۰ یاد ِ مچ ِ دست ِ ولی چوب‌پنبه

اسم‌اش ولی بود. ولی برای تفکیک ولی‌ها از هم یک کنیه هم به او داده بودند: چوب‌پنبه. چرا چوب‌پنبه؟ خدا می‌داند. کنیه جهت تفکیک آدم‌ها البته امری ضروری بود و هست. مثلن برای تفکیک محمدها از هم یک ممددراز داشتیم چون قدش بلند بود و یک پاچه ممد (ممد کوتوله) چون قدش کوتاه بود. یک پاچه علی‌آقا داشتیم، یک جوت علی‌آقا، چون لکنت زبان داشت. یک علی دلال هم داشتیم چون دلال بود. حسین پامودوری (حسین گوجه فرنگی) هم داشتیم چون از گوجه فرنگی بدش می‌آمد. یکی از محمدعلی‌ها و برادرش را که با گفتن ِ مامدالی پامودور (محمدعلی گوجه) رسمن دیوانه کرده بودند.

برگردیم به ولی چوب پنبه. ولی اپیکوریست بود ولی خودش نمی‌دانست. آخر روی مچ دست چپ‌اش خال‌کوبی کرده بود: این نیز بگذرد.

سال‌هاست، هر وقت اوضاعم به هم می‌ریزد یا خیلی به من خوش می‌گذرد، خط و رنگ خال‌کوبی مچ دست ولی چوب‌پنبه جلوی چشم‌ام ظاهر می‌شود.

۰ در غرب اتفاق افتاد (۳)

به یاد آقا میلاد یوسفی که آگاه بر اهمیت شکم است

معروف خاص و عام است که یکی از راه‌های ورود به دل آلمانی، غذایی‌ست که نشناسد. اول بویش می‌کند، بعد با کنج‌کاوی چشم می‌دوزد به غذا و می‌پرسد «چی توش هست؟» حالا تو بیا بگو مثلن زرشک به آلمانی چه می‌شود (بعضی‌هاشان که دیگر شورش را درمی‌آورند. مثلن اگر سالاد اولیه درست کنی، می‌پرسند:«با چی باید خورد؟»). یک لقمه برمی‌دارند، خوب مزمزه‌اش می‌کنند، بعد چشم‌ها را می‌بندند ودو سه ثانیه تمرکز می‌کنند. سرانجام می‌گویند: «مممممممم. خیلی خوش‌مزه‌ست.»

باری، صد سخن به یک سخن، یک روز مردی ایرانی به  زنی آلمانی می‌گوید:«ما یک غذایی داریم که خیلی خیلی خوش‌مزه‌ست. باید دعوت‌ات بکنم، بیایی بخوریم.» زن می‌پرسد:«چی توش هست؟» مرد مثل آب روان ازبر می‌گوید:«ران گوساله، لوبیا قرمز، جعفری، گشنیز، اسفناج، لیموامانی، آب‌لیمو و زردچوبه.» با وجود ورزیدگی در زبان، هیچ وقت آلمانی ِ تره و شنبلیله یادش نمی‌ماند. پس ادامه داد: «و چند تا سبزی دیگر که تو آلمان نیست.» زردچوبه را هم به عمد آخر از همه گفته بود، تا دهان زن حسابی آب بیافتد. منتظر که زن بگوید، با کمال میل، می‌شنود: «قورمه سبزی را می‌گویی؟ پیازش یادت رفت. در ضمن اون دو تا بچه رو می‌بینی؟ از محصولات قورمه ‌سبزی‌اند.»

۲ آقای راستگو

تازه یکی دو ماه بود آمده بودم این‌جا و از آلمانی فقط “بله”، “خیر” و “ممنون” بلد بودم. یک آقایی بود به اسم راستگو که سه چهار ماهی زودتر آمده بود. می‌گفت، قبل‌اش هم یک سالی این‌جا بوده. ما هم تازه از ایران آمده، خیال می‌کردیم، آدم یک سال که در یک کشور زندگی بکند، دیگر زبان‌اش عالی‌ست. پس به چشم استاد نگاهش می‌کردیم و هر وقت شکالی داشتیم، می‌رفتیم سراغ‌اش.  یک بار ازش پرسیدم: «آقای راستگو، دروغ به آلمانی چه می‌شود؟» کمی فکر کرد و گفت «آلمانی‌ها چون دروغ نمی‌گویند، این کلمه‌ در فرهنگ‌شان نیست.» گفتم: «مگر می‌شود؟» گفت:«چرا نمی‌شود؟ نمی‌بینی اسکیموها به قولی هفت تا و به قولی چهل و نه ‌تا لغت برای برف دارند؟ این‌جا عکس قضیه است.»

بعد از سال‌ها حسب اتفاق دیدم‌اش. خاطرات آن سال‌ها را که مرور می‌کردیم، ازش پرسیدم: «فلانی، قضیه‌ی دروغ یادت هست؟» گفت: «نه. چی بود قضیه‌اش؟» یادش آوردم. به آلمانی گفت، دروغ است.

۰ آموزش ِ بازی نزد استاد

نباید بگذاری تریاک تو با بازی بکند. تو باید باهاش بازی کنی. اگر امروز  ساعت چهار بکشی،  فردا سر ساعت چهار می‌گوید، بیا مرا بکش. تو چکار باید بکنی؟ باید بگویی، نه. من بازی‌چه‌ی دست تو نمی‌شوم. امروز ساعت دو می‌کشم. فردا ساعت دو دوباره یقه‌ات را می‌گیرد. می‌گویی چی؟ می‌گویی، نخیر، من با تو بازی می‌کنم، نه تو با من. امروز ساعت پنج می‌کشمت. پس فردا هم ده صبح می‌کشی. من الان سی و چند سال است دارم همین‌طور باهاش بازی می‌کنم. هنوز نتوانسته با من بازی بکند.