۰ سفرنامه

حالا که این‌جوری شد (در رابطه با پُست قبلی و برخی کامنت‌هایش توی گول پلاس می‌گویم)، پس بگذارید واقعه‌ی دیگری را هم تعریف کنم. اگر زحمتی نیست، بدبین‌هاش با دقت بیشتری بخوانند.
اوایل نوروز ۸۸ یک روز صبح زود داشتیم با تقی و محبوب از کرمانشاه می‌رفتیم سنندج. همین اول اتوبان که چشم تقی افتاد به یک پمپ بنزین خالی، گفت اگر چه به اندازه‌ی کافی بنزین دارد ولی حالا که پمپ بنزین خالی‌ست، می‌خواهد باک را پر بکند که حواسش جمع باشد. پیچید توی پمپ بنزین و رفت توی ردیف آخر و ایستاد جلوی یک پمپ. بعد بلافاصله دنده عقب گرفت که برود توی ردیف بغلی که یک دفعه یک چیزی پشت سرمان گفت بوووم. پیاده شدیم. سپر جلوی پیکان عقبی حسابی کج و کوله شده بود. یک مرد بیست و سه چهار ساله با ترشرویی از سمت راننده پیاده شد، از آن طرف هم یک مرد سی و چند ساله ولی برخلاف آن یکی آرام. ظاهرشان بیشتر به روستایی‌ها می‌خورد. یادم هست پیراهن‌شان سفید و شلوارشان سیاه بود. چشمم افتاد به کف ماشین. پر از پوست تخمه کدو بود. جوان شروع کرد به کُردی به غرولند. تقی پرید توی حرفش که «ما مسافریم. از رشت می‌آییم. کردی بلد نیستیم متاسفانه.» آن یکی به همان آرامش ظاهرش گفت: «دیدی چکار کردی؟» این هم کُرد بود. تقی گفت «بله. ببخشید. قبول دارم. تقصیر منه. بدون این‌که توی آینه نگاه کنم، دنده عقب گرفتم. خسارتش پای من. هر چقدر شما بگید، همین الان تقدیم می‌کنم. نخواستید، می‌گیم پلیس بیاد. هر جور دوست دارید.» مرد ِ آرام گفت: «حالا برو بنزن‌تو بزن. ببینیم چه می‌شه.» هر دو ماشین بنزین زدیم و بعدش ایستادیم کنار پمپ بنزین و پیاده شدیم. این‌بار جوان ساکت بود. آن یکی گفت: «گفتید مسافرید؟» تقی گفت «بله. از رشت می‌آییم. میرویم سنندج و بعدش مریوان.» گفت: «بسلامت. چیزی نمی‌خواد.» تقی گفت: «خیلی ممنون. قربان شما. چقدر باید تقدیم بکنم؟» آن یکی دوباره گفت: «شما مهمانید آقا. خانواده همراه‌تان است. پول نمی‌خواد. برو به سلامت. خیر پیش» من مانده مبهوت. نم اشکی هم توی چشمم حلقه زده بود. هضمش خیلی سخت بود. خلاصه از تقی اصرار که «اینطور نمی‌شه آخه» و از آن‌ها انکار که «عید است و شما مهمان ما.»
تا سنندج هر وقت از هم سبقت می‌گرفتیم، به هم لبخند می‌زدیم و برای هم دست تکان می‌دادیم.
جریان باورنکردنی ِ جای خواب پیداکردن ما توی مریوان ما که از این هم شیرین‌تر است، بماند برای بعد.

۱ سفرنامه

اسم چهارراه یادم نمانده، یک جای شلوغی بود در مرکز تهران، همین دو سه ماه پیش. با آژانس می‌رفتم جایی. پشت چراغ قرمز بودیم که یک موتوری از بغل ما رد شد و مالید به آینه‌ی ماشین. آینه تقّی صدا کرد. داد راننده رفت بالا که « تا حالا هزار بار این آینه‌رو شکستن» و «تمام سپر عقبم را همینا کوبیدن» و غیرو که موتوری یکی دو قدم آمد عقب و پرسید: «طوری شده؟» راننده در آمد که: «مگه خودت نشنیدی صداشو؟! می‌خواسّی طوری نشه؟!» چراغ داشت سبز می‌شد. موتوری گفت: «بریم اونور چارراه.» تا برسیم آن طرف راننده هم‌چنان از دست موتوری‌ها نالید و از گرانی آینه گفت و این که «حالا یه موتوری مگه چی داره که خسارتم بده.» وقتی رسیدم آن طرف چهارراه موتوری موتورش را گذاشت کنار خیابان و آمد کنار پنجره سمت راننده. کلاه کاسکتش را برداشت و گفت: «آقا ببخشید، تقصیر من بوده. چنده آینه؟» سی و یکی دو ساله می‌زد و ظاهر تروتمیزی داشت. معلوم بود پیکی و مسافرکش نیست. راننده شروع کرد که: «چه می‌دونم والله. هزار تا قیمت داره. آخه شما داری می‌ری، چرا نگا نمی‌کنی که نزنی به جایی…» موتوری افتاد توی حرفش: «گفتم که عذر می‌خوام. دوستم لوازم یدکی داره تو چراغ برق. الان زنگ می‌زنم، می‌پرسم ازش.» موبایلش را در آورد و تلفن‌زنان رفت سمت خودپرداز. پول گرفت و میان ننه من غریبم‌های راننده برگشت. گفت: «پرسیدم، گفتن هش تومنه.» چند تا اسکناس گرفت جلوی راننده و گفت: «این ده تومن. راضی هستی؟» راننده گفت: «خدا خیرت بده.» موتوری سرش را خم کرد و رو به من گفت: «آقا شمام ببخشید که وقت تونو گرفتم.»

۰ کافکا، کتاب و تبر

ترجمه‌ی من از بخشی از نامه‌‍ای از کافکا که درست صد و یازده سال پیش در چنین روزی (بیست و هفتم ژانویه) به دوستش اسکار پولاک نوشته بود:

 

«… فکر می‌کنم اصولا آدم باید کتاب‌هایی بخواند که دندانش می‌گیرند و نیشش می‌زنند. اگر کتابی که می‌خوانیم مثل یک مُشت نخورد به جمجمه‌مان و بیدارمان نکند، پس چرا می‌خوانیمش؟ که به قول تو حال‌مان خوش بشود؟ بدون کتاب هم که می‌شود خوش حال بود. تازه لازم باشد، خودمان می‌توانیم از این کتاب‌هایی بنویسیم که حال‌مان را خوش می‌کند. ما اما نیاز به کتاب‌هایی داریم که مثل یک ناخوش حالی ِ سخت دردناک متاثرمان کند؛ مثل مرگ کسی که از خودمان بیشتر دوستش داشتیم؛ مثل زمانی که در جنگل‌ها پیش می‌رویم، دور از همه‌ی آدم‌ها؛ مثل یک خودکشی. کتاب باید مثل تبری باشد برای دریای یخ‌زده‌ی درون‌مان.»

۰ گفت‌وگوی کوتاهی درباره‌ی آرتور شنیتسلر و داستان بلند “شهرت دیرهنگام”ش

هنر آنلاین