۰ زباله‌دان تاریخ

هیچ دل‌تان را خوش نکنید. جایی به نام زباله‌دان تاریخ وجود ندارد. اگر داشت، هنوز هم حرف نرون و چنگیز و هیتلر و استالین و شرکاء نبود.

۰ ما

«ما ایرانی‌ها بلد نیستیم، کار جمعی بکنیم. ما ایرانی‌ها حافظه‌ی تاریخی نداریم. ما ایرانی‌ها به قهرمان نیاز داریم. ما ایرانی‌ها مدرن نیستیم. ما ایرانی‌ها تحمل هم‌دیگر را نداریم. ما ایرانی‌ها نژاد پرستیم.ما ایرانی‌ها تیشه می‌زنیم به ریشه‌ی فرهنگ و ادبیات. ما ایرانی‌ها… ما ایرانی‌ها…»

من نمی‌دانم این همه عقده‌ی حقارت از کجا می‌آید اما این را می‌دانم اگر یک ملتی این همه بدخو و زشت‌رو بود، نه تنها امروز وجود نداشت بلکه هیچ ردی هم ازش توی تاریخ باقی نمانده بود.

۰ کتاب‌خوانی

اول با «من ژانت نیستم» محمد طلوعی شروع کردم. کتابی‌ست نسبت به رمان طلوعی «قربانی باد موافق» گامی بسیار بلند به پیش و به دور از آن پیچیدگی‌هایی روایی و زبانی که بر رمان‌اش تحمیل کرده بود. طلوعی با این کتاب کلی مرا به سیاحت رشت برد، به زیر شهرداری رشت، جلوی کتاب‌فروشی طاعتی. بعد «آنیش» فریبا منتظرظهور را خواندم: داستان دغدغه‌ها که نه، مشکلات زنی تنها در جامعه‌ای مسلمان و مرد سالار با روایتی خطی و زبانی ساده.
قبل از این‌ها اما، بعد از این که هزار تا کتاب را نصفه نیمه ول کرده بودم، ترجمه‌ی آلمانی «خانه‌ی ساکت» پاموک را دست گرفته بودم. از آن دست کتاب‌هایی است که دل‌ات نمی‌آید، تمام بشود. مدام نگرانی که داری می‌رسی به آخر کتاب. عیش مفصلی کرده بودم که مزه‌اش هنوز زیر زبانم هست. پاموک (مثل طلوعی یا طلوعی مثل پاموک) – در این رمان دو بار و در دو جمله‌ی خیلی کوتاه از کسی به نام اورهان حرف می‌زند که دارد رمانی می‌نویسد. گویا «خانه‌ی ساکت» ترجمه شده اما مجوز نگرفته، به احتمال قریب به یقین به خاطر توصیف عرق‌خوری چند تا جوان.