۱ از کلمات (۱)

جوان‌تر که بودم، در وطن، دو کلمه‌ی “دوریان” و “گری” را یک کلمه می‌خواندم، سر هم. می‌خواندم: «دورویان‌گری» تو بگیر بر وزن ریخته‌گری، صوفی‌گری یا به قول امروزی‌ها لابی‌گری مثلن.
هیچ یادم نمی‌آید این دو کلمه شنیده باشم‌ اما  را این طرف و آن طرف خوانده بودم. حرجی هم بر من نبود. سی و پنج سال پیش حتا اسم اسکار وایلد هم به من جوان ِ ساکن  خمام نرسیده بود. باری بر پایه‌ی چنان خوانشی از عنوان کتاب، این تصویر و تصور در من ایجاد شده بود که اسکار وایلد در “دورویانگری” کسانی را به تصویر می‌کشد که به دورویی می‌گروند یا به آن گرایش دارند، در یک کلام دورو و ریاکار و مزور و این جور چیزها هستند.

این ماند و ماندم تا وقتی بزرگ‌تر شدم و آمدم این‌جا و کمی آلمانی یاد گرفتم و به کشف بزرگی ره‌نمون شدم: دیدم ای دل غافل دورویانگری نیست، Dorian Gray است. هیچ ربطی هم به تزویر و ریا و دورویی و این‌ها ندارد.

این گذشت و گذشت تا چند وقت پیش برای نوشتن مقاله‌ای رفتم سراغ کتاب‌هایی که در مورد نیما دارم. میان‌شان یکی بود با عنوان «زن، غول و ارابه، مجموعه داستان‌های نیما یوشیج، گردآوری و تدوین روح‌الله مهدیپور عمرانی». بماند که بعد در صفحه‌ی اول یک “کامل” به “مجموعه داستان‌های…”  و یک “بررسی” به “گردآوری و تدوین…” روی جلد اضافه شده. چاپ اول ،۱۳۸۰ نشر روزگار و در ۵۰۰۰ نسخه. صفحه‌ی اول‌اش هم به عادت مالوف به خط شکیل خودم نوشته بودم: ناصر غیاثی، رشت، آذر ۸۰٫

توورقی کافی بود، نشان بدهد، کتاب مصداق عینی کتاب‌سازی است و آن بخش بررسی‌اش بسیار پرت و کسل‌کننده. با این وصف اما در صفحه‌ی ۳۳ کتاب مذکور یک کلمه بود که موجبات تسلای خاطر عمیقی را برای من فراهم نمود.  زیر عنوان “نیما و طنز” تراویده از خامه‌ی آقای روح‌الله مهدی‌پور عمرانی چنین خواندم: «نیما با دیدگانی تیزبین و … درون رفتارها و کردارهای [بله، هم “رفتارها”، هم “کردارها”] … انسان‌ها را … در معرض دید همگان قرار می‌دهد و دورویانگری و مکر و ترفندشان را به ریشخند می‌گیرد.»

گفتم: آقای غیاثی، ترا چه غم که تنها مرد ِ تنهای شب نیستی.

۰ نویسنده با خودش

-  استاد فلسفه بلند می‌شود، صندلی‌اش را می‌گذارد روی میز و رو به دانش‌جوها می‌گوید: «کی می‌تواند ثابت کند این صندلی وجود ندارد؟» چند ثانیه بعد دانش‌جویی بلند می‌شود، به صندلی نگاه می‌کند و می‌گوید: «کدام صندلی؟» و ازکلاس می‌رود بیرون.

–  حالا چرا می‌رود بیرون؟

– این مهم نیست. مهم این است که رفتن‌اش شنونده یا خواننده را وادار می‌کند بیش‌تر فکر کند.

۰ خیال‌ورزی (۲)

دلم می‌خواهد با سیگار و آب‌جو یک فیلم ببینم کانگستری یا مافیایی، فرقی نمی‌کند. محصول آمریکا باشد، هفت‌تیربازی تویش باشد اما بُکُش بُکُش نباشد. روبرت دو نیرو رییس یک باند مخوف باشد، از آن بی‌رحم‌های خون‌سرد که مثل آب خوردن آدم می‌کُشند؛ داستین هوفمن هم یک پلیس تنهای بدبخت ِ الکلی باشد جیره‌خوار دونیرو. دو نیرو ویسکی بخورد و بخندد، هوفمن راه برود و بلنگد. دو تا ترانه‌ی اعتراضی‌ هم تویش باشد. یکی‌اش را شاهین نجفی بخواند با ترانه و آهنگ خودش، یکی‌اش را نامجو با ترانه و آهنگ خودش، در همان سبک کارهای اول‌اش، نه این چُس‌ناله‌های تازه‌اش. موسیقی فیلم را مشکاتیان و علیزاده با هم بنویسند و توش کیهان کلهر هفت هشت دقیقه کمانچه بزند، از همان‌ها که توی زمستان عیلزاده می‌زند. داستان‌اش اقتباسی باشد از یکی رمان‌های خودم. کارگردانی‌اش هم با خودم باشد.