? مرز آبی |  گفتگو با مجتبی پورمحسن در روزنامه ی گیلان امروز، اردیبهشت 1383

خیلی خوب است كه تو خواننده‌ی محترم وقت خواندن این گفت و گو صدای ناصر غیاثی را نمی‌شنوی. نه، اشتباه نكن اتفاقا او صدای بسیار دلپذیری هم دارد. اما خوب است كه صدایش را نمی‌شنوی چون برایت سخت است باور نمی‌كنی ناصر غیاثی، نویسنده‌ی گیلانی كه بیش از بیست سال در برلین آلمان زندگی كرده اینقدر لهجه داشته باشد و تازه با چنین لهجه‌ای متفكرانه درباره‌ی جزم اندیشی پیرامون ادبیات بومی حرف بزند. او در این گفت و گو دیدگاهی انتقادی به دیدمحدود نویسندگان گیلانی دارد. البته او حرفهای جالب دیگریه م برای گفتن دارد كه میتوانی بخوانی و درباره‌اش فكر كنی.
از ناصر غیاثی اخیرا مجموعه داستانی با عنوان «رقص بر بام اضطراب» توسط انتشارات كاروان منتشر شده است. 
 مجتبی پورمحسن

– اكثر داستان‌های كتاب «بر بام اضطراب» در آلمان می‌گذرد.اما نوع نگاهی كه به فضای اطراف دارید ایرانی و حتی گیلانی است. مخاطب گیلانی آثار شما می‌تواند این نگاه را ردیابی كند. آیا فضای گیلان تاثیری بر داستان‌های‌تان گذاشته است؟
– قطعا . من تا پانزده – شانزده سالگی در خمام زندگی كرده‌ام. همه‌ی شخصیت و وجود من در خمام شكل گرفته است. از كنار خانه‌ی ما رودخانه رد می‌شد. شب‌های پاییزكه دریا توفانی بود به صدای موجها گوش می‌دادم و با این صدا می‌خوابیدم. درخت، گیاه، باران این‌ها همه روی من تاثیرگذاشته است. نمی‌توانم ادعا كنم كه همه‌ی وجودم اما لااقل ناخودآگاهم گیلانی است. طبیعی است هنوز هم گاهی كه به ترانه‌های ناصر مسعودی گوش می‌دهم گریه‌ام می‌گیرد.
– در این سالهایی كه در خارج از كشور زندگی می‌كردید آیادر ذهن‌تان با گیلان در ارتباط بوده‌اید؟
بله. لهجه من نشان می‌دهد (می‌خندد). مجله‌ی «گیله‌وا» را هر وقت كه گیرم آمد خوانده‌ام. به «هسا شعر» علاقه دارم. ازطریق اینترنت هم با بچه‌هایی كه رشتی و گیلانی هستند ارتباط دارم و به زبان گیلكی یا اصطلاحا گینگلیش (به جای پینگلیش) برای هم ای میل می‌نویسیم. من رشت را خیلی دوست دارم. یكی از دوستانم می‌گوید: من هروقت به خانه‌ی تو می‌آیم، انگار نه انگار در آلمانیم. ماهی شور و درار تو همیشه برقرار است.
– مطمئنا با توجه به دوری شما از ایران، دسترسی به آثارایرانیان برای‌تان دشوار بوده است. آیا با كارهای نویسندگانی كه در گیلان زندگی می‌كنند، آشنایید؟
– من البته چندان از عبارت «نویسندگانی كه در گیلان زندگی می‌كنند» خوشم نمی‌آید. یكی دو تا كار از بچه‌های گیلان را خواندم كه اصلا نپسندیدم. به اعتقاد من زیاد جغرافیایی فكرمی‌كنند. یعنی پیش از اینكه ایرانی باشند، پیش از اینكه زمینی باشند، گیلك هستند و من فكر می‌كنم كه این باعث می‌شود كه دید بسیار محدود شود. ناگفته نماند كه یكی از مشكلات موجود در ایران این است كه همه چیز در تهران متمركز شده وشهرستانی از بسیاری از امكانات محروم است. شهرستانی اگر بخواهد رشد كند حتما بایدبرود تهران. این هم می‌تواند یكی از علت‌ها باشد. كسانی را هم در همین گیلان داریم كه بیست- بیست و پنج سال پیش كتابی منتشركرده‌اند. اما دیگر نامی از آنها درحیطه‌ی جدی ادبیات برده نمی‌شود. برگردیم به سئوا‌ل‌تان: به بركت اینترنت بی‌خبر نمانده‌ام.
– چرا جنوبی‌ها در حیطه‌ی ادبیات داستانی بیشتر ازگیلانی‌ها مطرح هستند. در حالی كه آنها هم به ادبیات بومی تمایل دارند؟
– یكی از دلایلش زبان است. لهجه‌ای كه جنوب‌یها با آن حرف می‌زنند به زبان فارسی نزدیك‌تر است. زبان گیلكی دور است. نكته‌ی دیگری را هم كه نباید فراموش كنید این است كه جنوبی‌ها تماس بیشتری با خارجی‌ها، اروپایی‌ها وآمریكایی‌ها داشته‌اند. ارتباط آنها با فرهنگ بیگانه بیشتر بوده‌است.
– گیلان به دلیل اقلیم خاصش وهمچنین نزدیكی با مركز همیشه جزو استان‌های با امكانات بوده و از نظر فرهنگی هم بالاتر از سطح متوسط كشوری قرار گرفته‌است. البته من نمی‌خواهم اقلیمی فكر كنم اماهمیشه كنجكاو بوده‌ام كه چرا گیلان نتوانسته است درادبیات داستانی كشور حرف چندانی برای گفتن داشته باشد؟
در مورد داستان نمی‌دانم. واقعا نمی‌دانم چرا. اما اجازه بدهید درباره ی شعر چیزی بگویم. نمی‌خواهم به شاعران گیلكی‌نویس گیلان توهین كنم. اما وقتی شما گیلكی می‌نویسید حداكثر برای جمعیتی دو میلیونی می‌نویسید. بگذریم از اینكه وقتی به لهجه‌ی رشتی می‌نویسید، احتمالا یك لاهیجانی كه لهجه‌اش تفاوت زیادی بالهجه‌ی رشتی دارد، با نوشته‌ی شما مشكل خواهد داشت. اگراین مشكل را هم كنار بگذاریم، كسی كه گیلكی می‌نویسد برای دو میلیون نفر می‌نویسد اما كسی كه فارسی می‌نویسد برای شصت تا هفتاد میلیون نفر می‌نویسد. تفاوت چشمگیری است. اصلا چرا گیلكی می‌نویسند؟ آیا فقط برای گیلانی‌ها می‌نویسند؟ مگر قرار نیست ما جهانی‌ بشویم و در عرصه‌ی جهانی حضور یابیم. آن وقت می‌خواهیم گیلكی بنویسیم؟ حتی اگر بخواهیم اثرمان را به دست یك مخاطب آرژانتینی بدهیم، ناچاریم اول متن را به فارسی ترجمه كنیم و بعد از زبان فارسی به زبان مخاطب. حتماباید از كانال زبان فارسی بگذریم. چون زبان ملی ماست وهمه‌ی ایرانیان آن را می‌فهمند. فكر می‌كنم نكته‌ای كه باعث ایجاد این سو تفاهم شده، موفقیت‌های ادبیات بومی – آمریكای جنوبی و آمریكای لاتین – است. این موفقیت‌ها باعث شده كه نویسنده‌ی گیلانی خیال كند وقتی از بازار رشت می‌نویسد، ادبیات بومی آفریده. عزیز من ما از بورخسی حرف می‌زنیم كه در سیزده ، چهارده سالگی به زبان انگلیسی مثل زبان مادری‌اش مسلط بود. چند نفر از نویسندگان ما یك زبان خارجی بلدند؟ چند نفر جویس را به انگلیسی و یا پروست را به فرانسه و یا كافكا راا به آلمانی خوانده‌اند؟ ما وقتی از ادبیات بومی آمریكای لاتین حرف می‌زنیم، درباه‌ی بورخس بحث می‌كنیم. ماركز، صد سال تنهایی را در پاریس نوشت و موقع نوشتن این رمان در قلب پاریس زندگی می‌كرد و روزنامه نگار بود. او زندگی در مهد تمدن و فرهنگ را تجربه می‌كرد. این حرف نتیجه‌ی یك عقده‌ی حقارت جهان سومی نیست; واقعیت است.
ادبیات بومی به این معنا نیست كه تمام دیدمان را به یك منطقه‌ی جغرافیایی خاص محدود كنیم. مثالی می‌زنم كه امیدوارم حمل بر خودستایی نشود. وقتی من در داستانم از سپیدرود حرف می‌زنم كه در گیلان واقع شده‌است، یك شیرازی هم می‌داند سپیدرود كجاست. هم چنان كه مثلا من خلیج فارس را ندیده‌ام، اما درباره‌اش خوانده و شنیده‌ام.
– فكر می‌كنید اگر در گیلان می‌ماندید و به آلمان نمی‌رفتید باز هم نویسنده می‌شدید؟
– اصلا و ابدا.
– چرا؟ شاید پاسخ به این چرا جوابی برای همان سوالی باشد كه چرا گیلان نویسنده‌ی بزرگ نداشته است؟ فكر می‌كنم الان در خمام تعداد قهوه‌خانه‌ها و بنگاه‌های‌ معاملات ملكی از تعداد خواربار فروشی‌ها بیشتر باشد. خمام یك كتاب‌فروشی هم ندارد. دو سه تا خیابان هم بیشتر ندارد. یك‌بار شما در شهری زندگی می‌كنید با دو تا سه تا خیابان و یك‌بار هم در شهری زندگی می‌كنید با سی‌صد خیابان. در خمام حتی یك سینما نیست. در تهران، نمی‌دانم شاید چهل تاسینما باشد. زندگی در یك محدوده‌ی تنگ جغرافیایی طبیعتا و به طور اتوماتیك محدودیت دید را هم به همراه می‌آورد و نمی‌شود فراتر از نوك دماغ را دید. مطمئنا اگر اینجا می‌ماندم حداكثر خواننده‌ی دست چهارم آثار احمد محمود و محمود دولت‌آبادی باقی می‌ماندم و هیچ وقت شهریار مندنی پور راكشف نمی‌كردم. هم‌چنان‌كه امروز وقتی، با بچه‌های خمام كه‌ ادعا می‌كنند ادبیات معاصر را می‌خوانند، صحبت می‌كنم، می‌فهمم كه اینها از رویدادهای واقعی ادبیات داستانی جاری و حتی شعر ایران بی‌خبرند.
– حالا كه آمده‌اید افسوسی برای عدم حضور در گیلان احساس نمی‌كنید؟
– نه. برای من گیلان فقط زادگاه من است و نه بیش از این نه. من به یك محدوده جغرافیایی فكر نمی‌كنم. من به ایران فكر می‌كنم. من قبل از اینكه رشتی و گیلانی باشم، ایرانی‌ام. به قول نیما، دنیا خانه‌ی من است.
– حالا كه از آلمان برگشتید و به گیلان آمدید و در جریان واقعیت فضای گیلان قرار گرفتید، واقعیت چه قدر با تصورشما فاصله داشت؟ فكر می‌كنید این فضا بر روند داستان‌نویسی شما تاثیرگذار خواهد بود؟
– بی شك بدون تاثیر نخواهدبود. بله، متوجه شد‌ه‌ام كه اینترنت چه نقش تاثیرگذاری در روابط دارد. در سفر قبلی كه به ایران داشتم نتوانستم باهیچ كدام از بچه‌هایی كه این بار دیدم، ارتباط برقرار كنم. درسفر اخیر با خیلی از بچه‌هاكه از طریق اینترنت آشنا شدم، توانستم ارتباط عمیقی برقرار كنم و زبان مشترك پیداكنم. این ارتباط را مدیون اینترنت هستیم. یعنی همان جایی كه جهانی می‌شویم. البته در زمینه ارتباط، جهانی می‌شویم. نكته‌ی دیگری كه متوجه شدم این بود كه فضا دیگر مثل قبل نیست كه اگر در شهرستان بمانی، نتوانی رشد كنی. قبلا اگر داستانی می‌نوشتی، باید مثلا آدرس شهریار مندنی پور را پیدا می‌كردی، برایش می‌فرستادی. آیا داستانت را می‌خواند آیا نمی‌خواند. حالا داستانت را ایمیل می‌كنی چند ثانیه بعد به دست مندنی پور می‌رسد. او اگر نخواند، برای سناپور ایمیل می‌كنی. نخواند، برای محمد علی می‌فرستی. باز هم نشد برای كارنامه، شرق و… بالاخره سریعا می‌توانی برای هر كس كه دلت می‌خواهد، داستانت را ایمیل كنی. از طرف دیگر اینترنت باعث شده كه محدودیت جغرافیایی شكسته شود. كسی می‌تواند گیلانی باشد، فارسی بنویسد و آن طرف دنیا زندگی كند و شما می‌توانید با او ارتباط برقرار كنید. در این شرایط دیگر خود را در منطقه جغرافیایی رشت محدود نمی‌كنیم. می‌بینم كه می‌توانم در رشت باشم و بنویسم اما چشمم باید به دنیا باشد.
– حالا كه به ایران و گیلان آمده‌اید آیا دیدی كه قبلا نسبت به ادبیات و فرهنگ اینجا داشتید مصداق آواز دهل ازدور شنیدن بود؟
– در این مدت من چند باری به ایران سفر كرده‌ام. ولی سفر این بار من معنای دیگری داشت. البته زمان زیادی از آمدنم نمی‌گذرد. می‌توانم ادعا كنم آن چیزی كه در سطح ادبیات معاصر ایران طرح می‌شود را خوانده‌ام . یا دوستان برایم فرستاده‌اند یا من خواهش كرده‌ام كه برایم بفرستند.كتابفروشی‌ در برلین سراغ دارم كه می‌توانم امروز كتاب سفارش بدهم، چند روز بعد به دستم برسد. تقریبا تمام نشریات را می‌توانم در اینترنت بخوانم. هر روز صبح گیلان امروز را از طریق اینترنت می‌خوانم. در حالی كه اگر در رشت بودم نمی‌خواندم. آقای پیمان برنجی تاكسی نوشت‌های مرادر گیلان امروز چاپ كرد. با این اوصاف نه از ادبیات ایران مایوس هستم، نه به وجد آمده‌ام. چون می‌دانستم با چه چیزی مواجه خواهم شد. این را هم مدیون اینترنت و ارتباطات هستم. ادبیاتی كه در این‌جا با آن مواجه شده‌ام نه بیش از حدانتظار بوده و نه مایوس كننده بوده است. البته من هنوز تهران نرفته‌ام.  ولی  صفحات اول، ادبیات، سینما هنر و كتاب روزنامه‌ی شرق را هر روز می‌خوانم ضمن اینكه گاهی صفحه‌ی حوادث را هم می‌خوانم. بنابراین از جریانات ادبیات ایران دور نیستم.
– و گیلان؟
– كره زمین را در كهكشان مجسم كنید، بعد ایران و بعد گیلان وبعد رشت را مجسم كنید. شبیه یك دانه برنج در انباری پر از برنج است.
– بعضی اعتقاد دارند این گسترش ارتباطات نوعی تب تند است و آن قدرها كه تصور می‌شود، ادبیات ایران نمی‌تواند از این گسترش ارتباطات استفاده كند.
– آن آقایان و خانم‌ها باید عینك سیاه‌شان را بردارند. هم چنان‌كه وزارت ارشاد باید عینكش را بردارد. دیگر عصر سانسورگذشته است. می‌توانند داستان مرا سانسور كنند. اما من هم می‌توانم همان داستان را بدون سانسور در فضای اینترنت منتشر كنم. آنهایی‌ كه می‌گویند تب تند است، به نظر من از تنبلی و بیسوادی شان این حرف را می‌زنند. از اینترنت می‌ترسند . من تعجب می‌كنم. از نویسنده‌ای قدر شنیدم كه هنوز با خودكار می‌نویسد. با مداد می‌نویسد. آقا! باور بفرمایید، پشت كامپیوتر نوشتن خیلی راحت‌تر است. می‌توانید سطر را جا به جا كنید، حذف كنید. كلمه‌ی دیگر جایگزین كنید. با خودكار نوشتن انرژی زیادی می‌برد. این‌هایی كه چنین اعتقادی دارند. هنوز دهاتی مانده‌اند و راه به جایی نخواهند برد. اگر كسی جدای از ظرفیت هنری‌اش از فناوری دور باشد، مسلما در حاشیه خواهد ماند. همین آشنایی بنده و شما نتیجه‌ی اینترنت است. وگرنه چرا دفعه پیش كه به ایران آمدم شما را ندیدم؟ اگر من كسی بودم كه می گفتم من در اروپا نشسته‌ام و آنجا به هشتاد كانال تلویزیونی دسترسی دارم به اینترنت نیازی ندارم و اگر شما هم می‌گفتی من كه در رشت نشسته‌ام، مرا به اینترنت چه كار، هیچ وقت به تور هم نمی‌خوردیم.
گیلان و رشت را چه طور دیدید؟
رشت فوق العاده شلوغ است. پوشش و آرایش جوانها خیلی فرق كرده است. ترافیك سرسام آور است. جامعه به نوعی شور و شوق و میل به پیشرفت دارد و سنت ایستاده است جلوی‌اش. این میل را با هیچ قدرتی نمی‌شود محدود كرد. این را من در فضای گیلان حس می‌كنم. و البته هنوز هم رشتی هست و شكمش. سرمیدان هنوز هم سوزن بیاندازی، پایین نمی‌آید. من بعد از یك سال ونیم امروز سیاه كولی خوردم. ترش تره و باقلی خورشت…گفته بودم كه: رشتی هست و شكمش. من دوباره به این غذاها رسیدم. با این چایی شما رشته خشكار خیلی می‌چسبد نه؟