۰ آه اِی دریچه‌های آینه‌وار

جای شما خالی چندی پیش  کتابی به دستم افتاد در پانصد صفحه؛ آن هم نه از این صفحه‌هایی که دو متر از بالای صفحه سفید است، چهار متر از پایین صفحه، حروف به اندازه‌ی تیر چراغ برق است و کلمه‌ها هزار متر با هم فاصله دارند و هر فصل از وسط صفحه شروع می‌شود. نخیر؛ در این یکی، هم فاصله‌ی سطر اول تا بالای صفحه معقول است، هم اندازه‌ی سطر آخر  تا پایین صفحه. اندازه‌ی حروف‌ و فاصله‌ی کلمه‌ها از هم به قاعده و مطلوب. کتاب مجموعه مقالاتی است در باب نقد شعرُ داستانُ موسیقیُ تئاترُ نقاشی ُ سینما ُ فرهنگُ سیاست از منظر روان‌شناسیُ جامعه‌شناسیُ  «اخلاق‌شناسی» و حاصل سال‌ها قلم زدن به تخم چشم و خوردن ِ دود سیگار یک نویسنده- شاعر- مترجم – منتقد با بیش از دوازده سیزده تا کتاب.

تورق در کتاب فوق‌الذکر به جد اسباب تفرج بسیار خاطر می‌شود و باعث انبساط روحی محسوس. گفتم تا شما بی‌نصیب نمانید، یکی دو نمونه بیاورم. نویسنده- شاعر- مترجم – منتقد ما در یک جای کتاب می‌نویسند: «من محدودیت ِ … را عامل اصلی ِ … می‌دانم. هر چند این عامل موثر است اما به هیچ وجه عامل اصلی نیست.»

جای دیگر هم در وصف یکی از نحله‌های هنر می‌فرمایند: «… دریچه‌ای آینه‌وار است».

اطلاع از عنوان ابین کتاب، جایزه‌ی کسی که بتواند دریچه‌ای مجسم یا توصیف کند  آینه‌وار.

۰ در غرب اتفاق افتاد (۲)

روز اول مدرسه سام مثل همه‌ی بچه‌ها بلند می‌شود که خودش را معرفی کند. می‌گوید: «پدرم ایرانی، مادرم شیلیایی اما خودم نُرمال هستم.»

۱ در غرب اتفاق افتاد (۱)

پسر سیزده چهارده ساله‌اش را می‌بیند، باز نشسته پای کامپیوتر و دارد از این بازی‌های اینترنتی می‌کند که توش درس می‌خوانند و ماشین و خانه می‌خرند و خلاصه یکی یکی پله‌های ترقی را طی می‌کنند. به‌ش می‌گوید: «سام‌ جان، تو که این همه زحمت می‌کشی، یه زن هم واسه خودت بگیر پسرم.» چند وقت بعد سام به پدرش می‌گوید: «خیال می‌کردم، ازدواج خیلی خرج داره. طلاق که گرون‌تره بابا.»

۱ غلام و ارباب، جبر و اختیار

نزدیک به دویست و پنجاه سال پیش دنی دیدرو (۱۷۸۴– ۱۷۶۵) نوشتن «ژاک قضا و قدری و اربابش» را به پایان برد و سپس در مجله‌ی La Correspondance littéraire انتشار داد. این مجله دست‌نوشته بود و در سراسر اروپا برای تعداد قلیلی از امیرانی (Fürst) که مجله را مشترک بودند، برای مصون ماندن از سانسور با پست دیپلماتیک، فرستاده می‌شد. کتاب در همان سال‌ها به آلمانی، هلندی و انگلیسی ترجمه شد. ترجمه‌ی فارسی این شاهکار کم بدیل چهار سال پیش به دست خواننده‌ی فارسی زبان رسید.

در اهمیت این رمان همین بس که گوته به سفارش شیلر با لذت بسیار رمان را خواند. مارکس ضمن پیشنهاد آن به انگلس به دیالکتیک بین ارباب و برده اشاره کرد. هگل در «پدیدارشناسی ذهن (یا آن گونه که ترجمه کرده‌اند “روح”) با توجه به این رمان به دیالکتیک ارباب و برده پرداخت و جیمز جویس و ساموئل بکت به اهمیت این کتاب تاکید داشته‌اند.

ماجرای ژاک و اربابش

ماجرای ظاهری کتاب را می‌توان چنین تعریف کرد: ژاک و اربابش که البته از نام او باخبر نمی‌شویم، نُه روز در فرانسه به سفر می‌روند و در اواخر رمان و در حاشیه معلوم می‌شود ارباب ژاک راهی دهی بوده تا مخارج فرزندی که را که به او نسبت داده بودند، بپردازد. این دو در طول سفر داستان‌هایی برای هم تعریف می‌کنند و در باب مسایل فلسفی به بحث می‌نشینند. گرچه قرار است محور اصلی رمان داستان عاشقی‌های ژاک باشد اما هر بار که ژاک کمی از داستان‌اش را تعریف می‌کند، اتفاقی می‌افتد و داستان‌اش نیمه کاره می‌ماند و این اتفاق خود بهانه‌ای می‌شود برای تعریف داستانی تازه که باز نیمه کاره می‌ماند و این به تقریب ۱۸۰ بار در طول رمان پیش می‌آید. ژاک در مجموع نزدیک به ۲۰ بار تلاش می‌کند داستان عاشقی‌هایش را تعریف کند و سرانجام نیز موفق نمی‌شود آن را تمام و کمال به انجام برساند، کاملا شبیه به «ترسیترام شندی» اثر لارنس استرن که ژاک هم به آن اشاره می‌کند. اما ماجرای «ژاک …» چیزی غیر از این ماجرای ظاهری است.

ضدرمان ِ مدرن

بیشتر منتقدین ادبیات اعتقاد دارند، «ژآک…» ضدرمانی مدرن است چرا که در این رمان با تکنیک‌های سنتی روایت روبرو نیستیم. دیدرو از سویی ترفندهایی را که یک رمان‌نویس برای نوشتن رمان بکار می‌زد، کنار گذاشته و از سوی دیگر چند بار در طول رمان تاکید دارد که به هیچ وجه رمان نمی‌نویسد، زیرا برای نوشتن رمان باید دروغ گفت و او دروغ را دوست ندارد و طرفدار حقیقت است و تمام آن‌چه روایت می‌کند بر حقایقی استوار است که منابع موثق و شاهدان عینی در اختیار او گذاشته‌اند. راوی رمان نیز از بیان نظرات خویش درباره‌ی جبر و اختیار، شخصیت‌های رمان، حقیقت در ادبیات، استعداد نویسنده و اساساً امکان روایت یک داستان ابایی ندارد.

دیدرو مشکل روایت را یکی از موضوع‌های رمان قرار می‌دهد. در هیچ فصلی زمینه‌سازی برای روایت وجود ندارد. او با تکنیک‌های روایت بازی می‌کند. از روایت خطی پرهیز دارد. حضور بالامنازع دانای کل را در هم می‌شکند. راوی‌ها و منظر روایت را روایت دایم تغییر می‌دهد. با خواننده از امکانات مختلفی که می‌داشته تا روند داستان را تغییر بدهد، حرف می‌زند، او را به کنجکاوی ِ ناپذیر متهم می‌کند. او را به راه‌های می‌کشاند که بعد معلوم می‌شود نادرست بوده. ورژن‌های مختلفی از داستان را پیشنهاد می‌کند و انتخاب را به خواننده واگذار می‌کند تا نشان بدهد انتخاب او حاصلی جز کسالت‌ ندارد. راوی هم چنین او را مورد تمسخر و پرخاش قرار می‌دهد و انتظارات معمول او را در جهت خواندن یک داستان با روایت خطی برنمی‌آورد. خواننده نیز راوی را متهم می‌کند که مرتب حاشیه می‌رود. به این ترتیب این دو نیز چون ژاک و اربابش با یک دیگر وارد گفتگو می‌شوند. این مجموعه از «ژاک…» یک ضدرمان مدرن می‌سازد.

جبر و اختیار

«چطور با هم آشنا شدند؟ اتفاقی، مثل همه. اسمشان چیست؟ مگر برایتان مهم است؟ از کجا می‌آیند؟ از همان دوروبر. کجا می‌روند؟ مگر کسی هم می‌داند کجا می‌رود؟ چه می‌گویند؟ ارباب حرفی نمی‌زند؛ و ژاک می‌گوید فرماندهش می‌گفته از خوب و بد هر چه در این پایین به سرمان می‌آید، آن بالا نوشته شده». «ژاک…» با این جملات آغاز می‌شود و همراه با طنز و کنایه با طرح پرسش ِ «مگر کسی هم می‌داند کجا می‌رود؟» به بحثی می‌پردازد که یکی از بحث‌های اصلی عصر روشنگری در اروپا (از اواسط  قرن هیجدم تا اواخر آن) یعنی دو مفهوم فلسفی ِ جبر و اختیار بود. آیا انسان اسیر دست سرنوشت است یا در تعیین سرنوشت خویش دخالت دارد؟ آیا در انتخاب آزاد است یا به قول ژآک (حدود شصت بار) «از خوب و بد هر چه در این پایین به سرمان می‌آید، آن بالا نوشته شده»؟ ارباب ژاک طرفدار اختیار اما در عمل اسیر جبر است. ژاک اما قضا و قدری است و به زبان امروزین جبرگراست، مفهومی که پس از مرگ دیدرو به زبان فلسفه راه یافت. ژآک بر این نظر است که همه اتفاقات علت معینی دارند و براساس قوانین معینی جریان می‌یابند. فراموش نکنیم فرمانده‌ی ژاک که ژاک برای اثبات نظریه‌اش مرتب به او متوسل می‌شود، طرفدار اسپینوزاست که معقتد است اتفاق و معجزه وجود ندارد. این نظریه‌ی ژاک عیناً در طول روند داستان نیز انعکاس می‌یابد به این ترتیب که دایم حادثه‌هایی تازه و ظاهراً اتفاقی پیش می‌آیند که معلوم می‌شود نتیجه‌ی ضروری ِ علت‌هایی ناشناخته‌اند. با این وجود اما باید تاکید کرد که نظریه‌های ژاک بدون تناقض نیست. از این رو شاید بتوان درونمایه‌ی اصلی کتاب را «جبر و اختیار» دانست.

ارباب و بنده

در عصر دیدرو غلام و ارباب یکی از موتیف‌های اصلی کمدی بود. خود دیدرو نیز مستقیماً به رابطه‌ی دُن کیشوت و سانچو پانزا اشاره دارد. در آن دوران از نظر جامعه غلام موجودی فرومایه بود در اختیار ارباب. دیدرو نیز مانند دیگر نویسندگان هم‌عصرش چون مولیر به اصل و نسب اجتماعی و وابستگی غلام به ارباب اشاره دارد اما بر خلاف آن‌ها طرفدار برابری آن دو است و به وابستگی آن‌ها به یک دیگر اشاره دارد و نقش اجتماعی این دو را ناشی از جبری می‌داند که با تولد هر کدام در طبقه‌ی خاص اجتماعی برخواسته است. پیشنهاد دیدرو برای این رابطه احترام متقابل، صمیمیت و انسان دوستانه است، صفاتی که در رابطه‌ی اجتماعی این دو وجود نداشت.

کلام آخر

در پایان باید به ترجمه‌ی بسیار خوب مینو مشیری اشاره کرد، گو این که یک بار به جای “تسویه حساب”، “تصفیه حساب” می‌نویسد و بار دیگر در پانوشت صفحه‌ی ۳۵۵ می‌نویسد «در این‌جا دیدرو به عمد از فصل ۱۷ رمان تریسترام شندی تقلید می‌کند.». حال آن دیدرو بخشی از فصل بیست و دوم از کتاب هشتم رمان ِ «تریسترام شندی» اثر نویسنده‌ی انگلیسی ِ هم‌عصر دیدرو لارنس استرن را مورد تقلید قرار داده است. «تریسترام شندی» را ابراهیم یونسی ترجمه کرده و سال ۱۳۷۸ توسط انتشارات تجربه منتشر شده است.

شناسنامه‌ی کتاب: ژاک قضا و قدری و اربابش، دنی دیدرو، ترجمه‌ی مینو مشیری، فرهنگ نشر نو، تهران ۱۳۸۶.

نقل از رادیو زمانه