۰ راه حل

یادم هست، کلاس پنجم ششم دبستان یک مسئله ریاضی به ما داده بودند که نتوانسته بودم حلش کنم و به همین خاطر کتک مفصلی خورده بودم. مسئله این بود: «حوضی داریم به فلان ارتفاع و فلان عرض و فلان طول. در هر دقیقه فلان‌قدر آب وارد این حوض می‌شود. این حوض سوراخی دارد که در هر دقیقه فلان‌قدر آب از آن خارج می‌شود. حساب کنید، مدت زمان پرشدن حوض را.» گذشته از خاطره‌ی خیلی تلخ آن کتک این هم یادم هست که اولین راه حلی که به ذهنم رسیده بود، بستن آن سوراخ بود.

۰ گفتگو

– … مونده بودم هاج و واج. گفتم، خدایا مگه می‌شه؟
– خُب. بعدش خدا چی گفت؟
– ها؟
– جواب سئوالتو داد خدا؟
– آهان…نه نداد. سکوت کرد. مثل همیشه.

۰ پیام

اِی دانشجویان ادبیاتی که صد سال دیگر موضوع پایان نامه تان وضع سانسور در دوران ماست، بدانید و آگاه باشید که به قول ما امروزی ها در یک نگاه کلی دو نوع مامور سانسور داریم: یکی بدعنق و یکی خوش اخلاق. مثال؟ یکی از همین دسته ی بدعنق ها به من گفته بود، جمله ی “یکی زدم در ِ کون مادرشوهرم” را از توی کتابت بردار. مانده بودم چه بنویسم. بنویسم مثلا: “یکی زدم به نشمینگاه مادر شوهرم” یا “یکی زدم به باسن مادرشوهرم” یا “باسن مادرشوهر خود را نواختم” یا “کوفتم به نشیمنگاه مادر شوهرم” یا “زدم به قسمت عقب ِ مادرشوهرم”؟ در حالی که از دهان آن شخصیت جمله ی دیگری غیر از “یکی زدم در ِ کون مادرشوهرم” درنمی آمد، مجبور شدم بنویسم “عذر مادر شوهرم را خواستم”. تو بودی، چه می کردی؟ بد آورده بودم، افتاده بودم دست یک سانسورچی بدعنق. به قول ما امروزی ها “می فهمی؟”

اما اگر شانس بیاوری و بیافتی دست یک سانسورچی خوش اخلاق، آن وقت می توانی با خیال راحت توی کتابت انواع و اقسام اشارات صریح جنسی حتی مثلا کلمه ی مطلقاً ممنوعه ی “جنده” را هم بیاوری و کتابت منتشر بشود.
در پایان پیام خود از امروز به دانشجویان ادبیات صد سال بعد مایلم این را هم اضافه کنم که فضای کلی حاکم بدین گونه است که با وجود این که این دسته از سانسورچی ها در اقلیت کامل بسرمی برند، اما نباید در ملاء عام از کتاب هایی که از زیر دست این دسته رد می شود، اسم ببری. چرا؟ اِی بابا! من خیال می کردم، شما آدم های صد سال بعد خیلی باهوش تر از امروز ما هستید که. نیستید؟ همانی هستید که پدران ما بودند؟ که ما هستیم؟ باشد، حالا که این طور است می گویم برایتان. نباید اسم ببری چون ممکن است همین فردا هم کتاب مربوطه را توقیف بکنند و هم باعث بیکاری یک سانسورچی خوش اخلاق بشوی.
پایان پیام

۰ گفتگو با مسعود سعد سلمان

یکی از کتاب‌هایی که با خودم از ایران آورده بودم «گفتگو با مسعود سعد سلمان» اثر آقای مجتبی عبدالله‌نژاد از سری کتاب‌های «تاریخ شفاهی ادبیات قدیم ایران» بود. این کتاب آن چنان جذابتی داشت که در دو سه نشست خواندمش. بی اغراق بگویم، چیزها یاد گرفتم از این کتاب، بارها لبخند زدم و جای جای حظ بردم از تکنیک‌های صاحب اثر برای هرچه جاندارترکردن کتاب. فرصتی دست بدهد، دوباره می خوانمش.
گمان کنم آقای عبدالله‌نژاد این کتاب را برای کسانی مثل من نوشته که از روایت خشک و بی‌روح تاریخ و تاریخ ادبیات گریزانند، چراکی از کتاب‌هایی که با خودم از ایران آورده بودم «گفتگو با مسعود سعد سلمان» اثر آقای مجتبی عبدالله‌نژاد از سری کتاب‌های «تاریخ شفاهی ادبیات قدیم ایران» بود. این کتاب آن چنان جذابتی داشت که در دو سه نشست خواندمش. بی اغراق بگویم، چیزها یاد گرفتم از این کتاب، بارها لبخند زدم و جای جای حظ بردم از تکنیک‌های صاحب اثر برای هرچه جاندارترکردن کتاب. فرصتی دست بدهد، دوباره می خوانمش.
گمان کنم آقای عبدالله‌نژاد این کتاب را برای کسانی مثل من نوشته که از روایت خشک و بی‌روح تاریخ و تاریخ ادبیات گریزانند، چرا که با بکارگرفتن طنز، برگزیدن شیوه‌ی روایتی دلنشین و گفتگویی جدلی باعث می‌شوند، خواننده بی ذره‌ای احساس ملال هم با دوره‌ای از تاریخ (ادبیات) ایران آشنا بشود، هم با زندگی شاعر معروف حبسیات، هم با نظریات او در باب شعر و شاعری.
جاداشت که مفصل به این کتاب می‌پرداختم. فعلا دست مریزادی بلند و خسته نباشی‌ای از صمیم قلب می‌گویم به آقای عبدالله‌نژاد و به نشر هرمس و در انتظار دیگر کتاب‌های "تاریخ شفاهی ادبیات قدیم ایران" می‌مانم. که با بکارگرفتن طنز، برگزیدن شیوه‌ی روایتی دلنشین و گفتگویی جدلی باعث می‌شوند، خواننده بی ذره‌ای احساس ملال هم با دوره‌ای از تاریخ (ادبیات) ایران آشنا بشود، هم با زندگی شاعر معروف حبسیات، هم با نظریات او در باب شعر و شاعری.
جاداشت که مفصل به این کتاب می‌پرداختم. فعلا دست مریزادی بلند و خسته نباشی‌ای از صمیم قلب می‌گویم به آقای عبدالله‌نژاد و به نشر هرمس و در انتظار دیگر کتاب‌های "تاریخ شفاهی ادبیات قدیم ایران" می‌مانم.

۰ «طنز فاخر سعدی»

جانم به لبم رسید تا امروز بالاخره تمامش کردم. «طنز فاخر سعدی» را می گویم، نوشته ی آقای ایرج پزشکزاد؛ یکی دیگر از کتاب هایی که از ایران با خودم آورده بودم. روزهای آخر سفر آن قدر گشتم و گشتم تا بالاخره چاپ افستش را در پاساژی در امیرآباد جنوبی پیدا کردم. به محض این که رسیدم، با حرص و ولع نشستم به خواندن. اما از همان صفحه های اول خورد تو ذوقم. نصف این کتاب ۲۰۰ صفحه ای تنها و تنها تشکیل شده از شرح مختصر و بعد برگزیده هایی از کتاب های ولتر و هوگو و اورول و هاشک، آن هم به عنوان نمونه هایی از طنز در غرب. بقیه اش شرح و بسطی ست معلم گونه در سطح دبیرستان از چهار پنج حکایت سعدی. خلاصه این که «طنز فاخر سعدی» تنها چیزی که ندارد بحث و فحثی تازه درباره ی طنز آن هم از نوع فاخرش نزد سعدی ست. اگر پای نویسنده ی دایی جان ناپلئون در میان نبود، حتما دچار این شبه می شدم که این کتاب مصداق عینی کتاب سازی ست. چون به راحتی می شود تمام این کتاب را در یک مقاله ی ۱۰-۱۲ صفحه ای جمع و جور کرد.
مطمئنم یکی از علت های نایاب بودن این کتاب تنبلی یا بی توجهی ناشرش “نشر شهاب” است. چاپ اول کتاب مال ۱۳۸۱ است با شمارگان ۳۳۰۰٫ اما تا امروز که چیزی به پایان ۱۳۹۳ نمانده، ناشر نکرده دوباره چاپش کند. تا این که افستی ها دست بکار شدند که البته دست شان درد نکند. الان رفته ام سراغ کتاب بعدی ایشان «حافظ ناشنیده پند/برگی چند از دفتر خاطرات محمد گلنام». مطمئن باشید، اگر این هم مثل آن یکی باشد، جتما دست به خودکشی می زنم.