? مرز آبی |  بررسی ِ محمد رحیم اخوت بر «تاکسی‌نوشت دیگر»

مجله‌ی «جهان کتاب»، ۲۳۴ – ۲۳۳ ، مهر – آبان ۱۳۸۷، ص ۳۵- ۳۴

سبکی تحمل‌ناپذیر
محمدرحیم اخوت

اسم مجموعۀ تاکسی‌نوشت و توصیفی که از آن شنیده بودم، هیچ اشتیاقی را برای خواندن ِ آن در من برنینگیخت. گفتم این هم یکی دیگر از آن کتابچه‌هاست تا نوشته‌هایی که مهم‌ترین ویژگی‌اش، کوتاه بودن است. نوشته‌های کوتاه و اغلب بی بود و خاصیتی که می‌شود آن را مثلاً در تاکسی خواند و تمام کرد و از یاد برد. حالا که نویسنده آن را در تاکسی نوشته، دیگر نور علی نور. لابد از آن نوشته‌های جوان‌پسند است که به درد «خوانندگان»ی می‌خورد که به قول خودشان «عاشق» پُفک نمکی‌اند، به نام نامی ِ «پیامک».
تاکسی‌نوشت دیگر را دوستی آورد که «بد نیست نگاهی به آن بیاندازی». بله؛ درست حدس زده بودم، طرح روی جلد هم همین را نشان می‌دهد. عنوان کتاب، با سیاه کردن خانه‌ها روی یک کاغذ شطرنجی، طرح خام‌انگارانه‌ای است که مرا به یاد کلاس دوم ابتدایی می‌اندازد در پنجاه و پنج سال پیش. خود نوشته هم هیجده تا نوشتۀ کوتاه است، از نیم صفحه تا سه – چهار صفحه، در یک کتاب لاغر هفتاد صفحه‌ای. عنوان اولین نوشته («امروزها») هم مهر تاییدی است که حدس اولیۀ مرا قطعی می‌کند.؛ و دیگر جای هیچ شک و شبهه‌ای باقی نمی‌گذارد. «امروزها» دیگر چه صیغه‌ای است!؟ کی تا به حال امروز را جمع بسته است!؟ حالا اگر «دیروز» را جمع ببنیدم (که بسته‌اند)، باز یک حرفی. اما «امروز»، آن هم با این حال و هوایی که دارد، چه گلی به سر ما زده که آن را تکثیر هم بکنیم و جمع ببندیم!؟ با این حال با خودم می‌گویم حالا که تا اینجا آمده‌ام، بد نیست ببینم «امروزها» چی دارد برای نوشتن یا خواندن؟ دو تا نیم صفحه که بیشتر نیست.

خواندن ِ همین یکی – دوصفحه، باعث می‌شود که بلادرنگ نوشتۀ بعدی («دیتر») را هم بخوانم و دیگر گرفتار شده‌ام.
می‌روم سراغ نوشتۀ پشت جلد؛ که در یک متن کوتاه و جمع و جور، نویسنده و دو اثر او را به خوبی معرفی کرده‌است: «”تاکسی‌نوشت ِ دیگر” روایت رنج‌ها و شادی‌های خرد و کلان مسافران آلمانی و غیرآلمانی ِ یک رانندۀ تاکسی ایرانی [مقصود یک تاکسیران ایرانی، یا یک «راننده تاکسی ِ» ایرانی است] در آلمان است؛ حکایاتی مختصر از زندگی ِ مسافرانی که در فاصلۀ کوتاه مسیر تا مقصد مجالی می‌یابند که در برابر کسی که مطمئن‌اند هرگز او را دوباره نخواهند دید، سفرۀ دل بگشایند. خواننده در طول کتاب از روز و روزگار خود ِ راننده تاکسی هم بی‌نصیب نمی‌ماند.
تاکسی‌نوشت ِ دیگر مجموعه‌ای از داستان‌ها و طرح‌هایی است در ادامۀ کتاب تاکسی‌نوشت، مجموعۀ پیشین این نویسنده و مترجم که در سال ۱۳۸۶ برندۀ جایزۀ کتاب طنز سال شد.
ناصر غیاثی یه سال ۱۳۳۶ در خُمام، شهر کوچکی بین رشت و انزلی به دنیا آمد و نزدیک به بیست و پنج سال است که در آلمان زندگی می‌کند.»
معلوم می‌شود کوتاه بودن این نوشته‌ها به خاطر تقلید و پیروی از مُد روز یا تفنن یا تنوع‌طلبی و حوصلۀ تنگ نویسنده و «خوانندگان» پیامک‌های نسل پُفک نمکی نیست؛ و دلیل اساسی‌تری دارد که همان مجال کوتاه است در فاصلۀ مبدا تا مقصد مسافران تاکسی. مسافرانی که سفرۀ دلشان را در این فرصت کوتاه برای مخاطبی می‌گشایند که «مطمئن‌اند هرگز او را دوباره نخواهند دید.»
«تاکسی‌نوشت»های غیاثی گرچه «برندۀ جایزۀ کتاب طنز سال» شده، اما فقط «حکایاتی» طنزآلود نیست. «داستان‌ها و طرح‌هایی است» که تقریباً تمام ویژگی‌های «داستان»، یعنی لحن و فضا و شخصیت‌پردازی و پیکرمندی و ساختار و طرح و توطئه و یا کشمکش را دارد.
سومین نوشته – «ماموریت ویژه» – از دومی هم بهتر است تا اینجا، اصطلاح «یکی از یکی بهتر»، بی هیچ اغراقی، مصداق دارد. مهم نیست که آیا ماجرای «ماموریت ویژه» به اصطلاح «واقعیت» داشته یا نداشته است. من دیگر آنقدرها ناشی نیستم که با آن معیارهای بیرونی، خوبی و بدی داستان را بسنجم. مهم این است که ماجرا «واقعیت داستانی» خود را پیدا کرده و به خوبی و درستی روایت شده است. بی هیچ کم و کاست. بی‌پرگویی‌ها و پیچ و خم‌های ناضرور و صنعت‌گریهایی که ظاهراً قرار است یک نوشته را «داستان» کند که اغلب نمی‌کند.
نوشتۀ بعدی یک «تسلی» اندوهناک اما دلگرم کننده است که نشان می‌دهد در این دنیای پر از رنجهای خرد و کلان، می‌شود با یک همدلی ناقابل و گذشت کوچکی که به جایی برنمی‌خورد، دلی را شاد کرد؛ و مهمتر از آن این که خودمان هم از این شادی سهمی می‌بریم. حتی اگر در نوشتۀ بعدی («معامله») چنان تلخ و شیرین باشیم که دعوت به شادی را نپذیریم و به هیچ معامله‌ای تن ندهیم. با این همه، جاذبۀ این «رنج‌ها و شادی‌های خرد و کلان» آن قدر نیرومند است که خواهی نخواهی ما را با خود می‌برد. یا بهتر است بنویسم: آن قدر نیرومند هست که ما را با خود ببرد.
«دگردیسی» تعریفی ندارد؛ یا دست‌کم به خوبی قبلی‌ها نیست. اما نوشتۀ بعدی ماجرای شیرین و هیجان‌انگیز دختر بیست و چهار ساله‌ای است که به دیدار پدری می‌رود که او را ندیده و خبری از او نداشته است. بله، پدری که آخرین خاطرۀ او مربوط می‌شود به چهار سالگی دختر، بعد گم و گور و چه بسا فراموش می‌شود؛ ناگهان از گوشه‌ای از این جهان بی در و پیکر تلفن می‌کند که: من پدرت هستم؛ و می‌خواهم ببینم‌ات. هیجان‌انگیز نیست؟ همین هیجان است که از دختر به رانندۀ تاکسی، و از او به ما منتقل می‌شود. به خصوص که ماجرا، یعنی «دیدن ندیده»، خیلی خوب روایت شده است. بی هیچ توضیح و توصیف اضافی که می‌توانست اصل ماجرا را خفه کند. فقط یک گفتگوی دو نفره، که با «چه هوایی، چه بهاری» شروع می‌شود؛ و با تشکر دختر پایان می‌پذیرد. دیدار پدر و دختر قرار است بعد، بعد از تمام شدن متن داستان، اتفاق بیافتد. روایت تا آستانۀ دیدار پیش می‌رود؛ و ادامه‌اش به تخیل خواننده واگذار می‌شود. به این ترتیب، روایت تمام می‌شود، تا ماجرا تمام نشود و در ذهن خواننده ادامه بیابد.
در داستان خیلی کوتاه بعدی، زن و مردی سوار تاکسی می‌شوند که یکی‌شان کور است و یکی کوتوله. «کور و کوتوله». آنها به «لانه‌ی عشق‌شان» می‌روند؛ در حالی که برفی «دانه درشت و آب‌دار» می‌بارد. آنها چنان عاشقانه با هم گفت‌وگو می‌کنند که به یادمان می‌آورند، فارغ از تمام معیارهای کلیشه‌ای، هنوز در این دنیای برفی چیزی به نام عشق وجود دارد که می‌تواند هر دل سرد و یخ‌زده‌ای را گرم کند:
« – جات راحت است عشق من؟
– بله، عزیزم، من راحتم، تو چی؟
– اوه. تا وقتی تو کنارم باشی من خوبم.»
حالا «برف کم شده [… و ] می‌شود با خیالی راحت‌تر رانندگی [کرد] و فکر کرد.»
عنوان نوشتۀ بعد، «جنگ و موسیقی» نوید یک متن پر شر و شور را می‌دهد که برآورده نمی‌شود.
در «گدا بهار» غربت و یاد وطن به هم گره می‌خورند. گرهی از غم و شادی، که چندان تب و تابی ندارند. نوعی خوشحالی ِ آرام و بی‌دغدغه؛ با مزۀ ملایم ترش و شیرین؛ مثل انبه‌ای رسیده که در سرکه خوابانده باشند.
و اما «تولد». نوشتۀ بامزه‌ای است در احوال جماعت آشفته حال و بی‌خیال ِ دور از وطن، که در شهری دور از سرزمین مادری به طور اتفاقی همدیگر را می‌بینند و یک جوری باید روزگار را بگذرانند و می‌گذارنند. یک زندگی ِ سبک، عین پر پرنده‌ای که پرش را گذاشته و خودش رفته است.
از نوشتۀ بعدی بهتر است اصلاً حرفی نزنم. نمی‌زنم.
«شانس» هم یک جورهایی به ایران و ایرانی مربوط می‌شود. یک زن ِ آلمانی که سی – چهل سال پیش، هفت سالی را در ایران زندگی کرده، می‌گوید: «ایران کشور بسیار زیبایی است با مردمانی بسیار عجیب. از یک طرف مهربان و مهمان‌نوازند؛ از طرف دیگر، دو به هم زن و دروغ‌گو و دغل، و البته فضول.» خودمانیم پر بی‌راه هم نمی‌گوید.
نوشتۀ بعدی، «یکی از ما» بفهمی نفهمی به تاهل و تجرد و زندگی مثلاً خانوادگی ایرانی‌ها در غربت برمی‌گردد؛ که چیزی است از قبیل همان زندگی سبک و بی‌خیال غریبه‌های دور از وطن. همان پرنده‌ای که پرش را گذاشته و خودش رفته است.
«سوغاتی» و «مستی شوق» را به سرعت می‌خوانم و می‌گذرم؛ تا برسم به «حادثه». ظاهراً قرار است در میان این نوشته‌های بی‌حادثه اما شیرین و خواندنی، بالاخره یک حادثه‌ای هم اتفاق بیافتد. نویسنده اول از کتابی حرف می‌زند که دوستش به او داده و گفته است «پدرم درآمد تا تمامش کردم. حوصله‌ام را سرآورد.» خود نویسنده هم می‌گوید: «حوصلۀ من هم داشت از توصیف‌های تکراری و طولانی، که به درد چیزی مگر پر کردن صفخات کتاب نمی‌خورد، سر می‌آمد. اما چاره‌ای نبود. ناسلامتی کتاب برندۀ جایزۀ ادبی شده بود.»
خوشبختانه «تاکسی‌نوشت»های این کتاب، و همین «حادثه» هم، بدون « توصیف‌های تکراری و طولانی، که به درد چیزی مگر پر کردن صفخات کتاب نمی‌خورد»، فوری می‌رود سر اصل مطلب. حادثه اتفاق می‌افتد و تمام. زندگی – با همان سبکی، ک برخلاف نظر میلان کوندرا گویا چندان هم تحمل‌ناپذیر نیست –  ادامه می‌یابد؛ تا برسیم به آخرین نوشتۀ کتاب: «دیروزها». «یادداشت»ی نیم صفحه‌ای در خصوص گذران سرد و خشک روزمرگی‌های تکراری شب و روز راوی. معلوم می‌شود این شیوۀ زندگی، مثل همین شیوۀ نوشتن، چندان آسان هم نیست. راوی که تا اینجا با نوعی بی‌خیالی و سرخوشی، با زبانی ساده و دلنشین، «تاکسی‌نوشت»ها را نوشته است، ناگهان، مثل اینکه حوصله‌اش سر رفته باشد، از «درگیری با مسافر ضدخارجی» و «جنگ و گریز» و «سر رسیدن پلیس» و «گرسنگی» و «سردردی جانکاه» و «میلی کشنده به تنهایی» و «رویا و کابوس» و «آه‌های ممتد و طولانی» و غیره و غیره حرف می‌زند تا به یادمان بیاورد زندگی به این آسانی‌ها هم نیست.
کتاب را می‌بندم و باز نگاه می‌کنم به طرح روی جلد: طرح خام‌انگارانه‌ای که با محتوای کتاب متناسب است؛ و نشان می‌دهد که طراح، سولماز دریانیان، با هوشیاری تمام کتاب را خوانده و طرحی ساده و مناسب برای روی جلد آن ترسیم کرده است.