۱

تصمیم جدی گرفتم هفتاد ساله که شدم، به نویسنده‌های جوان توصیه بکنم، پاییز و زمستان بنویسند، بهار و تابستان را بگذارند برای ویرایش و گردش.

۱ از کتاب در دست ترجمه‌ی «محاکمه‌ی دیگر، نامه‌های کافکا به فلیسه»

الیاس کانتی در «محاکمه‌ی دیگر، نامه‌های کافکا به فلیسه» به طور عمده با مراجعه به نامه‌های کافکا به فلیسه و گاه گداری با مراجعه به یادداشت‌ها و نامه‌های کافکا به این و آن تردید و تزلزل‌های او را در تمام امور پیش روی خواننده می‌گذارد. یکی از این موارد دیدار مجدد کافکا و فلیسه پس از هفت ماه است، پس از شبی که برای نخستین بار در خانه‌ی ماکس برود در پراگ هم‌دیگر را دیده‌اند. کافکا قرار است در روزهای تعطیل عید پاک برود برلین به دیدن فلیسه. کانتی می‌نویسد:

کافکا شانزدهم، یک‌شنبه‌ی پیش از عید پاک به فلیسه می‌نویسد: «… عید پاک یعنی یک‌شنبه یا دوشنبه، هر ساعتی که شد برای من وقت داری و اگر داشته باشی، به نظرات خوب است بیایم؟»

دوشنبه می‌نویسد:«نمی‌دانم بتوانم بیایم یا نه. امروز که هنوز معلوم نیست، فردا ممکن است معلوم بشود … چهارشنبه ساعت ده حتما خبرات می‌کنم.»

سه‌شنبه می‌نویسد: «سفرم در نفس خودش با مانع روبروست و این مانع، می‌ترسم، هم‌چنان وجود داشته باشد. اما به مثابه یک مانع اهمیت‌اش را از دست داده و من می‌توانم، تاجایی که به این مانع مربوط می‌شود، بیایم. خواستم فقط  فورا خبر داده باشم.»

چهارشنبه: «… صبح یک‌شنبه کجا می‌توانم ببینم‌ات؟ اگر با این وجود مانعی برای آمدن‌ام پیش آمد، دیر دیر تا شنبه تلگراف می‌زنم.»

پنج‌شنبه: «… علاوه بر تهدیدهای قدیمی اضافه شدن ِ تهدیدهای تازه پیداشده به موانع احتمالی سفر کوتاه … »

جمعه: «… با تمام این احوال آمدن‌ام هنوز هیچ معلوم نیست. تازه فردا پیش از ظهر معلوم می‌شود … »

این نامه را اما شنبه بیست و دوم صبح زود پست می‌کند. روی پاکت نامه به عنوان آخرین خبر می‌نویسد: «هنوز هم معلوم نیست» اما همان روز سوار قطاری می‌شود که به برلین می‌رود و شب دیروقت می‌رسد آن‌جا.

۰

باور کنید، اگر کافکا و نیچه و سارتر و مارکس و گاندی و آینشتاین و اره و اوره می‌دانستند، ایرانی‌ها چه خزعبلاتی به اسم کلمات قصار به ناف‌شان می‌بندند، در گور می‌لرزیدند. مارکز که خاک رفته‌گان عمر او باد ، حتما سکته می‌کرد، می‌مُرد.

پسانوشت (!!!): در شرایطی که دیگر آدم حتا می‌ترسد از اصطلاح خاله زنکی استفاده کند و در شرایطی که معادل برابری‌جویانه‌ی “دایی مردکی” هم برایش ساخته شده، ترسیدم در ادامه‌ی “اره و اوره” بنویسم “شمسی کوره”. ممکن بود بگویند استفاده از این اصطلاح  نشانه‌ی یک ذهنیت ِ ضدزن و ایناست.

۰ پاره‌ای از رمان در دست انتشار

تنهایی یا آدم را مقاوم و مقاوم‌تر می‌کند و یا پاک درهم می‌شکند. من درهم شکسته‌ام بس که هرزه و ولنگارم. از دست خودم ذله شده‌ام. روزهایم به کار می‌گذرد و شب‌هایم در نشئگی دود و الکل و وب‌ول‌گردی و چت و تماشای سایت‌های پورنو‏‎. روز به روز بیشتر آلوده‌ی مخدارت می‌شوم. پول داشته باشم، کوک هم می‌خرم و خط‌های بلند و باریک می‌زنم. نه می‌خوانم، نه می‌نویسم. نه کسی را دوست دارم و نه کسی دوستم دارد. دلم دایم آشوب است. تشویش دارم. منگ و ملولم. همیشه سردم است. به شدت تنهایم. هیچ جور تحمل هیچ کس را ندارم. می‌خواهم شده حتا یک روز نروم بیرون. کسی را نبینم. با کسی حرف نزنم. به حرف کسی گوش نکنم. سكوت كنم. گوشه بگیرم. به انزوا بروم. تنها باشم. اما نمی‌شود. نمی‌توانم. اراده ندارم. انگیزه ندارم. جنم ندارم. ندارم. من هیچ ندارم، نه وقت، نه حوصله، نه امید، نه استعداد. راه نجاتی نمانده. اصلا نجاتی در کار نیست. من تمام شده‌ام. همه چیز تمام شده است. تسلیم شده‌ام. محکوم‌ام به وصله پینه کردن امروز به فردا در حسرت عشق و نوشتن، تا ثانیه‌ی مرگ. از شاشیدن تا نوشتن، به درستی همه‌ی کارهایم شك دارم. همیشه فکر می‌کنم دیگران بهتر از من می‌دانند. آن‌ها موفق شده‌اند و تنها من وامانده و جامانده‌ام. سرشکسته و شکسته‌سر عقب مانده‌ام. همه جلواند. قهرمان‌اند. خوب‌اند. بهتراند. قبول شده‌اند. بُرده‌اند. به همه‌شان رشك می‌برم، به همه‌ی این دیگران، این موفق‌ها، این‌ها كه نظم و سامان دارند، نمونه و سرمشق‌اند، منظم‌اند، مرتب‌اند، خوش‌بخت‌اند، راضی‌اند، از آزمون زندگی سربلند بیرون آمده‌اند، اراده‌ای پولادین دارند، اهل تصمیم و عمل‌اند. دیگر تاب این‌همه شلوغی، این‌همه وظیفه، این‌همه مقایسه را ندارم. باخته‌ام. بله، پاکباخته دقیق‌ترین توصیف وضع من است. همه چیز را باخته‌ام، دل را، پول را، وطن را، خانواده را. تمام چیزهایی را كه می‌شد به آن‌ها چنگ زد و تكیه داد و سرپا ماند و زندگی كرد و خورد و خوابید و گایید و سفركرد و خندید و لذت برد. همه را یکی یکی به داو گذاشته‌ام و باخته‌ام. به هیچ‌کدام از تصمیم‌هایم عمل نمی‌کنم. همه با از فردا شروع می‌شوند. از فردا می‌نویسم. از فردا الكل نمی‌خورم. از فردا گراس نمی‌كشم. از فردا رابطه با ماری را تمام می‌كنم. از فردا ایپسیلن نمی‌روم. از فردا به انبوه كارهای عقب افتاده می‌رسم و هزاران هزار قول دیگر. شمردن‌شان حالم را بیشتر از خودم بهم می‌زند. من نه لایق عشقم نه نوشتن. هر چه که در طول سال‌ها نوشته‌ام، همه‌اش مهمل و زنجموره است، خط خطی‌هایی است ناقص، بی‌ربط به ادبیات، قلم‌فرسایی‌هایی بیهوده. مثل جوع‌گرفته‌ها می‌خورم و میان همهمه‌ی بایدها و نبایدها، تشویش‌ها و دلهره‌ها خوابم نمی‌برد. از رمق که می‌افتم، بیهوش می‌شوم و یکی دو ساعت نشده بیدار می‌شوم. گویا یکی منتظر ایستاده کنارم تا چشم‌ام گرم بشود و او دست و پایم را از هر طرف بکشد و مدام هشدار بدهد: نخواب! بیدار شو! نخواب! استمناء هم دیگر کارساز نیست. مرتب خواب سقوط در آسانسور می‌بینم. والیوم می‌خورم و به اغما می‌روم تا كابوس‌ها دوباره از خواب بپراندم. همان‌جا درون تخت سیگاری می‌پیچیم و می‌کشم. دهانم که خوب تلخ شد، چشم‌هایم سنگین می‌شود و باز کابوسی دیگر یا بینی ِ خیس ِ داداشی بیدارم کند. (حالا اسم‌اش را یادگرفته. صدایش که می‌زنم بدو بدو می‌آید. وقتی دعوایش می‌کنم، سخت می‌ترسد. امرو یکی از گلدان‌ها را شکست.) طُرفه این که همیشه در انتظار واقعه‌ای خوش‌آیند‌ام. فکر می‌کنم هر آن اتفاقی در شرف وقوع است که زندگی‌ام را از این رو به آن رو می‌کند و این شوره‌زار، ناگهان اقیانوس می‌شود. مگر عشق اعجاز کند. نمی‌توانم شبح مامان و خبیث را از خودم برانم. چسبیده‌اند به درون‌ام، به روح‌ام، به وجودم. نمی‌روند. سمج‌اند. به درون‌ام ناخن می‌کشند، به روح‌ام سوهان می‌کشند که نمی‌توانی! بی‌عرضه‌ای! بی‌لیاقتی! تنبلی!