۲ امر دیگر

این داستان هم‌راه برخی داستان‌های دیگر از کتاب «کاروان ته کوزه‌ی شیر» حذف شده است. حذف شده‌ها را به تدریج می‌گذارم در همین صفحه.

فرانتس هولر

ناصر غیاثی

گارسون که داشت بشقاب و قاشق چنگال را جمع می‌کرد، از مشتری پرسید: «امر دیگری باشد» مشتری گفت: «یک کنیاک ِ ناپلئون، یک ویلا در کوه‌های زوریخ، یک ماشین کورسی و یک زن که بشود باهاش دل به دریا زد.»

گارسون گفت: «کمی زیاده‌خواهی است ولی ببینم چکار می‌شود کرد.»

چند لحظه بعد که داشت کنیاک را سرو می‌کرد، یک دفتردار با او بود که ِ هبه‌نامه‌ی یک ویلا در خیابان کرونلاین با یک ماشین کورسی در گاراژ را هم‌راه خود داشت. مشتری تشکر کرد و جرعه‌ای نوشید. در همین لحظه یک زن با چشمانی درخشان نشست پشت میزش و خودش را به عنوان زنی معرفی کرد که در دل به دریا زدن شهره‌ی خاص و عام است. مشتری پیش از این که رستوران را هم‌راه زن ترک کند، در دفترش نوشت: «کیفیت غذا متوسط، پذیرایی عالی.»

۰ از تملق

ده یازده سال پیش بوده باید باشد. لطفی برلین کنسرت تک نفره داشت. اگر اشتباه نکنم آن‌وقت‌ها سویس زندگی می‌کرد. وارد سالن که شد، ملت بلند شدند و دست زدند. لطفی با چهره‌ای خالی از لب‌خند، صم و بکم و سر به زیر افکنده رفت طرف سن. یک پیراهن سفید بلند تن‌اش بود با یک شلور نخی سفید گشاد و یک جفت گیوه‌ی سفید پاشنه خوابیده در پای برهنه‌اش. با آن هیکل و ریش و موی بلند و سفید  شده بود عین قلندری از خاورزمین در آغاز قرن بیست و یکم در کلان‌شهری به نام برلین. پای پله‌های سن که رسید، گیوه‌ را در آورد و رفت بالا، نشست روی تشک‌چه.

کنسرت که تمام شد، بلند شد. باز هم با همان سر ِ به زیر افکنده و همان نگاه سرد به زیر پا و  همان چهره‌ی بی‌لب‌خند کمی، خیلی کم، خم شد، به کف سن نگاه کرد و رفت طرف پله‌ها. مردی که نزدیک پله‌ها نشسته بود، در کمال خضوع و خشوع و لب‌خندی قدردان بر لب بلند شد و گیوه‌ی لطفی را پیش پایش جفت کرد. لطفی نه مانع شد، نه سری تکان داد و نه حتا نگاه‌اش کرد. گیوه را پوشید و همان جور که آمده بود، رفت.

تملق شنیدن و دم برنیاوردن همان اندازه کریه و سخیف است که تملق گفتن.