? مرز آبی |  نگاهی به کتاب «تاکسی نوشت دیگر» نوشته ناصر غیاثی/ سجاد صاحب زند

روزنامه اعتماد دوازدهم مرداد هشتاد و هفت

نگاهی به کتاب «تاکسی نوشت دیگر» نوشته ناصر غیاثی

بالا رفتن از دیوار واقعیت
سجاد صاحبان زند

تصور بر این است که برخی از سوال‌ها در عرصه ادبیات داستانی هرگز پاسخی نخواهند یافت. یکی از مباحث بی پاسخداستان، دغدغه واقعیت و وفاداری به آن است. همیشه این سوال وجود داشته که نویسنده تا چه اندازه یی باید به واقعیت وفادار باشد؟ آیا او باید خود را به تمامی وقف واقعیت کند یا واقعیت داستانی خود را خلق کند؟ چهره های مختلف داستاننویسی به این سوال پاسخ های متفاوت داده اند. دعوایی که همواره بر سر داستان های تاریخی وجود دارد، منبعث از همین موضوع است.
فرضیه های مطرح شده در سطرهای بالا ما را با حقیقت «تاکسی نوشت دیگر» روبه رو می کند. چنانچه کتاب سلف این مجموعه داستان با عنوان «تاکسی نوشت»، روایت رنج ها و شادی های خرد و کلان مسافران آلمانی و غیرآلمانی یک راننده تاکسی ایرانی در آلمان بود، این بار نیز مساله یی مشابه را پیش رو داریم. برای بررسی مساله فوق اصلاً به این قضیه نیازی نیست که نویسنده کتاب، واقعاً یک راننده تاکسی ایرانی مقیم آلمان هست یا نه.

حتی بررسی این نکته نیز ما را به جواب نخواهد رساند که او تا چه اندازه قلب واقعیت کرده است. نکته اینجا است که ما شخصیت راوی را پشت همه داستان ها دنبال می کنیم که یک راننده تاکسی ایرانی است که با نگاه جست وجوگرش، دنبال سوژه های تازه روایی در خیابان های آلمان است.
اصرار راوی بر مستند بودن وقایع است و این نکته را چنان پیگیرانه دنبال می کند که حتی گاه خود را در دام «یادداشت های روزانه» می اندازد که البته خود دارای پیشینه در ادبیات داستانی دنیا است. نمونه های بسیار خوبی در ادبیات دنیا را سراغ داریم که حتی در قالبی موکدتر و مستقیم تر به شکل یادداشت روزانه نوشته شده اند و تاکنون نیز کسی به داستانی بودن آنها نه تنها خرده نگرفته بلکه همواره به عنوان نوشته هایی درجه یک آنها را ستایش کرده اند. نمونه موفق این مثال داستان «یادداشت های یک دیوانه» نیکلای گوگول است. نویسنده در این داستان حتی از روز یادداشت نویسی نیز غفلت نکرده است.
وقتی مبحث یادداشت روزانه نویسی در عرصه ادبیات داستانی مطرح می شود بار دیگر به سوال اول ارجاع داده می شویم؛ نویسنده تا چه اندازه باید وفادار به واقعیت باشد؟ گرچه نمی شود حکمی کلی صادر کرد، اما پاسخ آن به مجموعه داستان «تاکسی نوشت دیگر» کلید نوشته شدن این یادداشت است.
تاکیدها و مستنداتی که غیاثی در داستان هایش به کار می گیرد، از تاکید او بر واقعیت حکایت دارد. به عنوان نمونه او اغلب داستان هایش را با توصیفی شروع می کند که حلقه اتصال ما به واقعیت عینی است. آوردن شاهد در این عرصه نوشته ما را طولانی تر از آنچه که باید باشد، می کند. نکته اینجاست که کسی به این شروع ها خرده نمی تواند بگیرد. هر داستانی در سطح ادبیات داستانی جهان، تلاش در مستند بودن دارد، حتی داستان هایی که چندان واقعی نیستند اما مساله مورد بحث در مورد داستان های ناصر غیاثی آن است که او بعد از جلب اعتماد نویسنده تا چه اندازه در بیان روایی داستان موفق عمل می کند. پاسخ به این سوال از دریچه ها و نوع نگاه های گوناگون متفاوت است. آنها که نگاهی کلاسیک به قصه دارند به طور حتم با کارهای غیاثی مشکل خواهند داشت. تقریباً در هیچ کدام از قصه های او واقعیتی دراماتیک اتفاق نمی افتد و تقریباً هیچ کدام از قصه های او با جمله «خوب آخرش چی می شه؟» ادامه نخواهند یافت و خلاصه آنکه پایان قصه های او جایی اتفاق نمی افتد که مخاطب پاسخ های خود را دریافته باشد. از این نگاه، نوشته های غیاثی به هیچ وجه در فضای ادبیات داستانی قرار نمی گیرند.
اما در نگاهی دیگر که مرزها و پیش تعریف شده ها را برنمی تابد، کارهای این نویسنده شمالی در حوزه داستان قرار خواهد گرفت. شما می توانید نگاهی به آثار کورت ونه گات داشته باشید، او دست کم در چند مورد، داستان های خود را با مقدمه یی شروع می کند که موکد واقعی بودن حکایات است. مثلاً در مقدمه می خوانیم که ما در حال خواندن حوادثی هستیم که برای یک نفر روی داده است.
شروعی اینچنینی در وهله اول به دست آوردن اعتماد خوانده و همراه کردن او با خود است. غیاثی در این مورد موفق عمل می کند. حال او باید با افزودن نکته هایی، نوشته خود را از حالت یک گزارش ژورنالیستی به متنی ادبی تبدیل کند. برای رسیدن به این نکته نویسنده از سه شگرد کلی بهره می برد؛ اول آنکه او برش های دراماتیک تر(بخوانید عجیب تر) را برمی گزیند، دوم اینکه نوشته خود را با طنزی پیدا و آشکار همراه می کند و در سویه سوم او بیان واقعیت را با تحلیلی همراه می کند. از این نظر نیز غیاثی موفق است.
حتی در مورد کوتاهی داستان ها نیز او به مذاق خواننده کم حوصله امروزی خوش می آید. اما یک نکته می ماند و اینکه خواننده تا می خواهد داستان ها را شروع کند، آنها تمام شده اند. این نکته تا اندازه یی زیبایی شناسی تکامل اثر ادبی را از مخاطب می گیرد. او انگار با لذتی نیمه کاره روبه روست، هر چند که تجربه های ناب و دست اول روایات تا اندازه زیادی این نکته را در خود گم می کنند. غیاثی در کار خود موفق است چرا که طبق قاعده «هیچ کس دو بار زندگی نمی کند». او تجربه های دست اولی به مخاطب خود هدیه می دهد.