? مرز آبی |  نامه‌ی من به ایکاروس درباره‌ی تاکسی‌نوشت

ایکاروس عزیز
هیچ چیز نویسنده را اینقدر خوشحال نمی‌کند که کسی کتابش را بخواند و چهار کلمه درباره‌اش بنویسد. بنویسد و نه فقط حرف بزند، بگوید.
من مدت‌هاست کتابخوانی‌ها و یادداشت‌هایت را دنبال می‌کنم. گاهی نکات ِ بسیار طریفی دستگیرت می‌شود، ضمن این‌که بی‌ادعا هستی و صمیمی می‌نویسی. و البته خوب می‌نویسی. این را نمی‌گویم، چون درباره‌ی کتاب من نوشته بودی. می‌گویم، چون این جا را خیلی خوب دیده‌ای: بیشتر به نظر میاد که گفتگو با تمام این مسافران و انواع عکس العمل های پیش بینی شده و نشده راننده، مسیریه برای درک و شناختن راننده. من هم می‌خواستم به همین دست پیداکنم. و باز درست دیده‌ای: اولاً تاکسی نوشت ها رو نباید مجموعه داستان دونست. در عین حال، فکر نمی کنم بشه بهش رمان یا داستان بلند گفت. رمان و داستان ِ بلند که اصلن نیست. این کتاب هم، مثل کتاب قبلی، مجموعه‌ی طرح و داستان بوده. منتها روی جلد نیامده. اینهم از شاهکارهایی‌ست که باید به پای ناشر محترم و منشی ِ ایشان نوشت. چهارماً آوردن اون دوتا مسافر نوشت آخر کتاب دیگه زیادی بود و یه جورای به فضایی کلی کتاب ضربه میزنه. در این مورد با تو موافق نیستم. کاش می‌نوشتی چرا و چگونه به فضای کلی کتاب ضربه میزند. آن دو مسافرنوشت به درد دو کار می‌خورد که در تحلیل ِ نهایی، آرزوی کتاب بوده: ۱- راننده‌ی تاکسی حالا خودش مسافر است. ۲- باز تقابل ِ دو فرهنگ. شاید از پس ِ این قصد و آرزو برنیامده‌ام.

ممنونم از توجهات
قلم پایدار و به امید دیدار
ناصر غیاثی
با سلام