۲

یک روز، هزار سال پیش، توی هانوفر با دوستی داشتیم راه می‌رفتیم که رسیدیم به چراغ قرمز. من وایسادم. گفت، چرا وایسادی؟ گفتم، چراغ قرمزه. گفت، بیا بریم! بیا آبرومونو نبر! دید من هاج و واج نگاش می‌کنم، گفت: اگه وایسیم، اونخ این آلمانیا می‌گن، این موسیاها وحشی بودن. ما ادب‌شون کردیم. حالا دیگه یاد گرفتن چراغو رعایت کنن. اما وظیفه‌ی من و تو به عنوان یک خارجی اینه که به اینا نشون بدیم، ماها به اصالت‌مون وفاداریم.

در این فاصله – خوش‌بختانه – چراغ سبز شده بود.

۰

یک زمانی دوستی داشتم که هم بسیار جاه‌طلب بود هم بسیار دروغ‌گو و در عین حال به شدت دچار عقده‌ی حقارت. (گفتم که؛ یک زمانی چنین رفیق داشتم. الان ندارم.) خلاصه این دوست سابق همان وقت‌ها رفت پاریس و چند روزی ماند و وقتی برگشت، دیگر غلام غلام از دهن‌اش نمی‌افتاد که غلام گفت، فلان و غلام عرق را این جوری می‌خورد. یکی یک روز از من پرسید، این غلام کی هست؟ گفتم، غلامحسین ساعدی. البته بعدترها سرانجام به افتخار کیف‌کشی دو سه شاعر و نویسنده نایل آمد که خود حدیث مفصلی است. همین‌قدر بگویم، نردبان ترقی را آن چنان پیموده بود که به خود گلشیری می‌گفت هوشنگ. الان که دیگر پس از صادرکردن چندین اثر در حوزه‌های فلسفه، سیاست و ادبیات و جامعه‌شناسی و دو سه مجموعه شعر و سه چهار تا رمان دیگر فکر می‌کنم به مارکز هم بگوید گابو.

۰

امشب آخرین امیدم را برای پیدا کردن تنها چیز گم‌شده در اسباب‌کشی از دست دادم: کتابی که فقط دو صفحه مانده بود، ترجمه‌اش تمام بشود.

شکلک ِ مردی سخت اندوه‌مند در شبی اوان زمستان، نشسته گوشه‌ی اتاق، با چای و سیگار، چشم دوخته به کاج‌های بلند روبرو و سر، گرم ِ اندیشه‌ی پیام ِ احتمالی ِ یک اتفاق.