۰ از دغدغه‌های یک گیلک خارج‌نشین نیمه مرفه

همواره بر این باور بودم که آدمی اگر گوشت نخورد، با محروم کردن تن‌اش از عنصر یا عناصری ضروری برای سلامتی، آن را در معرض ضعف و بیماری قرار می‌دهد. تنها آدم‌های گیاه‌خواری هم که می‌شناختم، هدایت بود و کافکا؛ چندان که افتد و دانی یکی از یکی لاغرتر و زردانبوتر.نخستین ضربه‌ی هولناک شک بر باورم زمانی وارد شد که هم‌سایه‌ام لوئیزه، یک دختر بیست و چهار پنج ساله و به چشم خواهری پنجه‌ی آفتاب، گفت گیاه‌خوار است. ضربه‌ی دوم زمانی فرود آمد که هم‌سر به طور قاطعانه اعلام کرد، از هم امروز دیگر هرگز گوشت نخواهد خورد و دیگر نخورد. در آن روزهای پرتلاطم، در میانه‌ی میدان نبرد خونین یقین و تردید، گرچه تسلیم رشد ِ تردید نشدم و هم‌چنان – گیرم کم‌تر از سابق – به گوشت‌خواری ادامه دادم، ولیک در گذر زمان شاهد آن بودم که هم‌سر نه تنها ضعیف و بیمار نشده بل – شکر یزدان – روز به روز سرحال‌تر هم می‌شود. عرصه‌ها به گونه‌ای تحمل‌ناپذیر تنگ و تنگ‌تر می‌شدند؛ چه عرصه‌ی ایدئولوژیک و چه عرصه‌ی پراگماتیک. اما من با آخرین نیروهای باقی‌مانده هم چنان بر مقاومت پای می‌فشردم و سالی ماهی وقتی که با گیلک جماعت می‌افتادم و بساط مایی اشپل و کال باقلا و آغوزماغز و زیتون ماری با دوغ فراوان فراهم بود، از صرف پلاکباب نمی‌گذشتم. و این بود تا این که چند سال پیش، آن ته‌مانده‌های تردید نیز تبدیل به یقین شد و از آن زمان حتی از پلاکباب خانگی هم گذشته‌ام. پرسش بنیادین اما اکنون این است که اگر یک روز غروب بهاری گذرم بیافتد به نبش سه راه بوعلی ِ خمام، پای بساط کبابی بهروز عشقی، آیا به یکی دو سیخ چنجه‌ی آب‌دار، خفته لای سنگگ گرم و برشته و خشخاشی و بخار های برخاسته از این مجموع سلامی دوباره خواهم داد یا نه. باری دوستان، آزمون بزرگی در پیش است

۰ هیچ

خیلی که دلم بگیرد یا وقتی خیلی دچار غرور بشوم، چشم‌هایم را می‌بندم و سعی می‌کنم کهکشان بی‌انتها را تا جایی که می‌توانم مجسم کنم. بعد میان آن همه کره، کره‌ی زمین را، بعد روی زمین، اروپا را، در اروپا آلمان را، در آلمان هایدلبرگ را، بعد خیابان و کوچه و خانه و جایی را که نشسته‌ام و در انتها خودم را میان این همه.
می‌بینم یک هیچم، هیچ مثل نقطه‌ای که نوک تیز یک مداد بگذارد و نوک ِ پهن یک مدادپاک‌کن – دیر یا زود – پاک‌اش کند.
بعد آه می‌کشم، لب‌خند می‌زنم و سبک می‌شوم.

۰ سفرنامه‌ی لندن

شب آخر به نازنین میزبان مهربان‌ام گفتم: «ای دل غافل! دیدی چه شد، اِی علیرضای آبیز؟ تو این دو سه روز این همه شاعر و نویسنده و مترجم و روزنامه‌نگار و فیلم‌ساز و چی چی دیدیم، یادمان رفت سری هم به اِبی بزنیم. بفمهد آمده‌ام این‌جا و خبراش نکرده‌ام، حسابی دلخور می‌شود.» پرسید: «اِبی؟ کدام اِبی؟» گفتم: « اِبی دیگر عزیز، ابراهیم.» باز پرسید: «ابراهیم؟» گفتم: «اِی بابا! تو چقدر حواس‌ات پرت است شاعر جان! ابراهیم گلستان دیگر رفیق‌.» گفت:«ها! اِبی خودمان را می‌گویی. نه. خیال‌ات تخت. نیست. رفته پیش اِسی!» پرسیدم: « کدام اِسی؟» گفت: «حالا حواس کی پرت است؟ اسماعیل خویی دیگر برارجان.»