۰ از بهانه‌ها

بهانه‌های نویسنده جماعت برای ننوشتن مثل بهانه‌های سیگاری‌هاست برای سیگارکشیدن. دیدید؟ همیشه یک بهانه آماده و دم دست دارند: قبل چایی، بعد چایی، با چایی، قبل غذا، بعد غذا (بعضی‌ها حتا وسط غذا) قبل خواب بعد خواب، در اندوه، در مسرت، در خستگی، در استراحت و … درست عین بهانه‌های ننوشتن برای نویسنده‌ها: هوای خوب، هوای بد، حال خراب، مست و ملنگ، بی‌پولی، پولداری و …

۰ درباره‌ی “یاکوب فون گونتن” و خالقش روبرت والزر

در این‌جا می‌توانید بخوانید

 

۰ در فرودگاه

یک بار پرواز برگشتم ساعت هشت – نه صبح بود؛ تابستان و ماه رمضان. با چشمانی کم‌خفته و شکمی گرسنه رسیدم مهرآباد و طبق معمول مواجه شدم با صف دراز تحویل چمدان، حاصل چک‌وچانه‌های مسافران و ماموران سر اضافه بار. می‌دانستم خودم هم اضافه بار دارم و چنین چک‌وچانه‌ای در انتظار من هم هست. پس همان‌طور که خودم را از نظر درونی آماده می‌کردم، صبورانه یک چمدان و یک کیف و یک کارتن را نیم متر نیم متر با پا سُردادم جلو تا نوبتم شد. وزن و توزین‌ها که تمام شد، معلوم شد اضافه‌بار من همان کارتن است، کارتن فرهنگ بزرگ سخن، در هشت جلد ناقابل و پول اضافه‌بار تقریبا به اندازه‌ی قیمت کتاب‌ها. از من ِ دهان خشک ِ سیگارنکشیده انکار که ترا به جدت تخفیف بده. این‌ها کتاب است، وسیله‌ی کار من است و…. از مامور جلاد اصرار که من این حرفها سرم نمی‌شود. باید پول تمام اضافه‌بار را بدهی. در تمام طول این مدت یک آقای سن و سالدار ِ خیلی تروتمیزی که ایستاده بود کنار ما و با علاقه به گفتگوی ما گوش میداد، شده بود سوهان روحم. مستاصل مانده بودم چه بکنم که آقاهه کیف سامسونتش را گذاشت روی پیشخوان، سرش را آورد جلو و خیلی متین و موقر درآمد که: «مشکلی پیش آمده آقا؟» من خیس عرق و خسته و کلافه و گرسنه و متتظر فرصت رو کردم بهش. نه گذاشتم، نه برداشتم گفتم: «به شما چه ربطی دارد؟ کسی از شما کمکی خواسته؟ کسی از شما دعوت کرده وساطت بکنید؟» نگاه غضبناک و اخم‌آلودی هم به‌ش انداختم و دوباره برگشتم سمت مامور. آقای سن وسالدار کیفش را برداشت، گفت: «خیلی ببخشید. من چمدان ندارم و همه‌ی بارم همین کیفم است. فکر کردم شما اضافه‌بار داری، می‌خواستم بگویم بزنید به نام من. ولی حالا که این‌طوری شد، قربان شما.» و راهش را کشید و رفت.
گرچه بعد از به توافق رسیدن با مامور مربوطه آقاهه را توی هواپیما دیدم و ازش عذرخواهی و تشکر کردم، اما خُب…

۰ از کتاب

یک بار که داشتم برمی‌گشتم، توی فرودگاه یکی از این گروهبان‌های مامورر کنترل چمدان گفت: «اینو بازش کن حاجی!» و با ابرو کوله‌ام را نشان داد. زیپ کوله را کشیدم، گفتم: «همش کتابه سرکار.» دستش را کرد توی کوله و یک دور چرخاند. بعد یک فرهنگ لغت کت و کلفت را از همان بالا برداشت و آورد بیرون. پشت و روش کرد و پرسید: «دانشجویی؟» گفتم: «آخه من با این موهای سفیدم بگم دانشجوام، شما باورت می‌شه سرکار؟» خندید. گفت: «خُو پس این همه کتاب برا چیته بنده خدا!؟» سرافکنده گفتم: «نمی‌دونم سرکار. اعتیاده شاید. خودمم موندم توش.» هم‌چنان خندان سری تکاند و کتاب را داد دستم و گفت: «خو، بسلامت. ایشالا که عاقبت به خیر شی.»

۱ مذاکرات

دلتان را بیخود خوش نکنید که همین امروز و فردا مذاکرات تمام می‌شود و دو طرف به توافق می‌رسند و یک هفته هم این‌جوری جشن می‌گیرید. نخیرم! تا به نتیجه‌رسیدن مذاکرات دو ابرقدرت بلامنازع یعنی خمام و آمریکا آب از آب تکان نخواهد خورد.

۰ عیدانه

از آن طرف دنیا زنگ زده که تبریک عید بگوید. بعد از ردوبدل کردن تبریکات و تعارفات و احوالپرسی‌ها می‌گوید: «ببین ناصر! یه سئوال.» می‌گویم: «بفرما!» سینه‌ای هم صاف می‌کنم که آماده بشوم. حدسم این است که لابد می‌خواهد چیزی در مورد ادبیات و کتاب و این‌جور امورات بپرسد. می‌گوید: «به دادم برس ناصر که آبروم پیش این خارجی‌ها رفت.» می‌گویم: «ها؟ چی شده؟» می‌گوید: «کلی براشان تعریف کرده بودم که سنت ما ایرانی‌هاست که شب عید سبزی پلو بخوریم با ماهی. قبل از عیدم رفتم اون طرف شهر از مغازه‌ی ایرانی یه بسته سبزی ِ سبزی پلوی خشک و یه ماهی سفید دبش خریدم. شب عید پدر و مادر زنم را هم دعوت کردم. سبزی پلوی مشتی گذاشتم. ماهی را قاچ قاچ کردم و انداختم توی روغ داغ تابه‌ و حسابی برشته‌ش کردم. ولی وقتی آوردمش سر سفره، نه من تونستم بخورم، نه زنم. پدرومادرش که هیچ. آبروم رفت. این چرا اینقدر شوررره ناصر؟» می‌پرسم: «شور بود؟! ماهی شور خریده بودی مگه؟» «نه بابا. گفتم که ماهی سفید. یخ‌زده هم نه ها. یخ‌زده مزه نداره که. یه دونه ماهی دودی اصل ِ شمال خریده بودم.»
هیچی دیگه. در جوابش من فقط آب دهن قورت دادم و خون جگر خوردم.