۰ سیزده به در

بعد از ناشتا روی بالکن زیر آفتاب با همسر اختلاط نمودیم. پس از آن ایمیل جواب دادیم، خانه جارو زدیم، لباس خیس آویزان نمودیم. چند تکه ظرف شستیم. مواد پیتزا را آماده و خرد نموده آشپزخانه را تحویل همسر داده و فصل دوم را به پایان بردیم. بعد پیتزایی خوردیم بس خوش‌بامزه دست‌پخت بی‌بدیل همسر با کولا. پس از چرت چای آفریقایی نوشیدیم و فصل دوم را بر همسر برخواندیم به مدت دو ساعت. وسطاش آش رشته خوردیم در سه کاسه، ایضا دست‌پخت همسر و به همراهی ایشان. بعد با دادا و کافکا بازی کردیم، کمی فیس بوک‌بازی نمودیم تا همین الان و هم اکنون می‌رویم یک وسترن داغ ببنیم و محضوظ شویم از پژواک برخورد گلوله‌ی کابوها بر صخره‌ها . پس از آن می‌خوابیم و از فردا می‌نشینیم سر نهایی نمودن فصل سوم. این بود سیزده به در یا یکشنبه‌ی ما.

۱ چگونگی پیدایش یک رمان

پتر بیکسل

فارسی: ناصر غیاثی

مرد جوانی که در این‌جا از او بسیار سخن خواهد رفت، نویسنده بود (غیر از این تقریباً هیچی نبود، فقط نویسنده بود) علاوه براین قد کوتاه و چاق بود و در مدرسه ورزش‌اش بد بود. این مضمونِ رمان‌اش هم بود که برایش افتخار و ستایش به ارمغان می‌آورد. از آن موقع در اتاق‌اش مثل اتاقِ یک هتل زندگی می‌کرد؛ مرتب در این انتظار که در بزنند، که در را باز کند، پسربچه‌ی پیش‌خدمتِ هتل با یک یادداشت جلوی در باشد و یا حتا اگر شده یک دختربچه.

پس در زدند و جلوی در کسی ایستاده بود که اول از همه، بدون گفتن سلام، گفت:

–         من کتاب نمی‌خوانم.

نویسنده گفت:

–         خب، بعدش؟

غریبه گفت:

–         بعدش هم می‌خواهم وارد رمان‌تان بشوم.

در این موقع نویسنده‌ی قد کوتاهِ چاق در را محکم بست، رفت سراغ میزش و شروع کرد به نوشتن.

نوشت: «مرد جوانی که در این‌جا از او بسیار سخن خواهد رفت، نویسنده بود (غیر از این تقریباً هیچی نبود، فقط نویسنده بود) علاوه براین قد کوتاه و چاق بود و در مدرسه ورزش‌اش بد بود…»

اگر آن یکی در را به هم نمی‌کوبید و نمی‌گفت: «مرتیکه‌ی عوضی!» این داستان هم مثل داستانِ دندانِ خالی می‌توانست همین‌طور برای خودش ادامه پیدا کند.

در این هنگام نویسنده از خود پرسید، آیا مجبور است تن به چنین چیزهایی بدهد، و در همان حال که این را از خودش می‌پرسید، آن یکی اضافه کرد:

–         همیشه همین را می‌نویسید که قد کوتاه و چاق‌اید و ورزشکار بدی هستید. اما شما در عالم واقع کوتاه قد و چاق‌اید و ورزشکار بدی هستید.

این مسئله نویسنده را آن چنان خشمگین کرد که صفحه‌ی کوارتتِ سازهای زهیِ ۱۳۱ لودویگ فون بتهوون، اجرای کوارتت ملوز[۱] را گذاشت. با هم به این کوارتت گوش دادند و نفری یک سیگار کشیدند. در این فاصله خورشید غروب کرد. از آن‌جا که بعداً فرصت نخواهد شد اشاره کنم، همین الان اشاره می‌کنم که بعداً ماه جلوی پنجره خواهد بود. اما باید عجله کنم، داستان به‌هر حال بسیار طولانی است. کوارتتِ سازهای زهیِ ۱۳۱ بتهوون (برای صرفه‌جویی در وقت “لوودویگ فون” و “کوارتت ملوز” را به عمد می‌گذارم کنار) کوارتتِ سازهای زهیِ ۱۳۱ بتهوون خودش به تنهایی ۳۷ دقیقه و ۵۴ ثانیه طول می‌کشد.

حالا مکث می‌کنیم تا کوارتت زهی دوباره به ما برسد.

این‌جا بود که غریبه‌ی شرور با مشت کوبید روی گرامافون و گفت:

–         من تحمل‌اش را ندارم. شما نه فقط قد کوتاه و چاق هستید، بلکه حوصله‌ی آدم را هم سر می‌برید. من رفتم.

نویسنده گفت:

–         دوست عزیزم حتماً با خودتان فکر کرده بودید که وارد شدن به یک رمان سخت است اما خیلی هم راحت است. با این تفاوت که دیگر کسی از آن خارج نمی‌شود. شما الان دیگر داخل‌اش هستید. تازه وقتی هم خارج بشوید، خارج‌رفتن‌تان هم داخل رمان است. علاوه بر این هر وقت من دلم خواست، می‌توانم بگذارم خارج بشوید اما در حال حاضر هیچ دوست ندارم، چون ماه هنوز پشت پنجره نیست و تازه برف را هم باید توصیف کنیم که مجبور است زیر کفش شما غیژغیژ بکند تا کمی کریسمس هم در رمان داشته باشیم. شما هم دوست عزیزم، بیش‌تر از آن‌چه داستان طول می‌کشد، این‌جایید. داستان باید کوتاه باشد، می‌فهمید؟ داستان باید کوتاه باشد، هر چیزی که برای تلویزیون می‌نویسید، باید کوتاه باشد. و ما داریم وقت‌مان را با چیزهای بلندی مثل ِ “لوودویگ فون بتهوون” و “کوارتت سازهای زهی” و “غروب آفتاب”‌ هدر می‌دهیم. در این فرصت اندک باید قدری برف ببارانیم تا ماه در برفی که زیر پای‌تان غرچ  و غروچ می‌کند – غیژغیژ کردن چهار هجایی است و غرچ و غروچ کردن چهار هجایی. نه، بد هم نیست. غیژغیژ کردن هم چهار هجایی است، پس بنابراین: «زیر پای‌تان غیژغیژ می‌کند». تمام جمله: «تا ماه بتواند خود را در برفی که زیر پای‌تان غیژغیژ می‌کند، انعکاس دهد.»

آه، کاش فقط چند دقیقه در سکوت مکث می‌کردیم تا کتوارتتِ زهیِِ ۱۳۱ لودویگ فون بتهوون، اجرای کتوارتتِ مِلوز دست کم یک ذره به ما برسد.

کمی ملال، می‌دانید دوست من، کمی ملالِ بیش‌تر.

اگر می‌خواهید وارد رمان بشوید، بنشینید و سی‌صد صفحه صبر داشته باشید. ما هنوز اولین مومانِ بتهوون را هم نشنیده‌ایم.

[۱] کوارتت ملوز (Melos Quartet) از مشهورترین کوارتت‌های جهان است. – م.

۲ گوزهای متواضع

برخی لطیفه‌ها تصویری‌اند و بامزه‌ترین‌شان آن‌هایی که کمی هم مایه‌های  سورئال دارند. خلاقیت سازندگان چنین لطیفه‌هایی برای من یکی رشک‌آور است. مثلا این شاهکار را بخوانید:

ته روده دو تا گوز می‌خورند به تور هم. یکی‌شان رو می‌کند به آن یکی که: چه خبره؟ تیپ زدی. تو ُ کت شلوارُ کراوات ُ  ادکلن؟! آن یکی می‌گوید، چند دقیقه‌ی دیگر پرواز دارم.

یا این یکی که کمی ابعاد فلسفی دارد:

‌گفت، خدایا مرا نیامرز. گفتند، ده! مرد حسابی همه می‌گویند خدایا مرا بیامرز. تو می‌گویی خدایا مرا نیامرز؟ گفت، دارم شکسته نفسی می‌کنم.

۰ بهاران خجسته باد

تن‌هامان سالم، دل‌هامان عاشق، جیب‌هامان پرپول و ایران ِ ما و زندانی‌هاش آزاد، از این سال و همه سال.