۰ از خوشی‌ها و مصائب زبان

حالا که شکر خدا مسابقات جام جهانی تمام شد، ترجمه‌ی فارسی اسم چند تا از بازیکنان تیم ملی آلمان را بخوانیم و بخندیم: نویر: تازه‌تر؛ گروسکرویتس: صلیب بزرگ؛ گوتسه: بت؛ لام: چلاق، شَل؛ کرامر: خنزرپنزری؛ مولر: آشغالی؛ شواین‌شتایگر: خوک‌سوار. البته اسم ایشان یک معنی دیگر هم دارد که در فارسی کلمه‌ای برایش نداریم یا من نمی‌دانم: کسی که با خوک جماع می‌کند.

 

پس‌نوشت: نخیر، گویا قرار است ما به هر استاتوسی که می‌نویسم، یک توضیح هم باید ضمیمه کنیم.
اِی عزیزان ِ آلمانی‌دان، این چهار سطر شوخی‌ست، شوخی. نوشته بودم: بخوانیم و بخندیم. کلاس زبان‌شناسی و تاریخ زبان و دستور زبان و فضل و فخرفروشی زبان‌دانی نیست. محض خنده است، خنده . وگرنه دیگر من هم بعد از سی سال زندگی در آلمان می‌دانم که کرویتس به معنی کمر و گشنیز و چی و چی هم هست، یا مولر ربطی به مول (آشغال) ندارد و یعنی آسیابان. بلد هم نباشم، نگاهی به این فرهنگ بهزاد می‌اندازم. دیگر این قدر ها هم بی‌سوات نیستم بابا. کم‌تر درس آلمانی بدهید به ما. یک خرده دقیق‌تر بخوانید و بخندید.

۰ «نبرد دو دست» اثری از کافکا

دو دستم دست به یک نبرد زدند. کتابی را که داشتم می خواندم، بستند و گذاشتند کنار تا ایجاد مزاحمت نکنند. به من یک سلام نظامی دادند و به داوری منصوبم کردند. حالا انگشت‌هاشان فرورفته در هم و در به دنبال هم رسیده بودند به لبه‌ی میز، گاه به چپ، گاه به راست، بسته به نیروی بیش‌تر این یا آن یکی. من چشم از آن‌ها برنمی‌داشتم. اگر این‌ها دستان من بودند، باید داور عادلی می‌بودم، وگرنه عواقب تلخ ِ یک داوری ِ غلط وبال گردنم می‌شد. اما آسان نبود این وظیفه. در آن تاریکی ِ دو کف ِ دست شگردهای متفاوتی بکار می‌رفت. نباید از آن‌ها غفلت می‌کردم. هم از این روی چانه را گذاشتم روی میز. دیگر چیزی از من مکتوم نمی‌ماند. در تمام طول عمرم، بی‌آن‌ که نسبت به دست چپ نظر نامساعدی داشته باشم، دست راست را همیشه بیش‌تر دوست داشتم. اگر فقط یک بار اشاره‌ای می‌کرد، با توجه به نرم‌خویی و صداقتم، فورا مانع چنین تطاولی می‌شدم. ولی او هیچ وقت صدایش درنیامد. از من آویزان بود و مثلا وقتی توی کوچه دست راست کلاهم را جا به جا می‌کرد، دست چپ با ترس ولرز مشغول لمس رانم بود. چنین پیشینه‌ای برای نبردی که اینک در جریان بود، هیچ خوب نبود. ای مچ چپ! چگونه می‌خواهی مدت‌ها در برابر ِ این دست راست قدرمند مقاومت بورزی؟ این انگشتان دخترانه‌ات چگونه می‌خواهند تنگناهای پنج انگشت آن دیگری را تاب بیاورند؟ از منظر من این دیگر نه یک نبرد بل سرانجام محتوم دست چپ بود. حالا دست چپ رانده شده بود به انتهای گوشه‌ی چپ میز و دست راست داشت بالای سرش مثل قنداق تفنگ جست و خیز می‌کرد و پیچ و تاب می‌خورد. با عنایت به وضعیت اضطراری موجود چنان چه این فکر رهایی‌بخش به ذهنم نمی‌رسید که این‌ها دستان خودم هستند که در پیکار با یک‌دیگرند و برای پایان دادن به این نبرد و این وضعیت اضطراری قادرم با مختصر تکانی از هم دورشان کنم، باری چنانچه این فکر به ذهنم نمی‌رسید دست چپ از مچ می‌شکست و از روی میز پرت می‌شد. بعدش هم دست راست چه بسا در آن افسارگسیختگی‌های طرف پیروزمند چون سگ ِ پنج سر ِ جهنم می‌خورد به صورت هشیار خود من. حالا به جای همه‌ی این‌ها دو تایی قرارگرفته‌اند روی هم. دست راست دارد پشت دست چپ را نوازش می‌کند و من، این داور نامنصف، در تاییدشان سر تکان می‌دهم.

جمله‌های آخر در دست‌نوشته‌ی کافکا ابتدا چنین بود: … نوازش می‌کند. بعد کتاب را برمی‌دارند و در صلح و آتشی نگه‌اش می‌دارند.

منبع: دست‌نوشته‌های باقی‌مانده از کافکا، گردآورنده: مالکولم پاسلی. انتشارات اِس. فیشر، صفحه‌ی ۳۸۹، بی‌عنوان

۲ سانسور

سانسور – نه فقط سانسور دولتی – گاهی اوقات ابعاد بسیار مضحکی به خودش می‌گیرد. من نوشته بودم: «فلاسک چای را گذاشت وسط پاهاش.» گفتند، آن «وسط پاهاش» را عوض کن. با این اوصاف فلاسک را «لای پاهای» شخصیت داستانم هم که دیگر اصلا نمی‌توانستم بگذارم. ناچار شدم طفلک را وادارکنم خلاف میلش فلاسک را بگذارد «زیر پاهاش» تا خدای ناکرده مردم از راه بدرنشوند و از فردا نیافتند به فسق و فجور.