۲ سال نودوپنج

سال یا باید شیش – هفت غروب تحویل بشود که هم حمامت را رفته باشی، هم نهارت را خورده باشی و هم چای بعد از چرت بعدازظهرت را. یا ده – ده ونیم شب که با تن تمیز و شکم سیر آماده باشی برای یک عیش و عشرت شبانه ی نوروزی تا خود کله ی سحر و کله پاچه ی بعداز آن و خوابی خوش و سنگین تا لنگ ظهر. نه صبح ِ خروسخوان ساعت هشت صبح.

۰ چرا برگشته‌ام

از روزی که تصمیم به برگشتن گرفتم تا همین امروز که دیگر چهار پنج ماهی است تصمیمم را عملی کرده‌ام (و چه خوب کرده‌ام)، به کرات از من پرسیده و می‌پرسند، چرا برگشته‌ام آن‌هم امروزه روز که همه می‌خواهند بروند. از همان اول کار با خودم قرار گذاشته بودم انگیزه‌هایم برای برگشتن را دستمایه‌ی کتابی بکنم. هنوز نمی‌دانم چگونه کتابی خواهد شد، اما تا آن زمان چکیده‌ی دلایلم را این‌جا برای کسانی مینویسم که یحتمل همین سئوال را از من دارند، با این توضیح که همه‌ی این دلایل کمابیش از اهمیت یک‌سانی برخوردارند.
یکم) آفتاب. یازده ماه از سال هوای آلمان یا ابری‌ست یا بارانی. حال آن‌که به قول ما گیلک‌ها هواخوشی دیل خوشیه. دوم) غذا، میوه و سبزی. سبزی به معنای ایرانی‌اش که اصلا در آلمان نیست. میوه‌ها همه خوشکل و خوشرنگ اما بی‌طعم و مزه‌ا‌ند و آلوده به انواع و اقسام مواد نگهدارنده‌ی مجاز. میوه‌های خاص ایرانی از قبیل به و لیموشیرین و انار و خربزه فقط در فصلش و به مدت کوتاهی آن‌هم تنها در شهرهای بزرگ آلمان پیدامی‌شود. دیگر از نبود مطلق ماهی سفید و ماهی‌شور و اشپل و زیتون پرورده و درار و غیرو نمی‌گویم. سوم) تنهایی، تنهایی و باز هم تنهایی. آدم در آلمان تنهاست. آتش بگیری، یکی نیست یک چکه آب روی آتشت بریزد. هیچ‌کس وقت ندارد. چهارم) عدم احساس تعلق. در تمام سی و چند سالی که آن‌جا بودم، حس خارجی‌بودن دایم با من بود. پنجم) دوری از خانواده و بستگان یا همان تنهایی در بُعد ِ اندوه‌بارترش. ششم) کسی مثل من که کارش با زبان است، بهتر است در محیط آن زبانی زندگی کند که به آن می‌نویسد و ترجمه می‌کند.

پینوشت: جهت رفع سوتفاهم احتمالی اضافه کنم که حرفم این نیست که آلمان جامعه‌ی بدی‌ست. من نه تنها بسیار بسیار زیاد از آلمانی‌ها آموخته‌ام بل سپاسگزارشان هم هستم که سی وچند سال مرا در کنار خود جا دادند. آلمان خوب است برای آلمانی‌ها و نه من.

۰ آشی که کافکا پخت

نامه‌ی یکی از خوانندگان کافکا به او به ترجمه‌ی من

[برلین] شارلوتنبورگ، دهم آوریل ۱۹۱۷
آقای محترم
شما باعث ناراحتی‌ام شده‌اید. من مسخ شما را خریدم و به دخترخاله‌ام هدیه دادم. اما او از این داستان سردرنیاورد. دخترخاله‌ام کتاب را به مادرش داد. او هم سردرنیاورد. مادرش کتاب را به آن یکی دخترخاله‌ام داد. او هم سردرنیاورد. حالا به من نامه نوشته‌اند که داستان را برایشان تعبیر و تفسیر کنم، چون دکتر خانواده هستم. اما من هم مستاصل مانده‌ام.
جناب! من ماه‌ها توی سنگرها با روس‌ها سروکله زدم و پلک روی پلک نگذاشتم. اما تحمل این را ندارم که آبرویم پیش دخترخاله‌هایم برود.
فقط شما می‌توانید کمکم کنید. مجبورید کمکم کنید چون این آشی‌ست که شما برای من پخته‌اید. بنابراین خواهش می‌کنم به من بگویید دخترخاله‌ام چه تصوری باید در مورد مسخ داشته باشد.
با احترامات فائقه
مخلص دکتر زیگفرید وُلف

پینوشت: ابتدا تصور می‌شد که این نامه شوخی آشنایان کافکا با او باشد. اما بعدا معلوم شد که کسی به نام دکتر زیگفرید وُلف واقعا وجود داشت. اصل نامه در آرشیو ادبیات مارباخ آلمان نگهداری می‌شود.