۰

یکی از آن چیزهایی که به شدت حس حسادتم را تحریک می‌کند، تخیل قوی آدم‌های خالی‌بند است.

۰

می‌گویم: «گاهی که بیش‌تر از توانم کار می‌کنم، منزجر می‌شوم از هر چه کلمه و کاغذ و قلم و کامپیوتر. این جور وقت‌ها دلم می‌خواهد، بروم یک کار دیگر بکنم.» می‌گوید: «برو خطاطی یاد بگیر. نرم‌افزارش هم هست.»

۰ رفت و برگشت

رفت
دو دختر سیزده چهارده ساله نشسته بودند روی نیمکت؛ کیف‌های مدرسه ولو کنارشان. یکی‌شان که داشت سیگاری گراس بار می‌زد به دیگر می‌گفت: گور بابای آلکس.
صد متر بالاتر دو پسر چهاره پانزده ساله نشسته بودند روی نیمکت، دوچرخه‌هاشان ولو کنارشان. یکی داشت به دیگری می‌گفت: همان مشکل همیشگی ِ رابطه‌ی زن و مرد.
صد متر بالاتر عاقل زنی تکیه داده بود به نرده‌ی یک خانه و زار زار می‌گریست. پالتوی آبی رنگ مندرسی تن‌اش بود. گردن بطری لای دو انگشت‌اش.
پیرمردی پشت دست چپ چسبانده به کمر راه می‌رفت و با نوک چتراش برگ‌های زرد افتاده بر راه را کنار می‌زد.

برگشت
کیف‌ها ولو روی دوچرخه‌ها، نفری یک سیگار لای انگشتان، داشتند می‌گفتند و می‌خندیدند.
عاقل زن از کنار من گذشت، هم‌چنان می‌گریست. گردن ِ بطری از توی جیب پالتو پیدا بود.
پیرمرد نبود.
من دو دست در دو جیب شلوار رفته بودم قدم بزنم.

۰

خیلی اعتماد به نفس می‌خواهد که آدم اسم بچه‌ی خودش را بگذارد شاهکار.

۰ از خوشی‌ها و مصائب زبان

دبستانی که بودم، جلوی اتوبوس‌هایی که تو خط رشت – خمام کار می‌کردند، یک تابلو بود. روش به خط خوش نوشته شده بود: «خمام به رشت و بالعکس». یکی از به‌ترین خاطرات دوران کودکی من مال آن روزی‌ست که کشف کردم "بالعکس" یعنی چی. شیرینی ذوق و شادی آن روز هنوز زیر زبانم است.