۲ پیام شاملو

“شاملو از آن دنیا پیام فرستاده: (تو صفحه ی اول چاپ بعدی مجموعه آثارم با حروف درشت از قول من بنویسید: (هرگونه مخ زنی ازطریق شعرهای من ممنوع)!”
امروز توی یک کتابفروشی شنیدم.

۱ پرسش و پاسخ

می‌گوید: «شیش هفت صفحه‌ی آخر کتابتو خوندم. چی می‌خواس بگه نویسنده‌ش؟» می‌گویم: «کدوم کتاب؟» می‌گوید: «همین کتابی که از شکسپیر ترجمه کردی دیگه؟» می‌گویم: «شکسپیر؟ من که از شکسپیر چیزی ترجمه نکردم.» می‌گوید: «چه می‌دونم بابا. گفتم که شیش هفت صفحه‌ی آخرشو خوندم. همین یارو دیگه. اسمش چی بود؟ سخت بود شبیه شکسپیر بود» می‌گویم: «اسم کتاب چی بود؟» می‌گوید: «یادم نیست. همینی که شهرت پهرت توش بود.» می‌گویم: «ها. شهرت دیرهنگام؟ شنیتسلر؟ آرتور شنیتسلر؟» می‌گوید: «ها! همون.» می‌گویم: «منم نمی‌دونم والا. حالا دیدم، می‌پرسم ازش.»

۰ از خوشی ها و مصائب زبان

خیلی که جوان بودم “تصویر دوریان گری” را می خواندم “تصویر دورویانگری” (بر وزن ریخته گری تقریباً). پیش خودم خیال می کردم لابد اسکار وایلد در این کتاب کسانی را به وصف کشیده که مثلاً به دورویی گرویده و حیله گر و مکار و دورو شده اند. تا این که روزی به قول معروف سرانجام حقیقت امر بر من روشن شد و فهمیدم که دورویاونگری نیست وDorian Gray است.
چند وقت کتاب بسیار بسیار مزخرفی به دستم افتاد با عنوان «زن، غول و ارابه، مجموعه داستان های نیما یوشیج، گردآوری و تدوین روح الله مهدی پور عمرانی». دیدم نوشته: «نیما با دیدگانی تیزبین … رفتارهای… انسان ها را [بله، بله، رفتارهای انسان ها را]… در معرض دید همگان قرار می دهد و دورویانگری و مکر و ترفندشان را به ریشخند می گیرد.»
خیلی خوش به حالم شد. گفتم: شادا آقای غیاثی که تو تنها مرد ِ تنهای شب نبودی.

۰ دل‌تنگی

تا امروز دلم برای هیچ چیز آلمان تنگ نشده، مگر اینترنت پرسرعت و فیلترنشده‌اش.