخش ِ نوشتن: بیرون جستن از صف قاتلان» به زبان ساده‌تر یعنی تنها تسلای خاطر عجیب و مرموز و شاید خطرناک و چه بسا رهایی‌بخشی که در نوشتن وجود دارد، بیرون پریدن [یا جستن یا هر چی] از صف قاتلان است. می‌بیند که در این جمله نه تنها از “مردگان” خبری نیست بل‌که‌ حرف از تسلای خاطری است با چهار صفت که حاصل یا هم‌راه نوشتن است. حتا در ترجمه‌ی پر از غلط  ِ مصطفی اسلامیه از یادداشت‌های کافکا هم در صفحه‌ی ۴۹۲ آمده «آسودگی خاطر عجیب، مرموز، شاید خطرناک، شاید نجات‌دهنده‌ای که در نوشتن است: نوعی بیرون جستن از صف قاتلان است…»

من نمی‌دانم کدام مترجم بی‌سواتی مرتکب چنین اشتباهی شده که ملتی را چنین به اشتباه انداخته. شما را به جدتان اطلاع‌رسانی کنید تا کافکا کم‌تر در گور بلرزد.

۲ کافکا، کفتار و ساردین

از کتاب در دست ترجمه‌ی «نامه‌های کافکا به اوتلا و پدرومادر»

دیروز بعدازظهر هوا برای نوشتن نامه خیلی سرد بود. شب‌اش هم خیلی غمگین بودم و امروز، امروز هوا خیلی خوب بود. خورشید با قدرت می‌تابید. شب‌اش غمگین بودم چون ساردین خورده بودم. خوب درست‌اش کرده بودند: مایونز، یک تکه‌‌ی کوچک کره، حریره‌ی سیب‌زمینی. اما غمگین‌شدنم تقصیر ساردین بود. چند روزی تشنه‌ی گوشت بودم. درس خوبی شد. غمگین چون کفتار جنگل را زیر پا گذاشتم (تنها نشانه‌ی دال بر تفاوت، کمی سرفه‌های انسانی بود) غمگین چون یک کفتار شب را گذراندم. کفتار را مجسم می‌کنم که بسته‌های ساردینی را که کاروانی گم کرده، پیدا می‌کند. تابوت حلبی ِ کوچک را به زمین می‌کوبد. جنازه‌ها را بیرون می‌کشد و می‌خورد. و حال آن که شاید تنها تفاوت‌اش با انسان در این باشد که او نمی‌خواهد اما ناچار است (وگرنه چه دلیلی داشت این همه غمگین باشد و چرا چشم‌هایش از فرط غم همیشه نیمه‌باز است؟) برعکس او، ما ناچار نیستیم اما می‌خواهیم. دکتر زود خیالم را راحت کرد: چه غم؟ من ساردین را خوردم، ساردین که مرا نخورد.

عنوان از مترجم است

۰ بلبل و چکاوک

گوتفرید افرایم لسینگ

ناصر غیاثی

برای علیرضا روشن و شعرهای روشن‌اش

بلبل و چکاوک

به شاعران ونویسندگانی که بس بالاتر از تاب وتوان عده‌ی زیادی از خوانندگان‌شان می‌پرند، چه باید گفت جز آن چه که روزی بلبل به چکاوک گفت: «دوست من! فقط برای این که کسی صدایت را نشنود آن بالابالاها جست می‌زنی و می‌پری؟»

۱ سیری

گرسنه بودم. روی میز نه پیاز ِ آلمانی بود، نه گوجه فرنگی ایتالیایی، نه روغن زیتون یونانی. آب لیمو و خیار شور ایرانی که پیش‌کش، حتا خیار هلندی هم نبود. در گرمای تموز آلمان دریغ از یک لیوان آب‌جوی خنک آلمانی. فقط نان تُست ِ آمریکایی بود و لوبیای تُرکی. وقتی می‌نشستم، تصمیم گرفتم در اعتراض به این محرومیت دست به خودکشی بزنم. سیر که شدم تصمیم‌ام یادم رفته بود.