? مرز آبی |  پاسخ ِ نامه‌ی من به ایکاروس درباره‌ی تاکسی‌نوشت

ناصر عزیز
نامه تون را که خوندم سر وجد اومدم و دوباره کتاب رو دست گرفتم. در مورد اون حرفم که مسافر نوشت ها اضافی بود:
بیایید از نظر تکنیکی نگاه کنیم: در تمام داستانهای قبل از مسافر نوشت با تقابل یک فرهنگ ایرانی-آلمانی(راننده) با یک آلمانی خالص روبروییم. راننده کاملاً با فرهنگ جدید اخت شده و اکثر چم و خم کارها رو می دونه. حتی میتونه با یک جمله از طرف مسافر تا آخر داستان رو بخونه. به کلام دیگه به همه چی مسلطه. و از صدقه سری این تسلط آرامش داره. خواننده با خوندن سه چهار داستان اولیه، با این آرامش درون تاکسی اخت می شه. و تا قبل از مسافر نوشت ها نشانه های این آرامش ادامه داره: آهنگها، سیگارها و کتاب ها و مجلات و غذاهایی که میاد و میره. همه این ها باعث میشه راوی- راننده جایگاهی تثبیت شده داشته باشه. و این ها بستر خیلی مناسبی برای اون چیزی که دغدغه شماست: تقابل دو فرهنگ. اما در مسافر نوشت چه اتفاقی می افته. جهان داستانی پیش روی خواننده هیچ کدوم از اون نشانه های آرامش رو نداره(که طبیعیه) که هیچ بلکه خود راننده سابق هم به نظر پریشون میاد و نمی دونه چه عکس العملی باید نشون بده. اینجا یک پای گفتگو عوض شده و تبدیل به فرهنگ ایرانی خالص شده، پس باید بستر هم عوض بشه. اما خبری از طرح مختصات فضای جدید برای بستر سازی گفتگوی جدید نیست. یا بهترِ بگم فرصتش پیش نمیاد و هردو داستان در همون پریشانی مسافر تموم میشه. شاید مد نظرتون اصلا همین آشفتگی فکری بوده. که خوب این جاست که من می گم به فضای قبلی که فضای آرامش بود نمی خوره. و به شدت ساز خودش رو میزنه. مخصوصاً که از دیالوگ نویسی به سبک قبلی ها ( خط تیره، نقل قول) پرهیز کردید و در یک یا دو پاراگراف کل داستان رو نقل کردید.
اما اگر از دید دیگه ( که اینون بیشتر می پسندم) یعنی “داستان ها در خدمت شناختن راننده” به مسافر نوشت نگاه کنیم شاید بشه دراین مجموعه قبولش کرد. اما باز هم من به دلایل سلیقه ای نمی پسندمش! من رو از فضای لوکس و آرام و تحت اختیار پرت می کنه به یه دنیای کاملا آشنا که هر روز تجربه اش می کنم!

برای آشنایی بیشتر نوشتم که به نظر میرسه داره ثمر میده!

قلمتون پربار
ایکاروس