۲ به شیوه‌ی کیان فتوحی

دی‌شب ساعت شده بود دو و من خسته از ساعت‌ها نشستن پشت میز و کلنجارفتن با کلمه و جمله، گفتم برای هواخوری و آماده شدن برای رفتن به رخت‌خواب دوری بزنم توی فیسبوک. همان اول کار برخوردم به لینک معرفی ِ رمان ِ «به شیوه‌ی کیان فتوحی» اثر هادی معصوم‌دوست. حوصله‌ی بیش‌تر پایین رفتن نداشتم. گفتم، تا سیگارم تمام بشود، تورقی می‌کنم توی کتاب و بعد می‌روم می‌خوابم.
نشان به آن نشانی که یک بار سر بلند کردم دیدم ساعت شده ۵، زیرسیگاری جا ندارد و مثانه‌ام در آستانه‌ی انفجار است. نزدیک به سی‌صد صفحه رمان را یک نفس روی مانیتور خوانده بودم.
از تعداد صفحه‌های این کتاب نباید ترسید، صفحه را کوچک گرفته‌اند. رمان آنقدر گیرا و کشش‌دار نوشته شده که سه ساعته می‌شود روی مانیتور خوانداش. خلاصه این که اگر دل‌تان یک رمان سانسورنشده‌ی سرراست ِ شوخ و شنگ ِ آمیخته با کمی اندوه ِ شیرین می‌خواهد، «به شیوه‌ی کیان فتوحی»، اثر هادی معصوم‌دوست توصیه می‌شود اکیداً!!!

۱ باز هم از عشق

بازنویسی ِ یک افسانه‌ی دیگر ِ آلمانی

روزی روزگاری همه‌ی حس‌ها با هم‌دیگر توی یک جزیره زندگی می‌کردند. همه بودند؛ خوشبختی، غم، دانش، همه؛ عشق هم بود. تا این که یک روز خبر رسید که به همین زودی جزیره در آب غرق می‌شود. پس همه دست به کار شدند و قایق و کشتی تهیه کردند و راه افتادند. فقط عشق ماند. می‌خواست تا آخرین لحظه توی جزیره باشد.

وقتی که دیگر داشت کار از کار می‌گذشت، عشق فریاد زد:«کمک! کمک!» ثروت سوار بر کشتی مجلل‌اش همان نزدیکی‌ها بود. عشق ازش پرسید: «ببینم، ثروت، می‌توانی کمکم کنی؟» ثروت گفت:« نه. یک عالم پول و طلا توی کشتی است. برای تو جا نیست.» عشق همین را از غرور که داشت سوار بر قایق پرشکوه‌اش رد می‌شد، پرسید. غرور گفت:«تو خیس آبی. ممکن است قایقم را کثیف می‌کنی.» غم که رد می‌شد، عشق به‌ش گفت:«بذار من هم با تو بیایم.» غم آه بلندی کشید و گفت:«اگر بدانی چقدر غمگینم. می‌خواهم تنها باشم.» خوش‌بختی هم رد شد اما آن چنان خوش‌بخت بود که صدای عشق به‌ش نرسید.

تا این که ناگهان صدایی به گوش عشق رسید. یکی داشت می‌گفت: «بیا! بیا من می‌برم‌ات.» یک پیرمرد بود. سوارش کرد و رسانداش به خشکی و رفت. عشق ناگهان فهمید، پیرمرد چه دینی به گردن‌اش دارد اما آن‌قدر خوش‌حال و راضی و خوش‌بخت بود که یادش رفته بود، اسم پیرمرد را بپرسد. پس رو کرد به دانش و ازش پرسید: «راستی این پیرمرد کی بود؟» دانش لب‌خند زد و گفت: «زمان بود.» عشق پرسید: «چرا نجاتم داد؟» دانش گفت: «چون فقط زمان اهمیت عشق را می‌فهمد.»

۱ عشق و جنون

به یاد پوریا عالمی که چند روز پیش تولداش بوده و شاید همین روزها بیاید بیرون.

بازنویسی ِ یک افسانه‌ی آلمانی

یک روز جنون به دوستان‌اش گفت: بیایید قایم باشک بازی کنیم. نادانی پرسید: «قایم باشک چیست؟» عقل براش توضیح داد. همه موافق بازی بودند غیر از ترس و تنبلی. جنون که داشت از خوش‌حالی دیوانه می‌شد، چشم‌هایش را بست و پشت به همه سرش را گذاشت رو دیوار و شروع کرد به شمردن. غم همین‌جوری برای خودش گریه می‌کرد. تردید هم همین‌طور، چون نمی‌دانست، برود پشت دیوار قایم بشود یا جلوش. خلاصه تا جنون تا بیست بشمرد، خاطرجمع رفته بود پشت بام خانه‌ی هم‌سایه. خیال‌راحت لای بوته‌ها و بالاخره هر کسی یک جایی قایم شده بود.

اولین کسی که جنون پیدا کرد، فضول بود، چون سرش را کرده بود بیرون، ببیند، جنون اول از همه کی را پیدا می‌کند. شادی نفر بعدی بود، چون صدای خنده‌هاش می‌آمد. خلاصه جنون همه را یکی یکی پیدا کرد، حتا خاطرجمع را.
وقتی دوباره دور هم جمع شدند، بدبینی پرسید: پس کو عشق؟ راست می‌گفت. همه بودند غیر از عشق. رفتند  دنبال‌اش. زیر تمام سنگ‌ها و رنگین‌کمان‌ها و پشت تمام درخت‌ها را گشتند. اما عشق پیداش نبود که نبود.
جنون یک تکه چوب گرفت دست‌اش و داشت فرو می‌کرد توی یک بیشه‌ی پرخار که ناغافل صدای فریادی بلند شد. عشق بود. جنون با نوک چوب زده بود هر دو تا چشم‌ عشق را کورکرده بود. بلافاصله افتاد به پای عشق و نادم و پشیمان شروع کرد به عذرخواهی و طلب بخشش و تصمیم گرفت سوی چشم عشق و همیشه هم‌راه‌اش باشد. عشق هم قبول کرد.
از آن روز تا حالا عشق کور است و جنون چشم و هم‌راه‌اش.

۰ گفت‌وگو

گفت، بیش‌تر نویسنده‌ها آدم‌ای پرحرفی‌‌ان. گفتم، اون که هچ! وقتیم گوش مفت گیرشون نمی‌یاد، می‌نشینن به نوشتن.