۰ گزارش کتابخوانی

رمان “ناتمامی” دومین اثر زهرا عبدی را با شوروشوق به دست گرفتم. انتظار داشتم نویسنده‌ی “روز حلزون” با این رمان ِ بلندتر از قبلی، گامی به پیش نهاده باشد. بعد از چند نشست متوالی چند ساعته، وقتی کتاب را تمام کردم، آخر کتاب نوشتم: «دست مریزاد خانم عبدی. توصیف‌ها، زبان، وقایع همه با تردستی، حیف از عنوان رمان که تنها عیب کتاب است. یکی دو سئوالم بماند برای فرصت دیدار.» مجالی اگر بود، دوباره میخواندمش که هم لذتی مضاعف برده و هم با دقت بیشتری خوانده باشم، شاید که پاسخ پرسش‌هایم را خودم می‌یافتم. و باز اگر مجالی بود، مفصل، خیلی مفصل در موردش می‌نوشتم.
“نه فرشته، نه قدیس” نوشته‌ی ایوان کلیما با ترجمه‌ی حشمت کامرانی را رمانی یافتم – اگر نگویم سرگرم‌کننده – خوش‌خوان. ترجمه‌ی کتاب هم هی…پرُ بدک نبود گو که زبان ِ شخصیت سیزده چهارده ساله‌ی کتاب هیچ تفاوتی با شخصیت ِ چهل و چند ساله‌اش ندارد. بدتر از همه این‌که یکی از شخصیت‌های مسیحی اهل پراگ ِ کتاب می‌گوید “انشاالله”!!! با این وجود اما نگفته نگذارم که از این کتاب یادگرفتم، برای فرار از سانسور می‌شود برای “عشق‌بازی” و دیگر مترادفات این فعل از فعل بی‌دردسر “خلوت کردن” استفاده کرد.
و وقتی آخر شب – وقت کتابخوانی‌ام – بلافاصله پس از “نه فرشته…”، “بیست زخم کاری” آخرین اثر محمود [حسینی‌زاد] را باز کردم، نتوانستم بقیه‌اش را بگذارم برای فردا شب، از بس که جذاب بود. تا شش صبح بیدارم نگه داشت تا تمامش کنم. جای جای کتاب را دو بار خواندم و هی گفتم: «دست خوش محمود! دست خوش!» “بیست زخم کاری” را باید با تامل خواند تا ذره ذره از حادثه‌ها، زبان، توصیف‌ها، موجرگویی‌ها و در یک کلام از قلم محمود حسینی‌زاد در این کتاب لذت برد. کاش مجالی بود برای بازخوانی و نوشتن در این مورد این رمان.

۰ ذکر منبع بفرمایید

آی ملت، آی اساتید، اِی بزگوران، اِی اهل ادب، شما را به آن مسئولیت روشنفکرانه‌تان سوگند، وقتی ترجمه‌ی یکی را دست به دست می‌کنید، اسمی هم از مترجم فلکزده ببرید، به قول معروف ذکر منبع بکنید باباجان. من که ناصر غیاثی باشم، در کمال فروتنی معروض می‌دارم خدمت‌تان که من مرتکب ترجمه‌ی این نامه‌ی حضرت کافکا به دوستش اُسکار پولاک شدم آن هم در هفتم بهمن ماه سال نودوسه:
«… فکر می‌کنم اصولاً آدم باید کتاب‌هایی بخواند که گازش می‌گیرند و نیشش می‌زنند. اگر کتابی که می‌خوانیم مثل یک مُشت نخورد به جمجمه‌مان و بیدارمان نکند، پس چرا می‌خوانیمش؟ که به قول تو حال مان خوش بشود؟ بدون کتاب هم که می‌شود خوش حال بود. تازه لازم باشد، خودمان می‌توانیم از این کتاب‌هایی بنویسیم که حال مان را خوش می‌کند. ما اما نیاز به کتاب‌هایی داریم که مثل یک ناخوش حالی ِ سخت دردناک متاثرمان کند؛ مثل مرگ کسی که از خودمان بیشتر دوستش داشتیم؛ مثل زمانی که در جنگل‌ها پیش می‌رویم، دور از همه‌ی آدم‌ها؛ مثل یک خودکشی. کتاب باید مثل تبری باشد برای دریای یخزده‌ی درون‌مان.»
این هم سندش:
http://www.naserghiasi.com/fa/?p=4443

۰ خستگی مترجم

سال ۱۳۹۲ نشر جامی “شمال” از سلین را با ترجمه‌ی محمود سلطانیه منتشر کرده است. ترجمه‌ی فارسی تنها نیمی از کتاب است و مترجم در مقدمه‌ی کتاب گفته خسته شده و نصفه‌ی دیگر را بعداً ترجمه خواهد کرد. من می ‌فهممش، خسته بوده، خسته!

https://t.me/nghiasi

18768388_10155005728813110_2925322011936017730_o