۰

پادشاه در خواب است

هرتا مولر
ترجمه‌ی ناصر غیاثی

قبل از جنگ دسته نوازندگان ده در لباس فرم قرمزسیر ایستاده بود توی ایستگاه قطار. سایه‌بان ایستگاه پر بود از ریسه‌های آویزان ِ سوسن و مینا و اقاقیا. مردم لباس‌های شسته‌رُفته به تن کرده بودند. کودکان جوراب‌های ساق بلند سفید پوشیده بودند و دسته گل‌های سنگینی را گرفته بودند جلوی صورت‌شان.
قطار که وارد ایستگاه شد، دسته‌ی نوازندگان موزیک مارش نواخت. مردم کف زدند. بچه‌ها گل‌ها را پرت کردند توی هوا. قطار آهسته می‌رفت. مرد جوانی دست درازش را از پنجره آورد بیرون. انگشتانش را از هم گشود و فریادزد: «ساکت! اعلیحضرت خوابند.»
قطار که از ایستگاه بیرون می‌رفت، گل‌های بز سفید از مراتع برمی‌گشت. بزها از کنار ریل‌ها گذشتند و دسته‌گل‌ها را خوردند.
نوازندگان به خانه رفتند همراه با مارشی ناتمام. مردان و زنان به خانه رفته بودند همراه با دست‌تکان‌دادن‌هایی ناتمام. بچه‌ها به خانه رفته بودند با دست‌هایی خالی.

دخترکی که قرار بود بعد از پایان مارش و تمام‌شدن کف‌زدن‌ها، شعری برای پادشاه دکلمه کند، تنها نشسته بود در سالن انتظار ایستگاه و می‌گریست. آن‌قدر که بزها تمام دسته‌گلها را خوردند.

از رمان «قرقاول بزرگی‌ست آدمی در جهان» که ترجمه‌اش را همین روزها تحویل نشر چشمه خواهم داد.

۸ از این‌جا و از آن‌جا

آن‌جا که بودم، سی و سه سال تمام، تقریبا هر روز مستقیم یا غیرمستقیم می‌پرسیدند: «مال کجایی؟» و من تا مبادا احیاناً زشتی‌ها تداعی‌شان بشود، نمی‌گفتم “ایران”، می‌گفتم “پرزین” تا یاد چیزهای زیبا بیافتند، یاد ِ هزارویک شب و شطرنج و قالی و گربه‌ی ایرانی.
حالا این‌جا اما که باز هم‌چنان همان سئوال را می‌پرسند، سرخوش می‌گویم: «یعنی از این لهجه‌ی زیبایم پیدا نیست؟»