? مرز آبی |  گفتکو با مجتبی پور در روزنامه ی آینده نو

یک: متن چاپ شده در رزونامه 

دو: متن کامل بدون حذف:

شما بعد از دو سال و نیم دوباره به ایران برگشتید. از تجربه‌ها و كارهایی كه در این مدت انجام داده‌اید بگویید.
– تقریبا دو سال است كه سعی می‌کنم حرفه‌ای كار بكنم. یعنی با حداقل ِ ممکن بسازم ولی كاری غیر از خواندن، نوشتن و ترجمه نكنم.
چه كارهایی كردید؟ شنیدم با دست پر بازگشتید و چند كتاب هم آورده‌اید. هم ترجمه و هم داستان.
– سه تا ترجمه با خودم آورده‌ام. یكی از برتولت برشت، که داستانی است در طنز به نام «سقراط زخمی»، دومی كتابی است به عنوان «كاناپه‌ی فروید» كه درباره‌ی زندگی و تئوری‌های فروید است بازهم به طنز و از زبان کاناپه‌ی فروید. دیگری «مجموعه‌ی داستانك »یا «داستان‌های مینیمال» از نویسنده‌های آلمانی زبان. دو تا کتاب هم نوشته‌ام. یكی جلد دوم تاكسی نوشت است، به نام ِ «تاکسی نوشت ِ دیگر» كه به ناشر تحویل داده‌ام و دیگری یك مجموعه داستان. جالب است بدانید که هم ناشر و هم دوستان ِ اهل قلم به من گفتند: «اگر پنج تا کتاب با هم بیرن بیاوری، همه خواهند گفت، فلانی اسهال قلمی گرفته، تند تند کتاب چاپ می‌زند.» گرچه من قانع نشدم، چون تولید دو کتاب در سال برای کسی که می‌گوید دارد حرفه‌ای کارمی‌کند، چیز زیادی نیست، اما چه کنم که قاعده خودش را بر ما تحمیل می‌کند. کاش می‌شد، پس‌اش زد.
اول درباره‌ی ترجمه صحبت كنیم. شما در سایت‌تان ترجمه‌هایی گذاشتید و در سایت‌های مختلف و برخی نشریات ِ ادبی هم ترجمه‌هایی از شما چاپ شده است. مثل این‌كه ترجمه از زبان آلمانی به فارسی را به طور جدی دنبال می‌كنید. می‌خواستم ببینم هیچ فكر كردید كه از زبان فارسی به آلمانی ترجمه كنید؟
– هم بله و هم نه. بله، به این معنی كه مجموعه‌ی تاكسی‌نوشت‌ها را دوباره به آلمانی نوشتم. البته ترجمه نكردم. به این ترتیب که متن فارسی را پیش رویم گذاشتم و براساس آن به آلمانی و برای آلمانی نوشتم. داستان‌های دیگرم را نیز به همین ترتیب. نه، چون معمول این است كه  زبان مقصد باید زبان مادری مترجم باشد. من تا حالا این شق را تجربه نكرده‌ام. چون نه فرصتش بود و نه فکرش. از طرف دیگر اگر می‌خواستم کاری را از فارسی به آلمانی ترجمه كنم، باید برایش ناشر پیدا كنم. که این وظیفه‌ی ناشر ایرانی است و نه مترجم. البته پیداكردن ناشر كاری است بسیار پرزحمت. به این خاطر هنوز به دنبالش نرفتم، اما در برنامه‌ام هست.
پیدا كردن ناشر در آلمان هم سخت است؟
– بله. پیدا كردن ناشر در آلمان برای هر نوع كتابی سخت است، مخصوصا در مورد ادبیات. همان‌طور كه این‌جا نویسنده و شاعر زیاد داریم، آنجا هم مدعیان زیادی هستند و سرمایه گذاری كتاب در آلمان بسیار گران است. ناشر باید محاسبه كند كه آیا می‌صرفد یا نه. روند کار به این ترتیب است که شما باید خلاصه‌ای از اثر را بدون مزد و مواجب ترجمه کنید. آن را برای ناشر بفرستید. اگر پسندید، کار را سفارش می‌دهد. دوم این‌كه ناشران مخصوصی هستند كه كارهای خارجی‌ها- بخوان جهان سومی‌ها – را چاپ می‌كنند. این ناشرین هم با نویسندگان و مترجمین خاصی كار می‌كنند.
گفته بودید بعد از اینكه قرار شد كتاب <كاناپه فروید> را ترجمه كنید به چند بنیاد و موسسه كه به مترجمانی كه به زبان فارسی ترجمه می‌كنند یا به ناشرین‌شان كمك مالی می‌كنند، سر زدید.
– بله، هیمن‌طور است. شاعر، نویسنده و مولف به طوری عام و هم‌چنین ناشر نیاز به كمك مالی بلاعوض دارند. در آلمان برای معرفی كردن فرهنگ آلمانی، موسسه گوته به ناشرینی كه كتابهای ادبی ِ روز ِ آلمان را به زبان‌های دیگر منتشر می‌كنند، كمك مالی می‌كند. این كمك چندان زیاد نیست، اما بالاخره كمك است و گوشه‌ای از كار را می‌گیرد. من آرزو می‌كنم كه در كشور ما هم این اتفاق بیفتد. این اقدام برای معرفی كردن فرهنگ و ادبیات امروز ایران بسیار موثر خواهد بود.
برای خودم عجیب است كه چرا تا به حال این اتفاق نیفتاده؟
– والله این‌جا آشفته بازاری است. این‌جا خیلی خیلی آشفته است.
در مورد تاكسی‌نوشت‌های‌تان صحبت كنیم كه مجموعه‌ی دومی است كه به ناشر دادید. مجموعه اول با استقبال خوبی مواجه شد و به چاپ دوم هم رسید. آیا مجموعه دوم در ادامه‌ی همان تاكسی‌نوشت است یا در فضای متفاوتی قرار دارد و سبك نوشتن شما در همان فضا است؟
– «تاكسی نوشت ِ دیگر» كه آخرین تاكسی‌نوشت هم هست، در ادامه‌ی همان کتاب ِ اول است و  كم و بیش همان است. شاید تنها با این تفاوت که در تاکسی‌نوشت ِ اول، بیش‌تر به معرفی راننده تاكسی پرداخته بودم و «تاكسی نوشت دیگر» بیش‌تر در مورد معرفی فرهنگ آلمانی و ایرانی‌های مقیم آلمان است.
خودتان تاكسی‌نوشت را طرح می‌دانید یا داستان؟
– مجموعه‌ای از هر دوی آنها، هم طرح دارد و هم داستان.
یک نكته در مورد وضعیت شما و چند تا داستان‌نویس ایرانی دیگر كه در آلمان زندگی می‌كنند: فكر می‌كنید، توانستند با اتفاقات ادبی كه در ایران می‌افتد، ارتباط بگیرید؟
– در مورد دیگران اجازه بدهید چیزی نگویم. در مورد خودم می‌توانم به ظن قوی بگویم اكثر آثاری را كه در حوزه‌ی ادبیات داستانی در ایران منتشر می‌شود و مطرح است، می‌خوانم. حالا ممكن است با اندكی تاخیر شش ماهه تا یك ساله باشد. اما می‌توانم ادعا كنم كه بله، تمام این آثار را می‌خوانم. در واقع ناچارم. چون به فارسی می‌نویسم. و اگر می‌خواهم در ایران اثر منتشر كنم، باید از وضعیت ادبیات در ایران اطلاع داشته باشم. و بعد به برکت وجود اینترنت کمتر خبر ِ ادبی است که از زیر دستم دربرود.
خیلی از نویسندگان ما به این نتیجه رسیده‌اند كه برای جهانی شدن باید به زبان‌های خارجی بنویسند. حتی عده‌ای هستند كه كارهای‌شان را به زبان‌های خارجی ترجمه می‌كنند و می‌نویسند و به این طرف و آن طرف می‌برند. در مقابل چه طور نویسنده‌هایی مثل شما با وجود این كه در آن‌جا هستند و می‌توانند به آن زبان بنویسند، به زبان فارسی روی می‌آورند و حتی به زبانی می‌نویسند كه یك ایرانی که در داخل زندگی می‌کند، گاهی اوقات امتناع می‌كند كه به آن زبان ساده و بی‌پیرایه بنویسد.
– اجازه بدهید از آخر شروع کنم: این‌که ماها که سال‌های بسیاری است آن‌جا زندگی می‌کنیم، به زبان کشور میزبان نمی‌نویسم، سه علت ممکن است داشته باشد: یا زبان ِ آنجا را آنقدر یادنگرفته‌ایم که به آن بنویسیم. یا از تنبلی ماست و یا از ترس ِ ما برای پذیرفته نشدن نزد ِ خوانندگان ِ کشور میزبان. اما معرفی شدن، مطرح شدن و خوانده شدن به زبان‌های بیگانه، البته اتفاق بسیار فرخنده‌ای است. این‌كه كسی در ایران بنشیند و به انگلیسی داستانش را بنویسد، عالی است. اما مطمئن نیستم خیلی کار جذابی از آب دربیاید. تجربه‌ی من که تازه در ایران هم نیستم و دست‌کم به طور روزمره با زبان بیگانه سروکار دارم، نشان می‌دهد كه كار فوق العاده مشكلی است، اگر نگوییم غیرممکن است. از یک طرف فارسی، زبان مادری من است و از طرف دیگر برای نوشتن به زبان بیگانه، صرف تسلط بر آن زبان كافی نیست. من می‌توانم هزار تا بازی زبانی در فارسی بکنم. ولی این امكان در آلمانی، آن‌چنان که در فارسی، برای من نیست. این یك طرف قضیه است و طرف دیگر قضیه این است كه انبان واژه‌های من در زبان فارسی و  در زبان آلمانی تفاوت‌شان زمین تا آسمان است. تا جایی كه اطلاعات من اجازه می‌دهد، در زبان آلمانی برای مثلن «برخاستن« و «بلند شدن» فقط یك كلمه وجود دارد. شاید موجود باشد و من ندانم. به هر حال نوشتن تاكسی‌نوشت به زبان آلمانی، كمك زیادی به من بود تا از توانم در این مورد ارزیابی ِ واقع‌بینانه‌ای داشته باشم. یكی از دوستان آلمانی‌ام به من گفت كه باید این كتاب را بدهی یک آلمانی از نظر واژگان بازنویسی بکند. به او گفتم اگر قرار شد یك نفر دیگر کتابم را بنویسد، آن وقت آن را دیگر من ننوشته‌ام، یك نفر دیگر نوشته. بنابراین می‌خواهم با همین تعداد واژههایی كه دارم این كار را بكنم.
اما ما نویسنده‌هایی داشتیم كه به زبانهای دیگر نوشته‌اند و موفق هم بوده‌اند. مانند كوندرا كه به زبان فرانسه نوشت و برخی از نویسندگان آمریكای جنوبی اولین بار كتاب‌های خودشان را به زبان دیگری غیر از زبان مادری منتشر كردند. بنابراین نمی‌شود گفت حتما نویسنده باید به زبان مادری بنویسد تا موفق بشود.
– من نمی‌دانم آن نویسندگان آمریکای جنوبی چه کسانی بوده‌اند و آیا آثارشان را به زبانی غیر از زبان مادری نوشته‌اند یا داده‌اند برای‌شان ترجمه کنند. من فقط یکی‌شان را می‌شناسم: فرناندو پسوآ. که او هم زبان انگلیسی تقریبن مثل زبان ِ مادری‌اش بوده. در مورد کوندار هم می‌توانیم حرف بزنیم. فقط این را بگویم که زبان فارسی در دنیای امروز زبانی بسیار مهجور است.
ولی شما الان مثال‌هایی كه می‌آورید نشان از محدودیت زبان آلمانی نسبت به زبان فارسی دارد، مثلا در مورد برخاستن؛ یعنی پتانسیل زبان فارسی بیشتر از زبان آلمانی نیست؟
– من چنین ادعایی نکردم. فقط گفتم آلمانی را مثل یك آلمانی نویسنده بلد نیستم. من ۲۴ سال داشتم كه از ایران رفتم. یعنی همه وجود من فارسی و ایرانی است. خوشبختی بزرگی است كه آدم بتواند همان‌طور كه به زبان مادری می‌نویسد به یك زبان بیگانه هم بنویسد. كوندرا حتما كتابش را به یك فرانسوی می‌داد تا بخواند. شما محال ممكن است كه بالای ۲۰ سال داشته باشید، وارد یك كشور بیگانه شوید و به زبان آن‌ها بنویسید و خوب بنویسید.
گاهی اوقات فكر می‌كنم زمانی كه كوندرا دارد كتاب‌هایش را به زبان فرانسه می‌نویسد، به زبان فرانسه فكر می‌كند و می‌نویسد یا نه. می‌خواستم همین سوال را از شما بپرسم. آیا شما شده تا به حال به زبان آلمانی فكر كنید؟
– نوشتن به زبانی بیگانه بی‌تردید مستلزم اندیشیدن به آن زبان است. حتا باید به آن زبان خواب هم دید. در مورد ِ من این اتفاق افتاده. بله. بسیار هم افتاده. وقتی به حرفهای دو ایرانی که آلمانی بلدند و با هم به فارسی حرف می‌زنند، گوش کنید ، متوجه می‌شوید كه این‌ها چه قدر كلمات آلمانی بکار می‌برند. این امر علت‌های متفاوتی دارد. یكی از علت‌ها این است كه – به علت ساختار سیاسی – اجتماعی ِ متفاوت ِ دو جامعه – آن واژگانی كه در آلمانی معمولی و روزمره است، در زبان فارسی معمولی و روزمره  نیست. وقتی شما حرف زدن دو ایرانی را که آلمانی بلدند، می‌شنوید گاهی خنده‌دار می‌شود، از بس که کلمات ِ آلمانی بکار می‌برند. برای خود من این‌طور بوده که وقتی ایران هستم، ناچارم زبان ِ آلمانی را موقع حرف زدن فراموش کنم، اما وقتی با کسی روبرو می‌شوم که آلمانی بلد است، خوشحال می‌شوم و می‌شوم همان ناصری که در آلمان با یک ایرانی ِ آلمانی‌دان حرف می‌زند. شاید به همین خاطر است که دیروز یكی به من گفت تو چه قدر لفظ قلم حرف می‌زنی. خوب که دقت کردم، متوجه شدم بسیاری از جملاتی که موقع گفتن بکار می‌برم، ترجمهی آلمانی ِ آن جملات است. باز علت دیگر این است كه برخی از واژه‌ها در زبان بیگانه هستند كه در زبان فارسی موجود نیستند. به هیچ وجه هیچ مترادفی نمی‌توان برای آن‌ها پیدا كرد. مثلا چیزی كه الان در ذهنم آمد یك نوع كالباس است كه از خون خوك ساخته می‌شود. اساسا چنین چیزی در فرهنگ ما نیست. عکس‌اش می‌شود كله پاچه. آلمانی چه می‌دانند كله و سیرابی چیست؟ یا بگیرید مثلن مفهوم تعارف. به هرحال من گمان نكنم كوندرا فقط به زبان فرانسه فكر بكند. بعید می‌دانم كه ایشان به زبان چك حرف بزند، خواب ببیند و فكر كند، ولی به فرانسه بنویسد. به گمانم او می‌نویسد و یک فرانسوی ِ اهل ِ ادب  نوشته‌اش را می‌خواند و بررسی می‌كند و بعد منتشر می‌شود. یکی از دوستانم در هلند همین کار را می‌کند و تا حالا دو تا کتاب هم به هلندی هم منتشر کرده. حال آنکه او به فارسی شعر می‌نویسد.
من فكر میكنم امكاناتی در اختیار ناصر غیاثی که ۲۴ سال در ایران زندگی كرده و ۲۴ سال در آلمان، قرار دارد كه نویسنده‌ی آلمانی از آن بی‌بهره است و آن امكان فكر كردن با استفاده از هر دو زبان است. آیا شما هم این برتری را حس می‌كنید. فكر می‌كنید می‌شود از این برتری استفاده كرد؟
– دقیقن همین‌طور است. این‌كه یك خارجی چگونه به زبان آلمانی حرف می‌زند، جذابیت دارد. من تا حدی موفق شدم قر و قمیشی را كه در فارسی وجود دارد، در بازنویسی یا ترجمه‌ی کتابم به آلمانی هم بیاورم. بگذارید مثالی بزنم. خانمی آلمانی آمد ایران و دو سه ماهی ماند و رفت كتابی نوشت درباره‌ی ایران. عنوان کنتاب را كلمه به كلمه از فارسی به آلمانی ترجمه كرد: «دست شما درد نكند.» وقتی این رابه کلمه به کلمه به آلمانی ترجمه می‌كنید، آلمانی نمی‌فهمد و کنجکاوی‌اش تحریک می‌شود. اما از طرفی شما باید فرهنگ واژگان آلمانی‌تان آن‌چنان خوب بوده باشد كه بتوانید به آلمانی بنویسید. البته تنبلی من بوده. باید از روز اول به فكر این می‌بودم، آنقدر آلمانی خوب یاد بگیرم كه شروع كنم به آلمانی نوشتن. حداقل وقتی دفتر خاطراتم را می‌نویسم. برای خودم بنویسم تا تمرینی برایم بشود. البته الان چند وقتی است شروع کرده‌ام. اما  مدام به فكر چاپ در ایران بودم.
من كمی كمك‌تان كنم. شاید یك‌بار به جای شما فكر كنم. می‌توانید بگویید كه درست است یا غلط. شاید نه فقط در مورد شما در مورد اكثر بچه‌هایی كه در خارج زندگی می‌كنند، این ترس باعث می‌شود كه سراغ نوشتن به زبان دیگر نروند. شاید فكر می‌كنند اگر بروند زبان دیگری را تجربه كنند هم از كامل كردن ادبیات خود در زبان فارسی باز می‌مانند و هم آن یكی را از دست می‌دهند و شاید هر دو را از دست بدهند. شاید به این خاطر ترجیح می‌دهند كه زبان فارسی را ادامه دهند.
– البته من در مورد دیگران نمی‌خواهم اظهار نظر كنم. باز در مورد خودم می‌گویم. بالا هم گفته بودم. ترس داشتم، اما نه از آن دست که شما می‌گویید. من همیشه به خودم می‌گفتم وقتی آلمان چنان غول‌هایی دارد، دیگر چه جایی برای من می‌ماند؟ وقتی آدمی مثل گراس، همین امروز دارد به آلمانی می‌نویسد، دیگر نوشته‌های مرا کی می‌خواند؟ بعدها و بعد از مدت‌ها، خیلی دیر، تا همین دو سال پیش به خودم گفتم: من قرار نیست گراس بشوم یا باشم. من نمی‌خواهم گوته و شیلر باشم یا بشوم. من می‌خواهم خودم باشم. همین ناصر غیاثی. من قرار است در آلمان، یك نویسنده خارجی باشم كه آن‌جا زندگی می‌كند و به فارسی و آلمانی می‌نویسد. در حد خودم. به مقابله و به جنگ كسی نمی‌خواهم بروم.
بچه‌هایی كه از سال‌ها پیش خارج از ایران بودند و داشتند می‌نوشتند، در چهار پنج سال اخیر ارتباطات‌شان با ایران خیلی قوی شده. یعنی وقتی شما كتاب‌ها را می‌خوانید، می‌بینید كاملا در جریان ریز كتاب‌هایی كه در ایران منتشر می‌شود و كیفیت‌شان هستند. چه شده كه در این سال‌ها این ارتباطات قوی شده؟
– چند تا دلیل دارد. یك دلیل آن‌كه ایرانی، اساسا كتاب‌خوان نیست. حتی اگر در آمریكا و اروپا زندگی كند و درآمد خوبی هم داشته باشد. تیراژ کتاب فارسی در خارج از کشور ۵۰۰ تا است. تازه اگر بتوانی همین ۵۰۰ نسخه را بفروشی، شانس آورده‌ای. كم‌تر كتابی است كه به فارسی در خارج از كشور منتشر شده باشد  و امروز نایاب باشد. بعد از چاپ می‌رسیم به نشر و توزیع. توزیع در اروپا یعنی این‌كه بعد از نوشتن و چاپ كتاب خودت باید كوله‌بار بگیری و به این شهر و آن شهر بروی و خودت كتابت را بفروشی. كسی نمی‌آید كتاب تو را از كتاب‌فروشی بخرد. ضمن این‌كه كتاب آنجا گران هم هست. نكته‌ی دیگر بی آن كه  قصد توهین داشته باشم، این است كه خیلی از ما بچه‌های ایرانی خارج از كشور، زبان کشور میزبان را به خوبی یادنگرفته‌ایم. همه بچه‌هایی كه در رشته‌های علوم انسانی تحصیل کرده‌اند و می‌كنند پایان نامه‌های‌شان یك جوری در ارتباط با ایران است. ادبیات آلمانی می‌خوانند، تزشان مثلن «تاثیر كافكا بر ادبیات ایران»، یا نقش «گونتر گراس در ادبیات ایران» است، جامعه‌شناسی می‌خوانند، درباره‌ی انقلاب ۵۷ ایران می‌نویسند. اگر علوم سیاسی می‌خوانند، رژیم شاه را تحقیق می‌كنند. کارشان همیشه یك ربطی به ایران داد. تو كم‌تر فارغ التحصیلی اعم از دكتر و فوق لیسانس را در خارج از كشور می‌بینی كه تزش مربوط به ایران نباشد. علت اصلی این است که زبان کشور میزبان را به خوبی یادنگرفته‌اند. چون در غیر این‌صورت باید به سراغ منابع بروند. وقتی می‌خواهی سراغ منابع بروی، باید زبان را خیلی خوب بلد باشی و وقتی این‌طور نباشد، کار وقت می‌گیرد و پرزحمت می‌شود. وقتی زبان بلد نباشی، راحت‌تر این است که بروی سراغ انقلاب ۵۷ و صد نسخه روزنامه نگاه می‌كنی و همه چیز حل است. من قصد توهین ندارم و منظورم این نیست كه بچه‌ها سواد ندارند، واقعیت قضیه این است كه كم‌تر كسی از بچه‌ها در خارج از كشور هست كه زبان کشور میزبان  را خیلی خوب یادگرفته باشد. این است که سمت وسو می‌شود ایران و زبان فارسی و پس به قول شما ارتباط قوی می‌شود.
جالب این است. با وجود این‌كه در خارج از كشور زندگی می‌كنند كه امكانات زیادی هم در اختیار نویسنده‌ها است، بچه‌ها از این امكانات آن‌جور كه باید استفاده نمی‌كنند. در واقع ایرانیانی هستند كه دارند از مكان آنجا استفاده می‌كنند، ولی كم‌تر از فرهنگ آنجا بهره می‌برند؟
– این امكانات چیست؟
– 
امكانات یعنی این‌كه شما بتوانید با استفاده از زبان و فرهنگ آنها جست و جو كنید. ببینید، تاكسی نوشت شما، من كاری به مساله كیفیتش ندارم كه چگونه نوشته شده، در واقع نوعی جست و جوی زبانی است. شما از زبان خودت رفته‌ای و در فرهنگ آنها زندگی كرده‌ای و ماحصل آن را نوشته‌ای و این یك تبادل فرهنگی به معنای واقعی‌اش است. شما هم در فرهنگ آلمانی زندگی كردید و هم از زبان و فرهنگ فارسی فاصله نگرفته‌اید. چنین تبادلاتی این طرف خیلی كم اتفاق می‌افتد. سوال از آنجا شروع شد كه چرا ارتباط بچه‌ها با این طرف این قدر زیاد شده؟
– این را همین الان پرسیده بودید. من هم گفته بودم. وقتی تو آنجا كتابی می‌نویسی و منتشر می‌کنی و بعد از گذشت چند سال هم خوانده نمی‌شود، طبیعی است که به سراغ جایی بروی که کتابات را می‌خوانند و نقد می‌کنند. با خودت فكر می‌كنی، لااقل در ایران این كتاب ۱۰۰۰ جلد در سال به فروش می‌رود. بعد اثر تو، به عنوان نویسنده‌ای كه در خارج از كشور زندگی می‌كنی، به جذابیت كار تو اضافه می‌كند. بنابراین خواننده‌ی بیش‌تری خواهی داشت. طبیعی است كه وقتی پشت میز می‌نشینی، این امید را داری كه این كتاب خوانده خواهد شد و به وقت هم خوانده می‌شود. به وجود آمدن دوران اصلاحات، یعنی مجوز گرفتن کتاب‌های نویسندگان ِ خارج از کشور هم البته در ایجاد این شور و شوق بی‌تاثیر نبود.
طبیعتا. رویكردی كه اهالی ادبیات ایران به نویسنده‌های خارج از کشور دارند را چه طور ارزیابی می‌كنید؟ فكر كنم بعد از دوره دوم و سوم جوایز ادبی معمولا یك پای برندگان این جوایز نویسندگان ایرانی خارج از كشور بودند. فكر می‌كنید دلایل این استقبال چه بوده، صرفا كیفیت كار بوده؟
– ضمن احترام تام به قلم همکارانم در خارج، می‌خواهم بگویم، هیچ‌وقت هیچ جایزه‌ای صرفن به خاطر کیفیت ِ کار به کسی تعلق نمی‌گیرد، در هیچ کجای دنیا. همیشه دلایل ِ دیگری، مثلن دلایل ِ فرهنگی – سیاسی، هم دخیل‌اند. به نظرم با دادن جایزه به نویسندگان خارج از كشور، این‌هم گفته شد که بچه‌هایی كه خارج از كشور هستند، کارمی‌کنند و خوب هم کار می‌کنند. و بعد خواستند بگویند که آثار این بچه‌ها خواهی نخواهی متعلق به ادبیات ِ فارسی  است. من شخصا از این بابت خیلی متشكرم.
فكر كنم حداقل فایده‌اش این بوده كه برای ایرانیان خارج از كشور ایجاد انگیزه كرد.
– البته ایجاد شوق می‌كند و در این شكی نیست و كتابت بازتاب پیدا می‌كند.
حتی در مورد خود شما هم این نكته مصداق داشته و بعد از این‌كه این را دریافتید كه می‌توانید در ادبیات ایران راحت‌تر كار كنید و كتاب‌تان در اینجا منتشر شود، در شما این شوق به وجود آمد كه بیش‌تراز قبل جدیت داشته باشید.
– البته غیر از این که نویسنده، پیش از آنکه به فکر امکان انتشار اثرش باشد، اجباری درونی او را مجبور می‌کند که بنویسد، حرف هم شما هم درست است. در گفتگوی دو سال پیش از من پرسیده بودید، كه اگر هنوز در خمام بودم، باز نویسنده می‌شدم؟ گفته بودم خیر. هنوز هم معتقدم نه. اگر خمام می‌ماندم، فرض بر اینكه نویسنده هم می‌شدم، یافتن ناشر کار حضرت فیل بود. دوم اگر ناشر هم پیدا می‌کردم، كتاب‌هایم، از بازتابی که الان دارند، برخوردار نبودند. الان چون ناصر غیاثی در خارج زندگی می‌كند، جذابیت‌اش بیش‌تر است. حداقل كتاب را می‌خوانند تا ببینند این آدمی كه در خارج زندگی می‌کند، چه و چطور می‌نویسد.
در مجموعه داستان اولتان كه داشتم ارزیابی می‌كردم و آن زمان كه منتشر شده بود، خواندم، چند تا كار بودكه پهلو به طرح می‌زد. مثل اینكه شما به طرح خیلی علاقه‌مندید. واین تجربه‌ای است كه در ایران زیاد جدی‌اش نمی‌گیرند و ارزشی که برای داستان قایل‌اند، برای طرح قایل نیستند. طرح را نتیجه‌ی ناقصی از داستان می‌دانند. یعنی چون كسی نتوانسته داستان بنویسد طرح نوشته.
– دقیقا همین‌طور است. اولا گمان نكنم كه كسی در ایران طرح بنویسد. من، اگر تعریف از خود نباشد، به گمانم اولین كسی باشم كه بطور جدی به نوشتن طرح روی آورده‌ام. هیچ عیب و ایراد و هیچ كم ارزشی هم برای طرح قایل نیستم. نوشتن یک طرح خوب هم مانند نوشتن یک داستان خوب کارمی‌برد. طرح‌نویسان خیلی بزرگی در اروپا داریم كه معروف‌ترینشان كافكا است. بخش بزرگی از كارهای كافكا طرح است. یا مثلن آثار روبرت والزا. من فكر می‌كنم مهم این است كه حرفی گفته شود. چگونه بیان كردن آن امری ثانونی است. برخی از دوستان  طرح می‌نویسند، می‌گویند داستان نوشته‌اند. و این ناشی از همان تفکری است که شما به آن اشاره کردید: چون نتوانستی داستان بنویسی، طرح نوشته‌ای. مثل این‌که به دونده‌ای بگوییم، چون نتوانستی فوتبالیست بشوی، دونده شده‌ای. حال آن‌که آنچه اهمیت دارد، نفس ورزش است. من هیچ عیب و ایرادی در نوشتن طرح نمی‌بینم.
بسیاری از نویسندگان خارجی و نویسندگان ایرانی مقیم خارج نگاه‌شان با نویسندگانی كه در ایران زندگی می‌كنند تفاوت دارد. بسیاری نویسندگان ایرانی برای تكنیك و دریافت‌هایی كه از فلسفه‌ی امروز دارند، در ادبیات ارزش قایل هستند و اعتقاد دارند كه ما از نظر تكنیكی و فلسفه‌ی ادبیات از غرب  عقب مانده‌ایم. ولی جالب این است كه وقتی حرفهای نویسندگان ایرانی مقیم خارج را می‌شنویم می‌بینیم كه آنها نگاه بسیار ساده‌ای به ادبیات دارند و عمدتا مفهوم‌گرا هستند. یعنی ادبیات را وسیله‌ای می‌دانند برای بیان حرف‌ها. در حالی كه نویسندگان داخلی با ارجاع به تجربیات آن‌ها می‌گویند ما نباید آن‌چنان مفهوم‌گرا باشیم. این تناقض را ناشی از چه چیزی می‌دانید؟
– روشن است كه جامعه‌ی ایران در حال پوست انداختن است. طبیعی است كه از سنت بریدن و به مدرنیزه وارد شدن تبعات خاص خودش را دارد. یكی از آن تبعات وارد شدن مفاهیم فلسفی غرب است. چون ما  آن دوره‌های اجتماعی را که آن‌ها از سر گذرانده‌اند، از سر نگذرانده‌ایم، طبیعتا آن فلسفه را نمی‌توانیم، خوب هضم کنیم. یعنی من نمی‌توانم در خمام بنشینم و با خواندن ِ آثار ِ مثلن پل ریکور، رمان فراپسامدرن بنویسم. چون جهان خمام، برخلاف ِ مثلن نیویورک یا پاریس، جهان بسته‌ای است. زندگی در جوامع پسامدرن، ادبیات پسامدرن و فلسفه‌ی پسامدرن را به همراه می‌آورد. حتی معماری پسامدرن خلق می‌كند. بخش دیگر قضیه این است كه چنته‌ی برخی از این دوستان خالی است. آن وقت نظریه‌ی مرگ مولف را دستآویز قرارمی‌دهیم و هر طور دل‌مان خواست، بدون کم‌ترین توجه به عناصر داستان، کار بنویسیم. یا به نظریه‌ی عدم قطعیت متوسل شویم و داستان را نصفه كاره رها كنیم و بگوییم بگذار هر خواننده قرائت خودش را داشته باشد. مساله دیگر هم این است كه برخی دوستان ما از آن ور بام افتاده‌اند و می‌خواهند ره یك‌ساله را یك شبه بروند. این شدنی نیست. به نظر من تا زمانی كه نویسنده نتواند یك داستان ساده‌ی معمولی بنویسد، موفق نخواهد شد یك داستان پست مدرن بنویسید. این‌كه نویسندگان خارج از كشور ساده می‌نویسند و مفهوم‌گرا هستند، شاید به این خاطر است كه زندگی در خارج از كشور آدم‌ها را ساده بار می‌آورد. برای زندگی در آنجا نیازی به دوز و کلک نیست. قانونی موجود است و همه از آن تبیعت می‌کنند و همه در مقابلش برابرند. من این ساده‌گرایی را به رك گویی تعبیر می‌كنم. گفته بودم، در زبان آلمانی مفهومی به نام تعارف نیست. بنابراین وقتی كسی می‌خواهد به ما سیگار بدهد، واقعا می‌خواهد این كار را بكند. ولی ما حرف را می‌پیچانیم، با گوشه كنایه می‌گوییم، به در می‌گوییم كه دیوار بشنود. حرف آخر این‌كه مفهوم پیچیده، زبان و ساختار پیچیده‌ای میطلبد. وقتی وقت حرف ساده‌ای داریم، نمی‌توانیم آن حرف را بپیچانیم. بالاخره یک وقتی، یک جایی، یک طوری دست ِ آدم متقلب رومی‌شود.
نویسندگان آلمانی پس از جنگ جهانی دوم چندان در ایران معرفی نشده‌اند. دلیل این مساله را در چه چیزی می‌دانید.
– دلیل اصلی آن پول است. كدام ناشر حاضر است اثر سترگ ِ توماس برنهارد، «استادان ِ قدیم» را چاپ كند؟ من اگر بخواهم فقط یک اثر از این نویسنده‌ی مطرح ِ زبان ِ آلمانی را ترجمه كنم، اولن اینکه چون این‌جا نیستم، مدت زیادی طول می‌كشد تا ناشر پیدا كنم. بعد از آن دست‌کم باید یك سالی هم باید در ارشاد در انتظار مجوز بماند و… این كتاب از لحظه‌ای كه ترجمه‌ی آن تمام می‌شود، تا زمانی كه چاپ می‌شود، حداقل ۲ سال زمان می‌برد. من كه کار را شش ماهه ترجمه كرده‌ام چرا باید ۲ سال بعد فقط به اندازه‌ی کرایه‌ی یک ماه خانه‌ام در آلمان پول بگیریم؟ البته دلایل دیگری هم دارد، مثل سیطره‌ی ادبیات ِ آمریکایی و انگلیسی و فرانسه بر خوانندگان ِ ایرانی و یا کم‌بها دادن به تبلیغ ِ کتاب از طرف ناشر.
من فكر می‌كنم جامعه‌ی ایرانی در مورد نویسندگان جدید ریسك نمی‌كند. یعنی خوانندگان ما ترجیح می‌دهند به جای این‌كه آثار برنهارد را بخوانند، آثار كافكا یا برشت را بخوانند. دلیل این مساله را در چه می‌دانید؟
– من با شما موافق نیستم. مگر برایتگان یا سلینجر کم خواننده در ایران دارد؟ مگر خوانندگان ِ ما فقط می‌خواهند همینگوی بخوانند؟ مساله‌ی مهم سرمایه‌گذاری و تبلیغ است. كتاب هم كالایی مثل سایر كالاهاست که باید برای آن تبلیغ شود. اما در ایران این مساله رواج ندارد. چون ناشر حاضر نیست برای تبلیغات سرمایه‌گذاری كند. با این استدلال كه ادبیات امری مقدس است. در حالی‌که كتاب كالاست و نویسنده و مترجم هم شغلی دارد مثل سایر شغل‌ها. هنرمند هم در جامعه زندگی می‌كند و كالایی برای ارایه و فروش در دست دارد.
دو سال و نیم پیش، وقتی ادبیات گیلان را دیدید جا خوردید. به این خاطر كه آن چه دیدید با انتظارات‌تان هم‌خوانی نداشت. ارزیابی شما الان پس از این مدت كه به ایران سفر كرده‌اید از ادبیات گیلان چه طور است؟
– بیش تر متاسف شدم.