? مرز آبی |  رقص بر بام اضطراب

——————————————————————————————–
رقص بر بام اضطراب، مجموعه داستان، ناصر غیاثی، انتشارات کاروان، چاپ اول ۱۳۸۳
——————————————————————————————–

یک داستان از کتاب
مور دانه‌کش

برای بهرام مرادی

نه تنها گام‌هایش بلند نبود، بل‌که به تانی هم راه می‌رفت. انگار دارد قدم می‌زند، مثل همیشه آرام و شمرده، فارغ‌البال و سبک‌پا. خیال کن به مثل، عصر یک روز – فرقی نمی‌کند در کدام فصل یا کجا – نویسنده‌ای دارد هم‌راه دوست ِ نویسنده‌اش راه می‌رود و برای او از داستانی تعریف می‌کند که می‌خواهد بنویسد. آن دیگری سراپاگوش است:
پاشنه‌ی کفش که بطور کامل با زمین مماس می‌شود، مور ِ از نفس افتاده، سراسیمه به مانعی برمی‌خورد. وضعیت آن‌قدر متلاطم است که فرصت و امکان ِ اندیشه و سنجش راه‌ها و امکانات ِ احتمالی ِ موجود را نمی‌یابد و سربالایی ِ سیاه رنگ ِ لیز را به سمت بالا می‌پیماید. وقتی این یک تکه سنگ را که از فرط ِ سفیدی برق می‌زد و حالا میان آرواره‌هایش دارد، روی تکه موکت ِ سرخ رنگ ِ افتاده در گوشه‌ی پیاده‌رو دیده بود، هیچ‌گونه تعللی را رواندانسته، گردن را کج کرده و با دهانش آن را قاپیده و گریخته بود.
حالا که پا تازه از زمین فاصله گرفته است، مور به اندازه‌ی بندانگشتی پاشنه‌ی کفش را پشت سرگذاشته‌ است. تا همان پا دوباره به زمین برسد، او هاج و واج با تمام ِ پاهایش می‌چسبد به لبه‌ی کفش و وحشت ِ ناشی از دیدن ِ ظلمات ِ غلیظ ِ درون کفش، فاصله‌ی جدار ِ درونی ِ کفش و قوزک‌ ِ پا، تمام اندامش را به لرزه درمی‌آورد. هنوز به خودش نیامده و و وضعیت ِ جدید را ارزیابی نکرده، می‌بیند دارد نیم دایره‌ای را در هوا سیرمی‌کند. دانه‌ی سنگین ِ میان فکین به عدم تعادل او دامن می‌زند. چاره‌ای نیست، مگر وانهادن ِ آن سنگی که به خیالش غنیمتی است پربها و موجب مباهات ِ فراوان. چه دکوری می‌تواند مدرن‌تر از سنگی سفید و براق به دیوار سیاه و گلی ِ خواب‌گه‌ مورچگان باشد: اعتراضی به زبان ِ خوش اما پرصلابت ِ سنگی مرمرین به یک‌دستی و یک‌نواختی؟
انگار ندایی غیبی به او رسیده باشد، ناگهان درمی‌یابد که نخستین عمل ِ بلاواسطه‌اش باید تنها در خدمت ِ نجات ِ جان باشد: دهانش را بازمی‌کند و انگار بخواهد تف کند، سنگ ریزه را پرت می‌کند در قعر ِ آن تاریکی ِ تهدید‌آمیز و مخوف ِ زیر ِ پاهایش که قصد بلعیدن ِ او را دارد. تا این‌همه را از سر بگذراند، سه چهاربار آن نیم دایره را سیرکرده‌است.

ریگی به کفش ِ صاحب ِ پاست. می‌ایستد.

مور می‌بیند که به سکون رسیده‌اند. پس فرصت را غنیمت می‌شمارد و این‌بار خود را به سرعت از روی لایه‌ی بیرونی ِ کفش می‌سُراند و می‌رسد به زمین. از حس ِ داشتن ِ زمینی سفت و مسطح زیر پاهای فراوانش لذت وافری می‌برد. همان‌طور که به برج ِ عظیمی چشم دوخته که کجَکی آن‌جا ایستاده و آن دره‌ی عمیق و سیاه را که دیگر نه به آن تاریکی ِ پیشین است و نه دیگر تهدید آمیز، وارونه چندبار در هوا تکان می‌دهد، لرزه‌ای ژرف آن روح موریانه‌اش را دربرمی‌گیرد و در همان لحظه به وجود فرشته‌ی نجات ایمان می‌آورد. و وقتی دانه‌ی سنگ را قل‌قل‌خوران در چند قدمی ِ موریانه‌اش می‌بیند، دیگر جانش را ایمانی مطلق و خلل‌ناپذیر انباشته است.
این‌بار که به کلی از محدوده‌ی خظر دورشده است، می‌تواند راهش را در کمال ِ آرامش و با دقت انتخاب کند، تا هم سالم به خانه برسد، هم تحفه‌ای را که یافته است به عنوان ره‌آورد ِ امروزش چون غنیمتی نادر به همه عرضه کند. در ضمن می‌تواند سرمیز شام (محل ِ وقوع ِ حادثه هنوز اروپاست) این داستان ِ مُهلک و تکان‌دهنده را که می‌توانست به قیمت جانش تمام شود، برای خانواده تعریف کند.

سنگ‌ریزه‌ای که درون کفش تو افتاده بود، می‌توانست چنین سرنوشتی داشته‌باشد. حالا که دیگر ریگ به کفش نداری، می‌توانیم به راه‌مان ادامه بدهیم. تعریف کن! من سراپا گوشم.