? مرز آبی |  اندر مضار خارج نشینی – ناصر غیاثی

تا لحظه‌ای که نسخه‌ی چاپ شده‌ی «رقص بر بام اضطراب» را ندیده بودم، نه از طرح روی جلدش خبر داشتم، نه از تیراژ، نه از قطع و نه حتا از قیمت‌اش. عهد کردم، کاری کنم تا کتاب دوم‌ام دچار این بلیه نشود. روزی که ناشر محترم تاکسی‌نوشت را پسندید و نشرش را به عهده گرفت، گفتم: « لطفن طرح روی جلد را برایم بفرستید. من از طرح روی جلد رقص بر…خوشم نیامده. » گفتند: « پس باید عکس بفرستید. » فرستادم. به این عشق که مال ِ پشت جلد است. به خاطر چک نکردن ایمیل‌های‌شان، باید پشت هر ایمیل به ناشر محترم و منشی ِ ایشان، تلفن هم می‌زدم، تا از سرنوشت کتاب باخبرشوم. سرانجام گفتند: « کتاب مجوز گرفته. حالا یک نفر معرفی کنید برای نمونه‌خوانی و ویراستاری!» گفتم: « مگر خود شما نمونه‌خوان و ویراستار ندارید؟ » گفتند: « داریم. اما می‌ترسیم با این وجود مثل رقص بر…غلطهای چاپی داشته باشد!!! » ( در حاشیه بگویم که برای چاپ ِ دوم ِ رقص از من خواستند غلطنامه برایشان بفرستم، که فرستادم.) دوست ِ نویسنده‌ام حسین آبکنار بر من منت گذاشت و با بزرگواری زحمت نمونه‌خوانی و ویراستاری را بدون کمترین چشم‌داشتی پذیرفت. نمی‌دانم آیا این از مضار خارج‌نشینی است یا دوستان داخل هم گرفتار چنین رفتاری هستند. پس از آن خواستند، سه متن کوتاه بنویسم: در معرفی خودم، در معرفی تاکسی‌نوشت برای تبلیغ در مطبوعات و انتخاب ِ زیباترین جمله‌ی کتاب برای پشت جلد. انجام دادم و فرستادم. گرچه می‌دانستم این هم نه وظیفه‌ی من، بلکه وظیفه‌ی ناشر است. اما گویا وقتی خارج‌نشینی، باید به سازشان برقصی. سرانجام پس از ایمیل‌های متعدد و تلفن‌های فراوان، عکس ِ پشت و روی جلد را برایم ایمیل کردند. از پشت جلد کتاب هیچ چیز قابل خواندن نبود. به زحمت توانستم دو کلمه‌ی روزنامه شرق را تشخیص بدهم. دیگر هیچ. روی جلد را که دیدم، دیگر زبانم داشت از دهان بیرون می‌آمد. عنوان کتاب نه آن‌گونه که من نوشته و خواسته بودم، تاکسی‌نوشت، بلکه «تاکسی‌نوشت‌ها» بود. به قول قدما، برآشفته زنگ زدم به ناشر محترم و منشی‌اش که: « این نقل‌قوله‌ای پشت ِ جلد مال کیست؟ از صاحبانش اجازه گرفته‌اید؟ چرا از من نپرسیده‌اید که آیا با این نقل‌قول ها موافقم یا نه. و از همه مهم‌تر چرا عنوان کتاب را عوض کرده‌اید؟ هر سازی تا امروز زدید برایتان رقصیده‌ام، اما این یکی را دیگر اصلن نمی‌پذیرم. از سرخیر چاپ کتاب گذشتم. نمی‌خواهم. » گفتند: « کتاب چاپ شده و آماده‌ی پخش در انبار؛ منتظر مامور ارشاد است برای شمارش. » یعنی هیچ‌کاری نمی‌شود کرد. کار از کار گذشته. «… ما یک تیم شش نفره داریم که روی بازار پژوهش می‌کند، سلیقه‌سنجی می‌کند. ما فلانقدر ملیون خرج کرده‌ایم. آن مطالبی که شما فرستاده بودید، غیرحرفه‌ای و ابتدایی بوده. اگر قرارداد را نخوانده‌اید، دوباره بخوانید! آنجا آمده: عنوان ِ موقت. » پرسیدم: « یعنی شما حق دارید عنوان کتاب را عوض کنید، بی‌آنکه یک کلمه با خود نویسنده مشورت کنید؟ » گفتند: « بله. تازه آقای غیاثی! شما بهتر می‌دانید ما اینجا با چه مشکلاتی دست و پنج نرم می‌کنیم، آن وقت با ما سر ِ یک های ناقابل جروبحث می‌کنید؟ » مجاب شدم. آخر این انتخابات آخر ما را خیلی ترسانده‌است. گفتم: « پس دستی روی این متن ِ مربوط به چاپ ِ کتاب در سایت‌تان بکشید. » متنی است مغلوط و وصله پینه شده‌ی همان سه متنی که من برایشان فرستاده بودم. گفتند: « حتمن.». و این گذشت تا امروز مطلب حسین جاوید را خواندم. من همین‌جا به سهم خودم به خاطر بی توجه بودن ِ ناشر محترم و منشی‌اش، از حسین ِ عزیز عذرخواهی می‌کنم. هنوز که هنوز است کتاب را ندیده‌ام. نمی‌دانم آن نقل ِ قول سوم مال کیست. خدا کند مجبورنشوم به خاطر آن هم شرمنده‌ی کسی بشوم. این دیگر حتمن از مضار خارج‌نشینی است. سایت ناشر محترم هنوز که هنوز است، آن متن ِ ملعون ِ خبر را درست نکرده است. دو روز پیش برای ناشر محترم و منشی متن زیر را فرستادم: تاكسی‌نوشت ها، آمیزه ی خیال و واقعیت ناصر غیاثی است. او در مقاله‌ای می‌نویسد: اگر توانسته باشم در داستان‌های این كتاب، ضمن سرگرم كردن و برانگیختن حس كنجكاوی خواننده و بعد ارضای آن، برخی از ویژگی فرهنگی آلمانی‌ها و ایرانی‌های مقیم آلمان و هم‌زیستی یا تقابل آن را نشان بدهم، به مقصودم از نوشتن تاكسی‌نوشت دست یافته‌ام. تاكسی نوشت‌ها را كه یكی از آثار داستانی ادبیات مهاجرت است، هم می‌شود مجموعه داستان تلقی‌اش (اضافی است) كرد و هم (شامل ِ ) كلیتی به هم پیوسته دارد از وقایعی (است ) كه میان یك راننده‌ی تاكسی و مسافرانش می‌افتد. راننده، مثل دنیای واقعیت (همان‌گونه که در واقعیت)، خود ایرانی است ، و (اضافی‌ست) مسافرانش اما از همه جای دنیا، از ایران یا خود آلمان (اضافی است و خنده دار) و یا حتی امریكای جنوبی هستند . داستان‌هایی كه در این كتاب آمده ملغمه‌ای از واقعیت و رویا است (ضمن اینکه همین حرف در سطر اول گفته شده، اصولن کلمه‌ی ملغمه بار منفی دارد.) و (اضافی‌ست) برخی (از این داستان‌ها ) بیانگر مشكلات ایرانیان مهاجر در آلمان است (افتاده) و برخی به مسایل دیگر می‌پردازند. در این كتاب نویسنده برشی از ظاهر مسافر یا حرف های او به خواننده می‌دهد تا خواننده بتواند با دانستن همان (توسط ِ گویاتر نیست؟) برش به درون شخصیت‌های داستان نقب بزند. آقای حجازی اینها حساسیت ِ بی‌مورد نیست، نثر ِ این نوشته آیا معرف ِ ادبیات ِ انتشارات کاروان است؟ مطمئنم با من موافقی که آبروی ناشر ِ یک نویسنده، آبروی نویسنده هم هست.