۲ “پلنگ‌های کافکا”

رمان «پلنگ‌های کافکا» اثر موآسیر اسکلیر نویسنده‌ی برزیلی، نشر چشمه همزمان با نمایشگاه کتاب ِ امسال منتشر شد.

خلاف عهدی که با خودم کرده بودم، این بار استثناً کتابی ترجمه کردم از زبان دوم. «پلنگ‌های کافکا» رمانی‌ست در طنز. همان بار اول که خواندم‌اش، عاشق‌اش شدم. آن قدر از آن گوشه‌ی کتاب‌خانه وسوسه‌ام کرد که بالاخره یک کار دیگر را نصفه نیمه رها کردم و نشستم پای ترجمه‌‌اش. اعتراف می کنم، ذغال خوب که همان کافکای خودمان باشد، هم بی‌تاثیر نبود در این تصمیم.
راتینهو شخصیت اصلی کتاب جوان خام روسی‌ست شاگرد ِ مغازه‌ی خیاطی پدرش که در ضمن کمونیست – تروتسکیست چهارآتشه‌ای هم هست، آن هم کمی مانده به انقلاب اکتبر. راتینهو طی یک ماموریت حزبی پایش به پراگ می‌رسد و چون خیال می‌کند کافکا هم کمونیست – تروتسکیست است می‌رود به دیدن‌اش و…

palangha

۰ برگی از تاریخ

گفت:«تو اصلاً می‌دانی رضاشاه چطور کودتا کرد؟» گفتم:«نخیر.» گفت:«همش با نود تا تفنگ. نود تا تفنگ اصل آلمانی. داستان این نود تا تفنگ را می‌دانی؟» گفتم: «شرمنده، نخیر این را هم نمی‌دانم.» گفت:«پس تو چایی بریز. من هم این یک بست را بزنم. بعدش تعریف میکنم برات. برگشتی آلمان برای آلمانی‌ها تعریف کن، کف بکنند به قول این جوان‌های امروزی.»
کارش که تمام شد و چایی‌اش را که خورد، سیگاری آتش زد و تعریف کرد:
رضا شاه آن موقع که هنوز شاه نشده بود، یک سفر می‌رود ترکیه پیش رفیقش آتاتورک مهمانی. یک روز که دوتایی نشسته بودند و تریاک می‌کشیدند، حرف می‌کشد به آلمان و هیتلر. آتاتورک که می‌بیند رضاشاه خیلی شیفته‌ی هیتلر است، می‌گوید:«می‌خواهی زنگ بزنم آدولف بیاید، یک بستی هم با او بزنیم؟» رضاشاه از خدا خواسته می‌گوید: «نیکی و پرسش؟» زنگ می‌زنند. هیتلر هم از آن‌جا که علاقه‌ی خاصی به آتاتورک داشت و خیلی براش احترام قایل بود، همان روز خودش را می‌رساند ترکیه. بست اول را که می‌زند، حسابی نشئه می‌شود. رو به آتاتورک می‌گوید:«عجب جنس نابی‌ست این کمال! مال کجاست؟» آتاتورک رضاشاه را نشان می‌دهد و می‌گوید:«دست آقارضا درد نکند.». رضاشاه می‌گوید: «قابلی نداشت. مال ایران است. اصل همدان.» خلاصه…چیکار داری، رضاشاه به هیتلر می‌گوید: «آقاآدولف شما نود تا تفنگ اصل آلمانی به من بده، من نود کیلو تریاک از این بهترش را می‌دهم به تو.» سرت را درد نیاورم، همان شد… رضاشاه نود کیلو تریاک اصل همدان داد به هیتلر، جاش نود تا تفنگ اصل آلمانی گرفت و با همان نود تا تفنگ کودتا کرد و شد شاه. بعدش هم که دیگر دوستی رضاشاه و هیتلر شهره‌ی خاص و عام است. بعله آقاجان، این‌جور اتفاقات تاریخی را توی کتاب‌ها نمی‌نویسند. این‌ها سینه به سینه نقل می‌شوند.

۰ گزارش

یک هفته‌ای‌ست که بالاخره بعد از سرجمع شش ماه کار ترجمه‌ی رمان «دستیار» روبرت والزر تمام شد. فقط باید چند روز دیگر هم بماند. فاصله‌ای بگیرم از کتاب تا بعد یک‌بار دیگر و برای آخرین‌بار بخوانم و تحویل ناشرش نشر چشمه بدهم. بعدش دیگر تا مدت‌های مدید ترجمه بی‌ترجمه.
در این فاصله با تروتمیزکردن بالکن و عوض‌کردن خاک گلدان‌ها و مطالعه زیر آفتاب و انجام یکی دو خرده‌کاری سفارشی دور خیز برای بازگشت به خانه‌ی اول: خانه‌ی نوشتن، به داستان نوشتن، به طرح‌ها و یادداشت‌های انباشته در گوشه و کنار دفتر و کامپیوتر و ذهن.

۰ «شهرت دیرهنگام» آرتور شنیتسلر – ناصر غیاثی

«شهرت دیرهنگام» آرتور شنیتسلر – ناصر غیاثی – تهران – نشر چشمه ۱۳۹۳

این‌جا می‌توانید بیشتر بخوانید

ruhm

۰ «یاکوب فون گونتن» روبرت والزر

«یاکوب فون گونتن» – روبرت والزر – ناصر غیاثی – نشر نو ۱۳۹۴

jakob

۰ تاکسی‌نوشت

تاکسی‌نوشت- ناصر غیاثی – مجموعه داستان – نشر حوض نقره – تهران – پاییز  ۱۳۹۳

تلفیق «تاکسی‌نوشت» انتشارات کاروان و «تاکسی‌نوشت دیگر» نشر حوض نقره با چند داستان تازه

این‌جا می‌توانید بیش‌تر بخوانید

taxi neu

۰ محاکمه‌ی دیگر

«محاکمه‌ی دیگر/ نامه‌های کافکا به فلیسه» اثر الیاس کانه‌تی، ترجمه‌ی ناصر غیاثی- نشر نو- تهران ۱۳۹۳

این‌جا می‌توانید بیشتر درباره‌ی این کتاب بخوانید

canettie