۰ گزارش

در این آخرین روز و ساعات سال کهنه ضمن مرور خاطرات خوش نوروز سال گذشته در وطن و نیز اظهار صمیمانه‌ی رشک و حسادت و بخل نسبت به آن‌هایی که در مام میهن بویژه در خمام و توابع‌اش چون رشت و انزلی و لاهیجان و ماسوله مشغول به گشت و گذار و عیش و عشرت نوروزی و تناول پلا و مایی‌سیفید و تازه‌کولی و ترسیر و ترش‌تره‌اند، اعلام می‌دارد، ما در این غربت و حسرت و در عین افسردگی ِ ناشی از نبودن در خمام جان مشغول ترجمه‌ی دو صفحه‌ی آخر رمان “دستیار” اثر مرحوم روبرت والزر سویسی هستیم.

۰ خمام‌نامه

اخیراً از میان اسناد تازه کشف شده از ساواک مدارک غیرقابل انکاری به دست آمده حاکی از این که دستگاه سانسور رژیم ستم‌شاهی در پیوندی نامیمون و با همیاری و همدستی یک خواننده‌ی رشتی به نام نادر گلچین و یک آهنگساز مازندرانی به نام عماد رام بخل و حسد ورزیده و در عنوان و متن ترانه‌ی مشهور ِ “بوی بهار” دست برده بودند. دست‌خط ِ این ترانه به قلم خود جناب معینی کرمانشاهی شاعر و ترانه‌سرای به‌نام معاصر که از جمله‌ی این اسناد است، نشان می‌دهد وی در سر تا سر این اثر تباناک خود در ستایش یار، نه “بهار” که “خمام” مرقوم فرموده بودند. به این ترتیب: نسیم خاک کوی تو بوی خمام می‌دهد/ شکوفه‌زار روی تو بوی خمام می‌دهد و الخ.
باری دوستان، درس بگیریم! ماه همیشه پشت ابر نمی‌ماند و تاریخ عادل داوری‌ست.

۰ معضل

سال‌های سال است دارم روانکاوی می‌شوم. هر روز صبح خواب ِ شبم را می‌نویسم و تحلیل‌اش می‌کنم. فروید و یونگ و آدلر و رایش و پیاژه و لکان و شاگردهای ریز و درشت‌شان را دانه به دانه زیر و رو کرده‌ام اما هنوز هم سردرنیاورده‌ام چرا همیشه‌ی خدا به جای “آرزو” می‌نویسم “آزرو”.

۰ جدال با مدعی

یک عمر همان‌طور که به سبک استاد شجریان برای خودم زمزمه می‌کردم “دو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی”، در درونم حس می‌کردم یک جای کار می‌لنگد. به همین خاطر هر بار طی یک تک‌گفتار درونی ِ کوتاه و سریع از استاد سخن می‌پرسیدم: «حالا چرا دو ساعت؟» بعد به اختصار و تند به خودم جواب می‌دادم: «این مفتعلن مفتعلن کشت مرا» و قال قضیه کنده می‌شد و من به آوازخواندنم می‌رسیدم.
و این بود تا روزی که فهمیدم “دو” و نیست و “تو” است. از آن روز به بعد باید شش دانگ حواسم را جمع می‌کردم که “دو” نخوانم. این فشار ناشی از جمع کردن حواس آن هم شش دانگ، تمام لذت ِ همنوایی با استاد به وقت ِ ظرف شستن جاروکردن آشپزی کردن یا حتی زیر دوش را از من سلب می‌کرد.
این است که از خیلی وقت پیش با علم و اطلاع از این که “تو” است و “دو” نیست، بدون هیچ عذاب وجدان و شرمی دوباره برگشته‌ام به همان “دو”ی سابق خودم. تازه الان که تک‌گفتار درونی دیگر حق حیاتش را از دست داده و محلی از اعراب ندارد، لذت زمزمه و همنوایی با استاد دو چندان هم شده.