? مرز آبی |  نقد و نظر درباره ی «تاکسی نوشت» – احسان عابدی

احسان عابدی اتوبوس اگر هوا گرم نباشد بهترين وسيله براي رفت و آمد در شهر است. کافي است بيست تومان خرج کنيد و فاصله طولاني خانه تا محل کارتان را طي کنيد. پس اين يکي را داشته باشيد تا از تجربه شخصي خودم بگويم.
من کتاب تاکسي نوشت ها نوشته ناصر غياثي را در اتوبوس خواندم. غياثي وبلاگ رقص بر بام اضطراب را مدت هاست که مي نويسد. همچنين داستان ها و مقالات فراواني از زبان آلماني به فارسي ترجمه کرده است که مي توانيد آنها را در وبلاگ او يا سايت دوات پيدا کنيد اما گذشته از اين ها، ناصر غياثي نويسنده است و  ” تاکسي نوشت ها ” جديدترين کتابش؛ يک کتاب صد صفحه اي که قيمت پشت جلد آن ۱۴۰۰ تومان عنوان شده است.

من تمام اين کتاب را در اتوبوس خواندم. آخرين روزهاي شهريور ماه بود. از پنجره اتوبوس باد خنکي به صورتم مي خورد. دماي هوا به طور کاملا محسوسي پايين آمده بود. صبح بود. آدم ها براي رفتن شتاب داشتند؛ دسته دسته وارد اتوبوس مي شدند. هيچ کسي از اتوبوس پياده نمي شد. جا براي ايستادن هم نبود. شهر شلوغ بود. گوينده راديو مي گفت که در اتوبان همت، مسير غرب به شرق حد فاصل کوي نصر تا پل سيد خندان ترافيک سنگين است و… من اما بيشتر حواسم به راننده اي در شهر برلين بود که هزاران کيلومتر با وطنش فاصله داشت. به قهرمان کتاب ” تاکسي نوشت ها ” فکر مي کردم، به خيابان هاي خيس برلين و مسافرانش. ” تاکسي نوشت ها ” مجموعه اي از داستان هاي به هم پيوسته است. يک، دو، سه، چهار… بيست و چهار داستان کوتاه در کنار هم روايتي خواندني از موقعيت يک مهاجر ايراني در غربت آلمان را ارائه مي کند. قهرمان يا راوي داستان ها نويسنده اي ايراني است که با تاکسي خود در پايتخت آلمان به ” شکار ” مسافر مشغول است. از اين خيابان به آن خيابان. مثلا از خيابان پيروزي به ميدان مکزيکو يا خيابان آزادي به خيابان کارل مارکس (فکر کرديد که فقط ما خيابان های پیروزی و آزادي داريم).
داستان ها همه در اين تاکسي مي گذرند. مسافران سوار و پياده مي شوند و اين ديالوگ هاي مسافران و راننده است که موقعيت داستاني خلق مي کند. گاهي مسافران زندگي خودشان را تعريف مي کنند؛ همه چيز را مي ريزند روي دايره، خيلي راحت؛ از عشق هايشان مي گويند و از بايدها و نبايدهاي زندگي (قابل توجه کساني که مي گويند آلمان ها مردم بي روح و بي احساسي هستند). راننده هم گوشه هايي از زندگي خودش را مي گويد. گاهي مسافران از در دشمني وارد مي شوند. مسافري که مهاجران را عامل اصلي بي کاري ها و مشکلات اقتصادي آلمان مي داند با راننده درگير مي شود و در نهايت از تاکسي اخراج مي شود. هستي و موقعيت قهرمان ما با مسافرانش پيوند مستحکمي دارد. شکل صوري قضيه اين است که راننده تاکسي با شکار مسافر ارتزاق مي کند. اما… به گمانم اين مسافران هستند که موقعيت راننده مهاجر در کشور آلمان را تعريف مي کنند. جايي که مسافر مهربان است راننده احساس امنيت مي کند و خودش را داراي حقوق برابر با آلماني ها مي داند اما جايي که مسافر يک فاشيست از آب در مي آيد قهرمان ما هم حالت تدافعي به خودش مي گيرد. بلوف مي زند که مسافر بترسد و… شايد به همين خاطر باشد که راوي داستان ها مرتب از پاسپورت آلماني خود مي گويد.
تاکسي داستان هاي غياثي در شهر برلين پيش مي رفت و اتوبوس من هم پيش مي رفت؛ از شهرک اکباتان به ميدان وليعصر حدود يک ساعت فاصله است. در اين مدت بايد حداقل نيمي از کتاب را مي خواندم. نيمه دوم کتاب هم مي ماند براي بعد از ظهر و مسير برگشت از ميدان هفت تير به ميدان آزادي. اين مسير حدود چهل و پنج دقيقه طول مي کشد. دوست داشتم ترافيک سنگين مي شد حداقل به اندازه اي که اتوبوس يک ربع ساعت ديرتر از هميشه به مقصد برسد اما اتوبوس سر ساعت به ميدان آزادي رسيد. دو داستان آخر کتاب ماند براي خانه. قهرمان هم در اين دو داستان به خانه بازگشته و خود مسافر تاکسي هاي ايراني شده است.