? مرز آبی |  نقد و بررسی« رقص بر بام اضطراب» – پونه بریرانی

پونه بریرانی 

من به مفهومي به نام ادبيات مهاجرت اعتقاد ندارم .من ميگویم: ادبيات خارج از کشور . و اينهم يعني اديب اش در خارج از کشور کار و زندگي مي کند . به نظر من خانم ترقي هم متعلق به ادبيات مهاجرت هستند . تفاوت این ادبیات هم با ادبیات داخلی کمي در پرداخت به مضمون و زبان و بسياري در سانسور است ،بخصوص خودسانسوري . ادبيات بايد اول ادبيات باشد بعد مي توان به آن صفت داد .

ناصر غیاثی
نگاهی به رقص بر بام اضطراب
نوشته ی ناصر غیاثی

رقص بر بام اضطراب اولین اثر منتشر شده ی ناصر غیاثی است . غیاثی را شاید بیشتر و پیشتر از وبلاگش می شناختند با آن تاکسی نوشتهای معروفش . تا این که در سفر اخیرش به ایران اولین کتابش را به چاپ و انتشار رسانید . راستش نظر دادن درباره ی اثر نویسنده ایی که از نزدیک او را دیده ایی و حتی نشسته ای و با او گپ زده ایی کار خیلی آسانی نیست . چرا که به قول غیاثی هر نویسنده ایی اول خودش را می نویسد و این آدم را دچار مشکل می کند ، وقتی بخواهد در مورد اثر بدون تاثیر گرفتن از شخصیت خالقش نظر بدهد . خصوصن وقتی قرار باشد درباره ی کتاب کسی مثل ناصر غیاثی بگویی . غیاثی از معدود نویسنده ها و شاید معدود آدمهایی باشد که بدجوری خودش است! به هر حال سعی می کنم چشمانم را به روی ناصر غیاثی ببندم و نگاهم را فقط بدوزم به کتاب .
امروز شنبه سیزده فروردین است . از صبح تا به حال که چهاربعدازظهر باشد ، نور آفتاب تنها دوبار ، برای چند دقیقه به برلین رسید و هوا کمی سرد است .
رقص بر بام اضطراب مجموعه ای از چند طرح و داستان است که در آن غالبن به تنهایی انسان و سرگردانی در دایره ی بطالت روزمرگی اشاره شده . چیزی که غیاثی را از دیگر نویسندگان مهاجر جدا می کند ، نگاهش به آدمها و نوع نگرشش به محل زندگی و موطنش است . برای غیاثی انگار وطن جایی است که در آن زندگی می کند و نه صرفن زادگاهش و تنهایی آدم هم هیچ ربطی به بودن در کشوری غریب ندارد . انگار تنهایی یک چیز ازلی و ابدی است که همیشه همراهش است . شاید به همین دلیل در طرح ها و داستان های غیاثی اثری از آن نگاه سیاه ، تلخ و سیاست زده نیست . شخصیتهای داستانهایش مدام وطن وطن نمی کنند و بیانیه ی سیاسی نمی دهند بیرون . آدمهای غیاثی دارند زندگیشان را می کنند . ولو در تنهایی و در غربت . نویسنده هیچ حضور مستقیم در داستانهایش ندارد . ادعای دانای کل بودن نمی کند . ماجراهای ساده ایی را کوتاه و صریح و سر راست بدون هیچ پیچیدگی بیان می کند و می گذرد . آدمها و فضاها به شدت خاکستری اند . هیچ دسته بندی سفید و سیاهی در کار نیست و طنزی گزنده آرام و سیال در فضای داستان جریان دارد . راوی داوری نمی کند و فقط قصه ایی بیان می شود .تا اینجای کار خوب است و این نوید را به خواننده می دهد که با داستانی نو طرف است . حالا تصور کنید یک بعد از ظهر شهریور ماه توی ایوان خانه ات با رفقا نشسته ایی ، چای می نوشی و ماجرایی را تعریف می کنی و بعد آه می کشید و همه چیز را فراموش می کنید . می خواهم بگویم داستانهای غیاثی در خاطر نمی مانند . گذرا هستند و ساده انگاشته می شوند و این همه به خاطر سبک نگارش نویسنده است . در طرح ها و داستانهای غیاثی خبری از شکست زمان و افعال و آشنایی زدایی نیست . و همین تاثیر بسیاری از سوژه های نابی را که به ذهن نویسنده رسیده از بین می برد .
بارانی را از تن درآورد،به پشت صندلی آویخت،کلاه شاپو را از سر برداشت،انگشتان دو دست را در هم کرد،گذاشت روی میز . منتظر شد بقیه بالاپوش هایشان را در بیاورند،پالتو پوش بخار از شیشه ی عینک بگیرد،همه بنشینند،خوش و بش ها تمام بشود. بعد سرخوشو شمرده با لبخندی که درخشندگی اش همه را غافلگیر کرده بود گفت:…

در اغلب داستانهای این مجموعه خبری از اتفاق نیست . آن به قول دوستی ، بزنگاه داستان که خواننده را با خود می برد تا انتهای اثر اینجا یا نیست یا در برابر پرداختن به جزییات بی رنگ شده . جزییاتی که قرار نیست نقش کلیدی در بیان شخصیتها و فضا سازی داشته باشند . اگرچه این مهارت نویسنده در پرداخت ریزه کاریها در مواقعی به کارش خورده ( نگاه کنید به داستان مور دانه کش ، که چطور سواری یک مورچه روی کفشهای مردی در حال حرکت به زیبایی توصیف شده ) . اما عمومن باعث شده به ساختار اصلی متن ضربه بخورد . به خصوص که غیاثی موجز می نویسد و صاحب چنین قلمی بعد از پرداخت به این همه ریزه کاری دیگر مجالی برای برجسته کردن اصل مطلب نمی یابد . شخصیتها بسیار ملموس و باور پذیرند . زنده اند ، اما فقط زنده اند . انگار صحنه ی تئاتری باشد که بازیگرانش بی هیچ کلامی و بی آن که ماجرایی را تعریف کنند فقط می آیند و می روند . در رقص بر … کمتر اتفاقی می افتد یا دست کم اتفاقی که در خاطر بماند . خواننده منتظر است پشت آن همه توصیف اشیا و مکانها چیزی نهفته باشد . خیالی که به پرواز درآید ، حادثه ای ، یا اتفاقی درون شخصیتهای داستان . اما جز یکی ، دو تا از داستانها مثل پری و ماهی شصت مارکی و آرزوهای برباد رفته که اتفاق خواننده را تا پایان داستان می کشد . بقیه همه در حد طرح و حتی گاه گزارش باقی می مانند .
از نکات درخشان نثر غیاثی گذشته از طنز عجیبش که بسیار به جا به کار برده شده و هیچ توی ذوق نمی زند . یکدستی شیوه ی نگارشش است و این که خواننده هیچ سکته و فاصله ایی بین شیوه ی نوشتاری متن و شیوه ی گفتاری آدمهای داستان حس نمی کند .
…شاید از این می ترسد که زنش از بوی سیگار مانده در خانه بفهمد که در غیبت او این جا چند نفر جمع شده اند و او مجبور به
گزارش این شب بشود . پس سرما را بر گزارش تحمیلی ترجیح داده است.

شخصیتهای اصلی داستانهای غیاثی عمدتن مرد هستند و زنان در حاشیه و معمولن به عنوان مزاحم و مامور سلب آسایش معرفی شده اند .حتی اگر تعصب زنانگی را هم کنار بگذاریم باید گفت این نوع نگرش دیگر خیلی کلیشه شده !!
کتاب را می بندم و نگاهی به عکس پشت جلدش می اندازم . چهره ی نویسنده را می بینم ، امیدوار و پرانرژی چشم دوخته به … به شاید فردا …آقای غیاثی بی صبرانه منتظر تاکسی نوشتهایتان هستیم . موفق باشید .