? مرز آبی |  گفتگو در شرق

با حسین جاوید بیست و دوم آبان هشتاد و چهارگلایه‌هایم از ناشر را مفصل در وبلاگم http://www.nasser.persianblog.com/ نوشته‌ام. خلاصه‌اش این است: ناشر، قبل از انتشار کتاب، مرا از آنچه پشت جلد کتاب می‌آید، بی‌خبرگذاشت. عنوان کتاب را بدون اطلاع ِ من تغییر داد و « تاکسی‌نوشت» را تبدیل به «تاکسی‌نوشت‌ها» کرد. نمونه‌خوانی و ویراستاری را انداخت گردن ِ خود ِ من. دوستم حسین آبکنار مهربانی کرد و کتاب را نمونه‌خوانی و ویراستاری کرد. من از متن ِ بلندی که در پشت ِ جلد کتاب آمده، بی‌خبر بودم. گرچه وصله پینه‌شده‌ی حرفهای خودم است که به خواست ناشر نوشته و برایش فرستاده بودم، به اضافه‌ی افاضات ِ خودشان. نمونه: در پاراگراف ِ اول می‌آید: این نویسنده مجموعه خاطراتش را… اما بعد در پاراگراف ِ بعدی می‌آید: تاکسی نوشت‌ها، (که خود این ویرگول اضافی است) آمیزه‌ی خیال و واقعیت ناصر غیاثی….است…در پاراگراف ِ سوم می‌آید: داستان‌هایی که در این کتاب آمده ملغمه‌ای (!!!) از واقعیت و رویاست. عین همین متن در سایت ِ ناشر درباره‌ی « تاکسی‌نوشت » بود و هست. تلفن و ایمیل‌های من برای تغییر آن بی‌فایده بود. حرفهای عجیب و غریب ِ دیگری هم آمده. به مثل: «مسافرانش اما از همه جای دنیا، از ایران یا خود آلمان.» انگار عجیب است که مسافران ِ این تاکسی، در آلمان، آلمانی باشد. بی‌انصاف‌ها حتا توجه نکرده‌اند که از دو نوع ِ متفاوت ِ رسم‌الخط استفاده کرده‌اند. این‌همه بی‌دقتی از طرف ِ ناشری معتبر و مدرن جای تامل دارد. به خودشان هم نوشته‌ام: آبروی ناشر ِ یک نویسنده، آبروی نویسنده هم هست.

اگر اجازه بدهید سئوالاتم را از حاشیه‌های چاپ “تاکسی‌نوشت‌ها” آغاز کنم. خاطرم هست سال گذشته و پس از چاپ مجموعه‌ی “رقص بر بام اضطراب” و موفقیت نسبی آن، در سفری که به ایران داشتید خبر از تحویل کتاب “تاکسی‌نوشت” به ناشر و چاپ آن دادید. بعد از یک وقفه‌ی یک ساله، کتاب با نام “تاکسی‌نوشت‌ها” چاپ شد و ظاهرن گلایه‌هایی داشتید از ناشر و مشکلات پیش آمده در انتشار کتاب.

مگر پیش از چاپ كتاب درباره‌ی نام آن با ناشر به توافق نرسیده بودید؟ فكر نمی‌كنم هیچ‌كجای دنیا معمول باشد كه ناشر بدون اجازه‌ی نویسنده نام كتاب را تغییر بدهد!
من وقتی از تغییر ِ عنوان کتاب باخبرشدم که دیگر کتاب چاپ شده و آماده‌ی پخش بود. در پاسخ به اعتراض ِ من، ناشر گفت: «در قرارداد آمده عنوان ِ موقت. و این یعنی ما مجازیم عنوان ِ کتاب را تغییر بدهیم.» پرسیدم: «حتا بدون مشورت با نویسنده؟ » گفتند: « بله، حتا بدون مشورت با نویسنده.» نمی‌دانم آیا ناشرین ِ دیگر هم چنین رفتاری با آن دسته از هم‌کارانم که در ایران زندگی می‌کنند، دارند یا نه. اما وقتی پای حرف‌های بچه‌های خارج بنشینید، اگر بیش‌تر از من گله‌مند نباشند، مطمئنن کمتر از من هم نیستند. می‌خواهند چاپ ِ دوم  کتاب‌ات را بیرون بیاورند، از تو فقط یک غلط‌نامه می‌خواهند. همین و بس. از این‌که آیا خودت هم می‌خواهی یا نه، حرفی در میان نیست.
روی جلد مجموعه‌ی “رقص بر بام اضطراب” نوشته شده بود: چند طرح و داستان‌کوتاه؛ در واقع خودتان اشاره داشتید که نوشته‌های چاپ شده در آن مجموعه در دو دسته‌ی “طرح” و “داستان کوتاه” قرار می‌گیرند. در “تاکسی‌نوشت‌ها” هم به نوعی با همین مساله برخورد داریم. یعنی بعضی از نوشته‌ها به معنای واقعی کلمه “طرح” هستند، بعضی داستان‌کوتاه و بعضی بین این دو. اما ظاهرن “طرح”ها بیش‌تر از آن‌دو هستند. منظورم این است که کم‌تر با داستان‌های کوتاه کامل، از نوع داستانهای آخر “رقص بر بام اضطراب” مواجهیم و شاید بتوان گفت اصولن با یك نوع نوشتاری جدید كه پیش‌تر در ادبیات داستانی ما سابقه نداشته است…
از لطف ِ شما ممنونم. «تاکسی‌نوشت» یک مجموعه داستان مثل ِ “رقص …” نیست. من می‌خواستم در این کتاب از یک طرف با انتخاب ِ یک شخصیت، از طریق ِ توصیف ِ شغل و مکان ِ زندگی و حال و هوایش، خطوطی از زندگی ِ احتمالی ِ یک نویسنده‌ی مهاجر را که تاکسی می‌راند، نشان بدهم. و از طرف ِ دیگر نشانه‌هایی از فرهنگ ِ آلمانی را بنمایانم. فکرمی‌کنم اگر صاحب ِ بار یا رستورانی بودم، حتمن یک « بارنوشت» می‌نوشتم. آن‌جا هم به کرات تقابل یا ه‌مزیستی فرهنگ شرق و غرب، در جنبه‌های زیبا و زشت‌اش دیده می‌شود.
باری برای رسیدن به مقصود خودم را محدود به هیچ چارچوبی نکردم. آنچه را که می‌خواستم، نوشتم. نه این‌که به فرم فکرنکرده باشم. بلکه نخواستم خودم را در تنگنای فقط یک یا چند چارچوب جا بدهم. به همین خاطر، به قول ِ شما « بعضی از نوشته‌ها به معنای واقعی کلمه “طرح” هستند، بعضی داستان‌کوتاه و بعضی بین این دو.» مقصود ِ نهایی ِ من سرگرم کردن و لذت دادن به خواننده است، که کار ساده‌ای نیست. وگرنه کعبه و بتخانه بهانه است.
برای من جالب است كه تا این حد به خواننده اهمیت میدهید.
به گمان من اتفاقی که برای “رقص بر بام اضطراب” و “تاکسی‌نوشت‌ها” رخ داد این بود که علاوه بر مخاطبان حرفهای ادبیات، توانست با قشر گسترده‌تری هم که در دایره‌ی مخاطبان حرفه‌ای قرار نمی‌گرفتند، ارتباط برقرار کند. فکر می‌کنم این اقبال، بی‌ارتباط با اهمیتی که برای خواننده قائل هستید، نباشد.
خوشحالم که دو کتابم، به تعبیر شما، در یک دایره‌ی بسته قرارنگرفت.
به گمانم تمام نویسنده‌ها به خواننده‌شان اهمیت می‌دهند. منتها هر نویسنده‌ای خواننده‌ی خودش را دارد و هر خواننده‌ای نویسنده‌ی خودش را. به باور من نمی‌شود خواننده را که مثل ِ کلمه‌ی مردم، خیلی عمومی و کلی است، فقط زیر دو نام عنوان‌بندی کرد. مخاطب یا خواننده‌ی غیر حرفه‌ای یعنی چه؟ خواننده‌ی حرفه‌ای یعنی چه؟ ضمن این‌که باید به دو نکته توجه داشت. اساسن هر آدمی که یک کتاب داستان به دست می‌گیرد، می‌خواهد از خواندنش لذت ببرد. انتظار ات ِ – بخوان چگونه لذت بردن ِ- برخی با برخی دیگر – بسته به سطح ِ دانش ادبی- فرق می‌کند. خود ِ من وقتی می‌بینم در یک داستان با معما روبرو هستم و نه با داستان، کتاب را می‌گذارم کنار.
نکته‌ی دیگر میل ِ کل جامعه‌ی ایران برای آشناشدن با زندگی‌هایی است که در اروپا و آمریکا جریان دارد. همان‌طور که کبابی ِ محل تولدم، خمام، از من می‌پرسد: آقا ناصر! من اگر بیایم در آلمان یک کبابی بازکنم، چطوراست؟ همان‌طور هم هم‌کاران ِ نویسنده‌ام را که در ایران کار و زندگی می‌کنند، دیده‌ام که دست‌کم یک‌بار پرسیده‌اند: اگر بروم، می‌توانم بنویسم؟ آن‌ها که رفتند، چطور می‌نویسند؟
کمی از «تاکسی‌نوشت‌ها» فاصله گرفتیم. برگردیم به خود کتاب. “تاکسی‌نوشت‌ها”، به تمامی زاییده‌ی ذهن شما هستند و یا واقعیت‌هایی داستانی شده؟
غالبن از من این را می‌پرسند. خوش‌حالم. می‌دانید چرا؟ چون – اگر تعریف از خود نباشد – گویا آنقدر خوب نوشته‌ام که آن را به عنوان امری که واقعن اتفاق افتاده، می‌پذیرند. باورپذیر بودن ِ داستان توفیقی‌ست. یکی حتا اصرار داشت نام ِ آن سینماگر ایرانی را که در یکی از داستان‌ها می‌آید، بداند. به او گفتم: «باورکن، چنین آدمی فقط در ذهن من هست و وجود خارجی ندارد.» یک چیز خصوصی به شما بگویم؟ یادم می‌آید، وقتی «مهربانی مادر » را می‌نوشتم، تمام وجودم در تمنای عشق می‌سوخت.
طبیعی است که این کتاب هم، مثل هر اثر ادبی ِ دیگری، دست‌مایه‌ای غیر از  خیال و تجربه‌های خود نویسنده باضافه‌ی روایتی خام (به معنی ِ روایتی غیرادبی – داستانی ) که از دیگران شنیده، نداشت.
قبول دارید که با توجه به “درآمد” ابتدای کتاب و پیوستگی ماجرایی چند داستان کتاب، گاهی شائبه‌ی خاطره بودن تاکسی‌نوشت‌ها برای خواننده ایجاد می‌شود؟
البته دسته‌گلی که ناشر در متن پشت جلد به آب داده و آشکارا کتاب را مجموعه‌ی خاطرات نامیده، در ایجاد این شائبه بی‌تاثیر نیست. من ِ نویسنده در «درآمد»، خودم را معرفی نمی‌کنم، بلکه راننده را معرفی می‌کنم. خواننده در طول ِ کتاب آرام آرام با وجوه مختلف ِ شخصیت ِ راننده آشنا می‌شود. علت ِ به قول شما، پیوستگی ِ ماجرایی چند داستان نیز چیزی غیر از این نیست. ضمن این‌که گمان نمی‌کنم به قول شما پیوستگی ِ ماجرایی چند داستان دال بر خاطره بودن ِ آن باشد. امیدوارم وقتی خواننده کتاب را بست، تصویر یا تصوری روشن از آن راننده در ذهن داشته باشد. علاوه برهمه‌ی این‌ها خاطره اگر تبدیل به یک اثر ِ ادبی بشود، از ادبیت برخوردار باشد، دیگر خاطره، به معنای نوشتن ِ یادداشت‌های روزانه، نیست.
در «تاکسی‌نوشت» شما با یک شخصیت ِ داستانی مواجه‌اید، نه با این ناصر غیاثی که جلوی شما نشسته. راننده‌ی «تاکسی‌نوشت» کم و بیش یک شخصیت ِ خیالی‌ست و نه عکس‌برگردان ِ من. به نظرم شما نویسنده و راوی را با هم اشتباهی گرفته‌اید. روای کتاب، من ِ ناصر غیاثی نیستم، گرچه به احتمال، چند تایی از من را  بشود آن‌جا یافت. من نویسنده‌ی کتابم. به همین خاطر هم، به مثل، ترجمه‌ی آن کتاب‌هایی که در «سماجت کای» حرفش هست، بیرون نیامده و هی‌چوقت هم از قلم من بیرون نخواهد آمد. یا راوی در یکی از « مسافرنوشت » خودش را مترجم معرفی میکند. حال آنکه من تا همین سه ماه پیش هنوز تاکسی راه می‌بردم.
چه چیزی این شبهه را ایجادمی‌کند که کتاب خاطره هست و ادبیات نیست؟ آیا چون عکس ِ من در کنار یک تاکسی آمده؟ یا چون آن‌طور که در یک « مسافرنوشت» آمده، اسم ِ شخصیت ِ داستان دقیقن اسم نویسنده‌ی کتاب است؟ آیا این‌ها این شائبه را ایجاد می‌کنند که نویسنده دارد دقیقن از خودش می‌نویسد؟ آیا همین کفایت می‌کند تا بگوییم: خاطره نوشته است و نه داستان؟ مگر متر و معیار برای شناختن ِ داستان از غیر ِ داستان، فقط اسم شخصیت است؟ گیریم با نویسنده‌اش هم‌نام، یا هم‌کار باشد. بسیاری از مشخصات ِ من در آن راننده و آن راننده در من نیست. ناچارم دوباره تاکیدکنم: بیش‌تر تاکسی‌نوشت‌ها و هردو مسافرنوشت زاییده‌ی تخیل‌اند. با این وصف معتقدم این‌ها هیچ‌کدام مهم نیستند، بلکه مهم این است که خواننده از خواندن ِ کتاب لذت ببرد، حتا اگر این شائبه را داشته باشد که این نویسنده در این کتاب ادبیات خلق نکرده، بلکه فقط خاطره نوشته است. لذتی که او می‌برد، از دو جهان ما را بس.
دو داستان آخر کتاب با نام “مسافر نوشت‌ها” با بقیه داستان‌ها تفاوت دارند؛ یعنی این‌بار راوی به جای راننده در نقش مسافر است و مکان ِ داستان هم داخل کشور. فکر نمی‌کنید این دو داستان با روند کلی مجموعه هم‌خوانی نداشته باشند؟ كمی واضح‌تر بگویم؛ در سرتاسر مجموعه ما با راننده‌ای مواجه هستیم كه در تقابل با مسافرانی كه سوار بر اتومبیل او می‌شوند قرار دارد. اما در دو داستان انتهایی ناگهان نه تنها نقش او كه مكان داستان‌ها هم تغییر می‌كند و این‌بار با او به عنوان مسافر برخورد داریم.
گذشته از این‌که من از یک‌دستی و هم‌خوانی چندان خوشم نمی‌آید و بیش‌تر طرفدار تنوع و تکثر هستم، آوردن ِ آن دو مسافرنوشت لازم بود تا دگردیسی ِ راننده‌ی دیروز به مسافر ِ امروز نمایانده بشود، و از این طریق پازل ِ کتاب کامل بشود. راننده‌ی تاکسی، تا «مسافرنوشت»، راننده‌ی است در بیرون از کشور زادگاهش و در دو «مسافرنوشت» تبدیل می‌شود به مسافر ِ تاکسی در کشور خودش. می‌خواستم در زادگاهش مسافر بشود تا با او  و  زادگاهش از دید ِ او، بیش‌تر آشنابشویم.
فكر می‌كنم حتی بدون آن مسافرنوشت‌ها، “تاكسی‌نوشت‌ها” كامل بودند و به هدفی كه در بالا اشاره كردید هم نزدیك‌تر.
بسیار خوب.
اگر اشتباه نکنم همه‌ی “تاکسی‌نوشت‌ها”یتان در کتاب آورده نشده. تعدادی از آنها را در وبلاگتان منتشر کرده‌اید، اما در کتاب نیستند؛ فارغ از این‌که زمان نوشتن آنها ظاهرن پس از تحویل کتاب به ناشر است. می‌خواهم بدانم که  نوشتن “تاکسی‌نوشت”ها ادامه خواهد داشت یا در این سبک نوشتاری که به قول دوستی پدیده‌ی جدیدی در ادبیات داستانی ماست، به همین یک کتاب اکتفا خواهید کرد؟
ضمن تشکر از آن دوست، به احتمال قریب به یقین به اندازه‌ی یک کتاب ِ دیگر از روی دست ِ خودم تقلب خواهم کرد و مرتکب ِ یک تاکسی‌نوشت ِ دیگر خواهم شد. چندتایی آماده دارم و چندتایی هم نیمه‌کاره. و بعد دیگر تمام.
یک سئوال کلی هم بپرسم! به عنوان یک نویسنده‌ی خارج از کشور، تا چه حد کتاب‌های داستانی نویسندگان داخل کشور را پی‌گیری می‌کنید و در جریان ادبیات داستانی امروز ایران هستید؟
من هم یک جواب کلی به شما بدهم: تا شش ماه پیش تقریبن همه‌ی خواندنی‌های داستانی را می‌خواندم. این روزها اما وقتم بیش‌تر به ترجمه و بازنویسی ِ کارهایم به آلمانی می‌گذرد. مضاف براین‌که مدت‌هاست کتاب ِ تازهای به دستم نرسیده. گشت و گذارهای یک ساعت و نیمه‌ی روزانهام در سایت‌های ادبی اما قطع نشده.
اشاره كردید كه مشغول ترجمه‌ی كارهای‌تان به آلمانی هستید. این كارها همان داستان‌های مجموعه‌های “رقص بر بام اضطراب” و “تاكسی‌نوشت‌ها” هستند؟
بله، دارم متن‌های سانسورنشده‌ی رقص بر بام اضطراب و تاکسی‌نوشت‌ها و چند داستان ِ اروتیک را ترجمه و بازنویسی می‌کنم.
چرا می‌گویید ترجمه و بازنویسی؟
می‌گویم ترجمه، چون اصل داستان‌ها را به فارسی می‌گذارم جلویم و آن را به آلمانی می‌نویسم. با همین آلمانی ِ خودم. می‌خواهم با همین اندازه از آلمانی که بلد هستم، به آلمانی بنویسم‌شان. می‌گویم تازنویسی، چون از اول داستان را به آلمانی ننوشته بودم. از آن‌جا که من این شانس را دارم خودم مترجم خودم باشم، پاره‌ای جاها را حذف و پاره‌ای چیزها را اضافه می‌کنم تا کارها به زبان آلمانی – بخوان فرهنگ آلمانی – بازنویسی شده باشد. علاوه برهمه‌ی این‌ها با ترجمه‌ی کارهای خودم به آلمانی دارم توانایی ِ ترجمه از فارسی به آلمانی را هم آزمایش می‌کنم.
تعداد زیادی از ترجمه‌های شما از داستان‌ها و مقالات مختلف در نشریات ِ ادبی و سایت‌های اینترنتی منتشر شده است. آیا ناصر غیاثی را از این به بعد هم‌زمان در کسوت نویسنده و مترجم خواهیم دید یا ترجیح می‌دهید که صرفن به کار خلاقه و نوشتن بپردازید؟
فراموش نکنیم که ترجمه‌ی یک متن ِ ادبی فارغ از خلاقیت نیست. طبیعی‌ست که ترجیح می‌دادم فقط بنویسم. اما من نمی‌توانم دایم در حال نوشتن باشم. پس وقتی نمی‌توانم بنویسم، ترجمه به دادم میرسد: کلنجار رفتن با کلمه و جمله و درگیری ِ مداوم با دو زبان و دو فرهنگ. ترجمه برای من ادامه‌ی نفس کشیدن در فضای خلاقیت و ادبیات است. پس پراکنده‌کاری در ترجمه را کنارگذاشته‌ام و دارم سازماندهی شده و هدف‌مند به آن می‌پردازم. گرچه کار گل است. الان – هر چند به خاطر ِ کمبود وقت، به کندی  – ترجمه‌ی یک مجموعه داستان ِ کوتاه  از نویسندگان ِ آلمانی را به دست گرفته‌ام. چندی پیش هم دوباره مزاحم رفیقم حسین آبکنار شده‌ام و ترجمهی کتاب ِ « داستانک » را، که ترجمه‌ی داستان‌کهایی از نویسندگان ِ آلمانی زبان است، برایش فرستادم. حسین و کتاب و من  منتظر ِ جواب ِ ناشر هستیم.