۱ نفرین سرنگونی

هر وقت زیاد اذیت‌اش می‌کردم، می‌گفت: «اوی ناصره، اوی ناصره، ایلاهی سرنگون بیبی تو ناصره» [الهی سرنگون بشوی] “گون” ِ سرنگون را هم حسابی می‌کشید. گو که هیچ وقت نفهمیده‌ام منظوراش از سرنگونی ِ آدم ِ همیشه بی‌تاج و تختی چو من چه بوده اما الان هم هر وقت خیلی از دست خودم عصبانی می‌شوم، این – یکی از معدودترین – نفرین‌های مادرم را پیش خودم تکرار می‌کنم. تازه بعداش بلافاصله می‌گویم: «نه. خودا نوکونه. ترا دیل آیه!؟». [نه، خدا نکنه، دلت میاد‍؟]

۰ طاووس یا فیل؟

همیشه توی نصیحت‌هایش می‌گفت: «هر که فیل خواهد جور هندُوستون کشد.» به هندوستان می‌گفت هندوُستون. می‌گفتم: «فیل نه مامان جان، طاووس. هر که طاووس…» می‌گفت: «خا، خا. تو ده نخایه مرا درس بدی. ترا چی حالی به آخر. اونی کی من گمه، فیله، نه طاووس.» [خوبه، خوبه. تو یکی دیگه لازم نکرده به من درس بدی. تو چی حالیت می‌شه آخه. اونی که من می‌گم فیله، نه طاووس.]