۰ نقد و بررسی «اقیانوس بر شانه»
معلوم نیست کاوه خان فولادی نسب چه آشی برای من پخته.
به هر روی دوستان برلینی می‌توانند، اگر دوست داشته باشند، جمعه ۲۴٫۰۵ ساعت ۱۸:۳۰ در کافه گالری ایوزوتوپ شاهد روخوانی من از چند صفحه از کتاب و چشیدن مزه‌ی آش کاوه خان باشند و در کنارش لبی هم تر کنند.

۰ بحران

داشتم از رشت می‌رفتم تهران که برگردم. اتوبوس که پلیس راه رشت نگه داشت، وسط موز و کلوچه و چی و چی پسرک ِ روزنامه‌فروشی هم وارد شد و داد زد: “کرباسچی در زندان” یا شاید هم “محاکمه‌ی کرباسچی”. یک عکس بزرگ سیاه سفید از کرباسچی تو صفحه‌ی اول بود، در لباس زندان، بسیار ترس‌ناک. من حسابی نگران شدم. به رفیق‌ام گفتم. پرسید، نگران چی هستی؟ گفتم، ندیدی عکس کرباسچی را؟ اگر تو این اوضاع بحرانی کودتایی چیزی بشود، فرودگاه‌ها را ببندند، آن وقت من چکار کنم؟
ناکس پوکید از خنده. یکی محکم زد رو زانوم، گفت، نگران نباش برارجان، تو به پروازت می‌رسی. ما بیست سال است که این‌جا هر روز از این بحران‌ها داریم.

۱ Per se

معلوم بودPer se  را تازه یاد گرفته، بجا و بی‌جا مرتب تکرار می‌کرد. بالاخره همان طور که انتظار داشتم، گفت: «می‌دانی Per se یعنی چی؟» می‌دانستم من اگر بگویم فی‌الذات، او می‌گوید نه، فی‌النفسه. من اگر بگویم فی‌النفسه، او می‌گوید نه، فی‌الذات. اگر بگویم در جوهر خودش، او می‌گوید… پس خودم را راحت کردم و یک کلمه گفتم: «نه.» گفت:«نه؟» گفتم:«نع!» گفت: «تو دیگر چه جور مترجمی هستی.» گفتم:«استاد! مترجم و فرهنگ لغت گویا Per se  دو مقوله‌ی متفاوت‌اند.»

۱ صبوحی

دم صبح، سر راهم به خانه، مردی گره کراوات شل، دگمه‌های بارانی و کت باز، دو پا خمیده و دور از هم، تکیه داده به یک ماشین کنار خیابان و دارد با بی‌حالی دست تکان می‌دهد. از بس خورده نمی‌تواند سر پا بیاستد. اما نع! دیگر بس است. امشب به اندازه‌ی کافی جنازه‌کشی کرده‌ای. رد می‌شوم. دل‌ام می‌سوزد. دل‌ات می‌آید، این وقت شب، این را را با این حال‌اش نرسانی در ِ خانه‌اش؟ ترمز می‌کنم، دنده عقب می‌گیرم و می‌ایستم جلوی پاش. به زحمت خودش را می‌کشاند داخل ماشین و ولو می‌شود روی صندلی عقب. تمجمج‌کنان تشکر می‌کند و آدرس می‌دهد. می‌رود دو سه خیابان بالاتر. در همان لحظه تصمیم می‌گیرم با کرایه‌اش بروم پمپ بنزین، یک بسته‌ی شیش تایی آب‌جوی خنک بگیرم، بعد در خانه‌ی تنهایی‌ام با خودم بنشینم به صبوحی کردن. شروع می‌کند به عذرخواهی از این که مست است و مسیراش کوتاه. مست‌ها به خصوص مست‌های آخر شب فقط حرف می‌زنند. تو هر چه بگویی، باد هواست. پس سکوت می‌کنم. چند لحظه بعد می‌گوید: «من واقعاً تحسین می‌کنم زن‌هایی مثل شما را که با این سن و سال و این وقت شب هنوز کار می‌کنید.» برمی‌گردم و می‌گویم: «زن؟» لابلای خنده‌ی مستانه‌اش می‌گوید: «اوه… ببخشید! مست که هستم اما این موهای بلند و سفید روی شانه‌ها و پشت گردن‌تان هم بی‌تقصیر نیست.»