۱ دوربرگردان، میثم کیانی

نشر زاوش، پاییز ۱۳۹۲

بیشتر داستان‌ها درون‌مایه‌ی عاشقانه دارند، عشق‌هایی به فرجام نرسیده، شکست خورده و بیش‌تر شخصیت‌های کتاب وهم‌زده‌اند، اسیر دیروزشان و دایم در حال رفت و برگشت بین دو عالم خیال و واقعیت. میثم کیانی با تردستی توانسته داستان‌هایی اغلب خوادنی بنویسد. نه دچار ادا اطوارهای پست مدرنیستی شده که خواننده را پس از به پایان بردن داستان گیج و منگ برجا بگذارد و نه داستانی خطی و کلاسیک نوشته که از الف شروع و به ی ختم بشود. نثر و زبان داستان‌ها اغلب دل‌نشین‌اند و بدون کمترین سکندری و هر داستان زبان مناسب خاص خودش را دارد. این را هم بگویم که نویسنده‌ی «دوربرگردان» با انتخاب عنوان‌هایی بکر برای داستان‌هایش نشان می‌دهد نه تنها به اهمیت عنوان داستان آگاه است بلکه در انتخاب‌اش سلیقه‌ای تام به خرج می‌دهد. همین‌جا بگویم، من مشکوکم به ایشان. حتم دارم کیانی در خفا شعر هم می‌نویسد. به هر روی، شکست‌اش در نوشتن تنها به یکی دو داستان ختم می‌شود، آن‌جاهایی که توقعی را که نویسنده‌ی داستان فوق‌العاده زیبایی مثل "فال فسیل" ایجاد کرده، برنمی‌آورد. "فال فسیل" داستانی‌ست ساخته و پرداخته، تر و تمیز، بدون کم‌ترین عیب و نقص و بسیار خواندنی. فکر می‌کنم شنیدن‌اش از زبان خود نویسنده باید خیلی لذت‌بخش باشد. گفت‌وگوها، فضاسازی‌ها، اوج و فرودها و گره‌گشایی‌های این داستان همه دقیق‌اند. خلاصه این که ای ملت، اگر اهل داستانید، بدانید "فال فسیل" داستانی سخت خواندنی‌ست. کشف رابطه‌ها شخصیت‌های این داستان لذتی وافر به من داد، مخصوصا وقتی دیدم حدسی که از وسط داستان زده بودم، درست از آب درآمده و به هوش خودم آفرین گفتم. اما «چاقوی دسته زنجان کوهن» و «چتر پایتخت» داستان‌های موفقی نیستند، بخصوص «چتر پایتخت» که گرچه فکر نویی دارد اما داستان منسجمی نیست. زبان‌اش کم و بیش شلخته است. معلوم است کیانی این داستان را عجولانه نوشته شده. مثل این جمله را ببینید:«از کی اینجا بودن و مال چه کسی بودنش را هرچه فکرکرد به یاد نیاورد.». چنین جمله‌ای از نویسنده‌ی چنین کتابی بعید بود.

نمی‌دانستم "رمل" یعنی چه. به فرهنگ سخن رجوع کردم. نوشته بود: "ریگ نرم؛ شن" نفهمیدم چرا نویسنده خیلی ساده ننوشته شن. آهان این را هم نفهمیدم چرا عنوان کتاب «دوربرگردان» است. چون نه داستانی با این عنوان در کتاب هست و نه این عنوان مجموع ده داستان کتاب را دربرمی‌گیرد. با گفتن دست مریزاد و تبریک دوباره به میثم کیانی یک غلط املایی هم از ایشان بگیرم و کتاب‌خوانی ِ امروز را تمام کنم: یک جا به جای "شماتت" آمده شماطت. پی‌نوشت مهم‌تر از اصل: این‌جا در انظار عمومی، از صمیم قلب تشکرمی‌کنم از روزبه روزبهانی، این رفیق نادیده اما بسیار عزیزم که با مهربانی کامل این کتاب را همراه با سه کتاب دیگر داغ تنوری دیگر برایم پست کرد. ما توی گیلکی به این‌جور تیپ‌ها می‌گوییم «خُرم پسر.»

به امید دیدارش

۰ “بوی قیر داغ”

 "بوی قیر داغ"، علی‌اکبر حیدری، نشر روزنه، چاپ اول ۱۳۹۱

نفهمیدم قصد نویسنده از عنوان کتاب چه بوده چون نه هیچ کدام از داستان‌ها چنین عنوانی دارند و نه می‌شود آن را عنوانی دانست که قرار است درون‌مایه‌ی اصلی کتاب یعنی مرگ را به ذهن متبادر کند ( درونمایه‌ی هفت داستان از نُه داستان این کتاب مرگ است). از این گذشته بوی قیر داغ دست‌کم برای شخص من که یکی از خوانندگان این کتاب باشم، خیلی هم خوش‌آیند است. دو داستان «بازی ِ نور» و «خاک‌ریز» ناموفق‌ترین داستان‌های کتاب‌اند. من دو بار و هر بار با دقت خواندم‌شان اما چیز چندانی چنته‌ام را نگرفت مگر پاره‌ای حدس و گمان. خُب نُه صفحه داستان گنجایش چهارده شخصیت یا دقیق‌تر بگویم چهارده اسم را ندارد و برای خواننده نتیجه‌ای جز سردرگمی و در پی‌اش دل‌زدگی به بار نمی‌آورد. علی حیدری هر بار که سعی کرده، شگردهای خیلی پیچیده به کار ببرد، (از جمله و بخصوص در دو داستان بالا) موفق نبوده و داستان را به اصطلاح حرام کرده. اما همو وقتی با شگردهایی مناسب حال و هوای داستان، می‌نویسد، داستان‌هایی جذاب و خواندنی برای خواننده‌اش فراهم می‌کند مثل «امید، تمام…» و «ممکن است خیلی‌ها…» یا حتا «ساحل شنی». نکته‌ی آخر این که عنوان طولانی اصولا مورد پسند من نیست.

به هر حال خسته نباشند علی آقای حیدری و دست‌شان درد نکند که مهربانی کردند و "بوی قیر داغ" را برایم فرستادند تا کمی بوی قیر داغ به مشام‌ام بخورد.

 

پی‌نوشت: توضیح یوسف انصاری از نشر روزنه در کامنت همین مطلب در فیسبوک:«بوی قیر داغ داستان سانسور شده این کتابه که بعد از قیچی شدن تصمیم گرفتیم نشانه سانسور سر جاش بمونه.»