۰ محض اطلاع

گویا به شرکت‌های داخلی دستور داده‌اند میزبانی سایت‌های فیلترشده را قبول نکنند. در طول چند روز اسباب‌کشی به میزبان خارجی سایتم از دست‌رس خارج شده بود. این محض اطلاع بود. حالا اگر دوست داشه باشید، می‌توانید یکی دیگر از داستان‌های سانسورشده‌ی فرانتس هولر را همین پایین بخوانید.

۱

از داستان‌های حذف شده‌ی «کاروان ته کوزه‌ی شیر»

رهایی

فرانتس هولر

ناصر غیاثی

شاه‌زاده با شمشیری در دست وسط بیشه‌ی خارزار پیدایش شد و گفت:

–  من این‌جام. بیا برویم.

شاه‌دخت گفت:

– کجا؟

و به آرامی از درون کیسه‌ی چِتایی‌اش قد راست کرد.

شاه‌زاده در حالی که با آستین‌ خون از صورت‌اش پاک می‌کرد، گفت:

–  به سوی آزادی. بجنب. وقتی دیدم اژدها دارد پرواز می‌کند و می‌رود، از لای خاربته‌ها راه باز کردم. بیا تا اژدها نیامده برویم.

شاه‌دخت پرسید:

– چرا؟

شاه‌زاده گفت:

– این دیگر چه سئوالی است؟ بیرون آزادی است. زندگی است. شادی است. می‌توانی بازهم توی  تخت درست و حسابی بخوابی. خودت را بشوری. موهایت را شانه کنی و لباس‌های خوشکل بپوشی.

و به جای خواب شاه‌دخت نگاه کرد و به لباس پاره پوره‌اش. پوست‌ ِ شاه‌دخت با جوش ِ قرمزی که انگار تمام تن‌اش را پوشانده، از زیر لباس‌اش پیدا بود.

شاه‌دخت گفت:

– من عاشق اژدهام.

شاه‌زاده بهت‌زده گفت:

– چی؟ عاشق این حیوان  ِِ حال به هم زن  ِ زمخت ِ فلس‌دار؟

شاه‌دخت گفت:

–  بله. اژدها می‌تواند بپرد. ما همیشه توی هوا عشق‌بازی می‌کنیم. وقتی آن بالا بالاها پرواز می‌کنم و خودم را به او می‌چسبانم و او عضو آتشین‌اش را بین ران‌هایم فرو می‌کند، حسی به من دست می‌دهد توصیف‌ناپذیر.

شاهزاده گفت:

– ولی آخر غیر از این چیزهای دیگری هم هست.

شاه‌دخت گفت:

– بله، اما همه‌شان در برابر همین یک حس، هیچ‌اند.

و با خون‌سردی به تماشای اژدهای تازه از راه رسیده نشست که داشت شاهزاده را زیر پایش له می‌کرد.

به اژدها گفت:

– بیا، بیا بپریم.

اژدها را در آغوش گرفت و پرکشیدند به هوا.