? مرز آبی |  گفتگو با مجله‌ی گیله‌وا

مصاحبه با ناصر غیاثی

خوشحال و خوشبختم که گیلکم …

پیش‌درآمد : چهارده روز مانده به نوروز به دنیا آمده‌ام، به سال یک هزار و سی‌صد و سی ‌و شش. چند سالی است عشق، این گُم‌گشته‌ی انسان، بیش‌تر روزهایم را نوروز کرده ‌است. برای آن‌ها که شمال ِ ایران را خیلی خوب می‌شناسند، خمامی‌ام، برای آن‌ها که کمی آن‌جا را می‌شناسند، رشتی‌ام و برای آن‌ها که به مسافتی شش‌صد هفت‌صد کیلومتری، از گرگان تا آستارا، می‌گویند شمال، شمالی.

کودکی، بلوغ و بخشی از جوانی‌ام در خُمام و رشت و دو سالی – به اجبار – در تهران ِ زشت گذشت.

بیست و یکی دو سالی برلین زندگی‌ کرده‌ام تا پوست بیاندازم و به میان‌سالی برسم. همین چندی پیش سرانجام از آن شهر پلید گریختم و هایدلبرگ، شهر کوچکی در جنوب، که من امام‌زاده هاشم ِ آلمانش می‌خوانم، سخت در آغوشم گرفته‌ است.

این ها مختصری از زندگی نامه نویسنده و مترجم گیلانی ناصر غیاثی است که در وبسایت مرز آبی نوشته است. از کتاب های داستانی ناصر غیاثی می توان به « تاکسی نوشت»  و « تاکسی نوشت دیگر» و  «رقص بر بام اضطراب»  نام برد. « تاکسی نوشت‌ها » ناصر غیاثی  در سال ۱۳۸۶ برنده جایزه طنز سال شد.

قرار بود این مصاحبه در زمستان ۱۳۸۶انجام شود که موفق به دیدار نویسنده نشدیم. و سرانجام پس از دو سه باری به تعویق افتادن و تاخیر، در  چهاردهم  فروردین امسال  این مصاحبه در دفتر مجله گیله‌وا به انجام رسید!

س: منِ مخاطب، دروغ‌های واقعی  خیلی از تاکسی نوشت های شما را باور کردم و پذیرفتم. اما برخی مانند «کور و کوتوله» و «اینترنت» به نظرم غیر واقعی و حتی مبالغه آمیز آمد؛ در  داستان «اینترنت » رفتار مرد جا افتاده‌ای که که از راه اینترنت با معشوقش آشنا شده ومی‌خواهد برای اولین بار او را ببیند، بیشتر شبیه نوجوانی ماجراجوست. از سوی دیگر خواننده، اثری از دلهره  و هیجان رسیدن به  یار ندیده را در مرد داستان نمی‌بیند. مگر می‌شود کور و کوتوله‌ای عاشق هم شوند؟ مگر ممکن است؟!

پ: کار ادبیات مبالغه  است. اگر من بخواهم موضوعی عادی و معمولی را درداستانم بیاورم که ویژگی داستانی‌اش را ندارد. به نظر من کار ادبیات بیان رخداد‌های غیر عادی و غیر منتظره است. اگر  مورد پذیرش خواننده قرار بگیرد دیگر از هنرمندی نویسنده است. در مورد « کور و کوتوله» شما می توانید بپرسید مگر ممکن است؟! و من به عنوان نویسنده به شما می گویم: «بله! چون من نوشتم. در تخیل من  که ممکن است.»

س: آخر، داستان‌های شما تاکسی‌نوشت است و در مورد رخدادهایی است  واقعی، که در تاکسی اتفاق می‌افتد. منِ خواننده باید باور کنم  بی آن که بفهمم  دروغی  واقعی در کار بوده است!

پ: اگر من بتوانم شما را گول بزنم باید به من دست مریزاد گفت. در غیر این صورت شکست خورده‌ام. در مورد آن کارگردان هم  باید بگویم که مسافران حداکثر ۱۵ تا ۲۰ دقیقه در تاکسی می نشیند و چون معمولا در صندلی عقب می‌نشینند از آینه آن‌ها را می بینم. یک ربع تا بیست دقیقه هم طول می‌کشد  تا یخ بین مسافر و راننده باز شود و با هم حرف بزنند. من از درون مسافر و آنچه در او می گذرد بی خبرم اما  حدس من  این بود که آن مرد کارگردان، آرام  و بی اضطراب بود.

س: شما در یکی از تاکسی‌نوشت‌هایتان نوشته‌اید که  هر گونه سوالی ممکن است دخالت در حریم شخصی  آلمانی‌ها محسوب شود. پس چگونه است که شما گاه با رندی از مسافران حرف می‌کشید و آن ها هم  سفره دلشان را  باز می کنند؟

پ: دو تا  کَلَک وجود دارد!  یکی این که من خارجی هستم و مُجازم هر چه بخواهم بپرسم  و خود را به کوچه علی چپ بزنم و از دهان مسافران حرف بکشم. و بعد هم آدم پس از مدتی رانندگی تاکسی کمی روان‌شناس هم می‌شود و می‌تواند حدس بزند که مسافر دوست دارد از خودش بگوید. در داستان «ماموریت ویژه» طرف بیمار روانی است که این همه اطلاعات شخصی از خودش می‌دهد. اگر واقعا طرف بدل «هلموت  شمیت» بود که چنین رازی  را هیچ‌گاه نمی‌گفت. چنین آدمی تعادل روانی ندارد. البته باید بگویم آلمانی‌ها آن چنان سرد و خشک  نیستند و گاهی از دست‌شان در می رود که از زندگی شخصی خود بگویند.

س: چرا اکثر شخصیت‌های تاکسی‌نوشت های شما  مسافران میان سال و و پیرزنان و پیرمردان هستند؟

پ:  واقعا این طوری است؟! عمدی نیست! شاید به خاطر این باشد که جوان ها کمتر پول دارند. پیرمردها و پیر زن ها  که حتی رفت و آمد در مسیر های کوتاه برایشان مشکل است ، بیشتر سوار تاکسی می شوند.

س: در داستان های شما دو ویژگی بارز وجود دارد که می توان گفت  به خاطر بودن در خارج کشور باشد؛ یکی ساده‌نویسی و دیگر نوشتن از وقایع در زندگی و فضای شهری است. در ادبیات معاصر  ایران که خیلی ها برایش دست وسر می‌شکنند، معمولا نثر روان‌کاوانه و پیچیده‌ای وجود دارد. افرادی مانند گلشیری و شاگردان به پیچیدگی‌های زبانی تاکید دارند. در صورتی که  نویسندگان امروز اروپا و به ویژه اروپای غربی  در دو دهه اخیر – اگربا من موافق باشید – بیشتر  به ساده‌نویسی روی آورده‌اند . نظر شما چیست؟

پ: الفبای داستان نویسی این است که فضای داستان همه چیز از جمله زبان و شیوه ی روایت وپیچیدگی و پیروی از شیوه کلاسیک مقدمه و اوج و فرود را بطلبد. در تاکسی نوشت‌هایم ( من دیگر تاکسی‌نوشت نخواهم نوشت؛ چون دیگر تاکسی نمی‌رانم!) اتفاقات عجیب و غریب و ماورالطبیعه رخ نمی‌دهد . تلاش من این بوده که با زبانی ساده فضایی ساده بیافرینم که خواننده را جلب کنم. به عقیده من ادبیات برای سرگرمی است. خواننده می‌خواهد داستان بخواند و نه جامعه‌شناسی و روان‌شناسی و علوم سیاسی. داستان باید خودش بطلبد و نمی شود از بیرون چیزی را بر آن تحمیل کرد. مثل نثر متفاوت و پیچیده‌ای که در برخی از داستان‌های دیگر من وجود دارد. در غیر این صورت داستان تن می‌زند و خراب می‌شود.

س: به دلایل فرهنگی وسیاسی و اجتماعی فضای ادبیات امروز ایران، درونی است و در آپارتمان‌ها و فضاهای بسته و خصوصی می‌گذرد . دلیل دیگر این موضوع می تواند گذر از ممیزی باشد  که نشود ایراد  گرفت که چرا مثلا چنان اتفاقی رخ داده است؛ چون اصلا در خیابان‌های ما چنین  اتفاقی رخ نمی‌دهد. اما در داستان های شما خواننده وارد شهر و خیابان می‌شود.  با این تفاسیر اگر نویسنده‌ی ایرانی بخواهد داستان کوتاه مدرن بنویسد، به بن بست می‌خورد؛ چون داستان کوتاه یکی از دستاوردهای مدرنیته است و شهر و فضاهای بیرونی از  ویژگی‌های مدرنیته است. نظر شما چیست؟

پ: برای یک نویسنده دو نوع سانسور وجود دارد؛ یکی سانسور وزارت ارشاد و دیگری سانسور خود نویسنده. سه سال پیش هر بار که  دست به قلم می‌بردم  مرتب به خودم یاد آوری می کردم  که این داستان قرار است در ایران چاپ شود.  حالا اما این گونه  فکر نمی‌کنم. اگر داستانم در ایران قابل چاپ نبود در اینترنت منتشر می‌کنم و یا درخارج کشور. دلیل این که چرا وقایع داستانی ایران در خانه‌ها می گذرد، این است که زندگی واقعی در خانه ها می گذرد  و به این ترتیب دایره‌ی حریم زندگی آدم‌ها کوچک‌تر  و کوچک‌تر شود تا چشم و دست نامحرم و غریبه به آن ها نیفتد. درمورد مدرن و پست  مدرن نوشتن و پیچیده نوشتن  هم فکر می‌کنم  از آن سوی بام افتاده‌ایم . یادمان رفته است خواننده آمده تا رمان بخواند  نه این‌که معما حل کند. کار ادبیات، مقاومت و مبارزه  نیست. به عقیده من کار ادبیات  سرگرم کردن مخاطب است.

س: مخاطب نویسندگانی مانند شما که درخارج از کشور هستند، افراد داخل ایران هستند و یا خارج از ایران. و اگرهم هر دو نوع مخاطب ، ایده آل شما چیست؛ چاپ کتاب‌های‌تان در داخل یا خارج از کشور؟

پ: من سخنگوی دیگران نیستم و فقط از طرف خودم می‌توانم حرف بزنم. ایده آل من این است که کتابم  به دست مخاطب فارسی زبان برسد و ترجیحا در ایران.  تیراژ کتاب در اروپا در بهترین حالت پانصد تاست که پنج تا شش سال طول می کشد تا به فروش برسد. البته من دیگر اجازه نمی‌دهم داستان‌هایم سانسور شوند.  روش‌های دیگری هم برای نشر کتاب‌های من وجود دارد. کتاب خوب، خواننده‌اش را به هر طریقی پیدا می‌کند. سانسور در ایران قانون ندارد. یکی از دوستان من نقل قولی از «سمک عیار» در یکی از  داستان هایش آورده بود. به او گفتند باید حذف شود. توجه کنید که  کتاب «سمک عیار» با مجوز وزارت ارشاد در ایران منتشر شده است.

س:  اما  داستانی که در اینترنت منتشر می‌شود، مخاطبان خاصی دارد و  شما مخاطبان بیشتری را از دست می دهید . علاوه بر این خواندن  داستان از کتاب حس و حال و هوای دیگری دارد.

پ: اما  با سانسور، داستان تکه و پاره می‌شود  و چیزی از آن باقی نمی‌ماند.  تا جایی که امکان دارد زیر بار سانسور نمی‌روم.

س:  از وضعیت زبان‌های قومیتی در آلمان برای خوانندگان ما بگویید.

پ: در آلمان  لهجه‌ها و گویش‌های مختلفی وجود دارند که تلویزیون و رادیو و روزنامه محلی و فرهنگ لغت مخصوص به خود دارند. شاعران و نویسندگانی هستند که به زبان محلی می‌نویسند. توخولسکی طنز نویس معروف آلمانی که در دوران فاشیسم خودکشی کرد، به لهجه‌ی برلینی می نوشت.

س: در مدارس هم تدریس می‌شود؟

پ: خیر.

س: تفاوت این زبان‌ها و لهجه‌های مختلف، چگونه است؟ مثل تفاوت  گیلکی با ترکی است که ممکن است متکلمان متوجه منظور هم نشوند؟

پ: بله. من تازگی در شهری کوچک  زندگی می‌کنم که تقریبا پنجاه درصد صحبت‌هایشان را متوجه نمی‌شوم.

س: کنار هم قرار گرفتن این زبان‌ها کنارهم چگونه است؟  شبیه ایران است که  کثیری  زبان‌های دیگران  را مسخره می‌کنند و معدودی به آن عشق می‌ورزند و برخی انکارش می‌کنند؟ جایگاه دولت و حکومت در این زمینه کجاست؟

پ: در آلمان دو کانال دولتی سراسری وجود دارد و چهل و اندی کانال خصوصی. در کانال‌های دولتی دو تا سه ساعت از برنامه‌ها – بسته به جمعیتی که متکلم آن زبانند- برنامه مخصوص به خود را دارند. دولت هم  به هیچ وجه دخالتی نمی‌کند. آن جا هم افراد همدیگر را به خاطر قومیت و لهجه‌شان دست  می‌اندازند و  در تاک  شوها و گفتگوهای‌شان برای هم جوک  تعریف می‌کنند.

س:  و رنجشی پیش نمی‌آید؟

پ: نه، اصلا!عادی است.

س: جایگاه زبان گیلکی در زندگی شما  کجاست؟ به خصوص  پس از رفتن شما به خارج از کشور؟ دوستان گیلک‌تان چه طور؟

پ: با خودم به گیلکی حرف می‌زنم. به گیلکی فکر می‌کنم و به گیلکی خواب می‌بینم. پس از رفتنم از ایران، اهمیت و حضورش تشدید شد؛ غربت است دیگر. وقتی من برای تحصیل در کلاس ده به مدرسه شاپور رشت  آمده بودم ، سه کلاس ده تشکیل شده بود. دانش‌آموزانی را که از مناطق دیگر مانند صومعه‌سرا، کوچصفهان، خمام و … به رشت آمده بودند در کلاسی با نام «اطرافی‌ها» گذاشته بوند. پیش می‌آمد که منِ خمامی در بین دانش آموزان رشتی حرفی می‌زدم و رشتی‌ها به من می‌گفتد:« برو بابا  خمامی!» منِ خمامی و  اوی رشتی به تهران که می رویم، می‌شویم رشتی و شهرستانی و به خارج از کشور که می‌رویم می‌شویم خارجی . می‌خواهیم بگویم نوعی مقاومت در برابر فشاری که به فرد وارد می‌شود، ایجاد می‌شود. در ترجمه‌هایم اولین کلمه‌ای که به ذهنم می رسد گیلکی است. گاه حتی باید  فارسی آن لغات را پیدا کنم؛ مثل «رزین کا» که فارسیش می شود تیر کمان.  در این که زبان مادری من گیلکی است شکی نیست. گاه در خمام که لغتی گیلکی را که به کار می برم اطرافیانم به من می‌خندند؛ مثلا وقتی می‌گویم آغوز مغز. آغوز، آغوز است دیگر برار!  نه گردو. من و دوستان گیلکم در خارج از کشور با هم گیلکی حرف می‌زنیم. از بقیه خبر ندارم جز این که یک موردی را در خمام دیده بودم که آقایی پس از سی و چند سال زندگی در آمریکا  در گیلکی حرف زدن مشکل داشت که نظرمن اَدا بود. این امر محالِ ممکن است؛ آنچه در ناخودآگاه است که هیچ‌گاه از بین نمی‌رود.

س: کی و کجا برای اولین بار با  متن مکتوب گیلکی آشنا شدید؟

پ: اگر گیله‌وا نبوده باشد، روزنامه‌ای بود به نام «زرخِ پوتار» که توسط عباس دانش خواه در سال پنجاه و هشت منتشر می‌شد.  و بعد از آن در دامون .

س: هیچ گاه نخواستید به زبان گیلکی  داستان بنویسید؟

پ: ای.میل‌هایی که به دوستان گیلکم می‌فرستم، به گیلکی است. اما داستان نه. حیفم می آید. آخر چرا فقط گیلک‌ها باید خواننده‌ی داستان‌هایم باشند و نه همه مردم ایران؟

س: الان افراد زیادی هستند که به زبان گیلکی می‌نویسند. از زمان افراشته  و قبل  از او شعر گیلکی سروده می‌شد.  دو مجموعه داستان گیلکی هم منتشر شده است. می‌توان به جرات ادعا کرد که نیمی از داستان‌هایی که در آرشیو گیله وا هستند، داستان‌هایی قابل قبول با معیارهای مدرن هستند که به گیلکی نوشته شده‌اند. نظر شما در این باره چیست؟ خوب و بد و زشت و زیبای  قضیه را چگونه می‌بینید؟ اصلا داستان گیلکی می‌خوانید؟

پ: خواندن متن گیلکی برایم  خیلی سخت است. چشمانم عادت ندارند. بنابراین داستان گیلکی نمی‌خوانم. برای من- اما شعر با داستان فرق دارد. خواندن شعر گیلکی برایم آسان‌تر است. در شعر حداکثر با بیست مصراع روبرویی که با هر جان کندنی تمام می‌شود. حسی ناب در شعر بیان می‌شود که جز با زبان مادری نمی‌توان بیانش کرد. با این وصف اما گاه به لغتی در شعر برخورد می کنم که حتی در لغت نامه گیلکی به فارسی نیست؛ همین لذت خواندن شعر را  بین‌می برد. شعر را باید خواند و پایین گذاشت تا اثرش را بگذارد. به نظرم  زنده کردن لغات مرده و مهجور ره به جایی نمی‌برد. من در مقامی نیستم که به کسی بگویم گیلکی بنویسد یا ننویسد. در سراسر ایران با هفتاد میلیون جمعیت، تیراژ کتاب حدود دو هزار تا است چه برسد به جمعیت دو- سه میلیونی گیلان .

س: انتشار  کتاب های فارسی هم  وضعیت خوبی ندارند و تیراژ و استقبال از کتاب‌های گیلکی و فارسی تفاوت چندانی با هم ندارند. اگر کسانی مانند جمالزاده و هدایت و .. نبودند و نمی‌نوشتند ما امروز باید لغاتی انگلیسی و نه معادل فارسی‌شان را استفاده می کردیم. شاید دلیل این‌که ما امروز  خیلی از لغات را بدون این این فکر و دغدغه که کلیشه و ظاهرسازی است، به کار می‌بریم، این باشد که در ادبیات و سینما و رادیو  تلویزیون آن‌ها را بارها و بارها شنیده‌ایم. اگر ما نویسندگانی داشتیم که پنجاه سال پیش لغاتی مثل « آغوز » را استفاده می‌کردند، دیگر امروز گفتنش عجیب و خنده دار نبود. ممکن بود اگر  شاملو لغت « ابلها مردا»‌ی متعلق به نثر بیهقی را به کار نمی‌برد، امروز گفتن و شنیدنش غیر معمول بود. اما اگر من امروز آن را به کار برم حداقل گفته می‌شود که شاعرانه  و ادیبانه حرف زده‌ام یا نوشته‌ام نه اینکه  لغتی مهجور متعلق به هزار سال پیش را به کار برده‌ام. نوشتن و نوشتن و نوشتن سبب غنای زبان فارسی شده است.  در مورد مشکل داشتن در خواندن متون گیلکی هم به این مساله توجه شود که اگر به ما در کودکی زبان گیلکی آموزش داده می‌شد دیگر خواندنش مشکل و عذاب آور نبود. مشکل وضعیت زبان گیلکی در برابر زبان فارسی  نیست. همین  وضعیت را زبان فارسی در برابر زبان انگلیسی و یا آلمانی در برابر انگلیسی  دارد.

پ: فارسی زبان هفتاد میلیون نفر است و گیلکی زبان دو- سه میلیون نفر. زبان فارسی زبان یک ملت و کشور  است که مردمی را که در این گربه  نشسته‌اند  به هم پیوند می‌دهد.  زبان گیلکی از فومن تا انزلی لهجه‌های متفاوتی را شامل می‌شود که شاید برای بقیه غیر قابل درک باشد. منِ خمامی با لهجه‌ی لاهیجانی مشکل دارم. گیلکی نوشتن سبب محدود شدن خوانندگانم به  گیلک ها می‌شود. البته در این زمینه بحث می‌کنیم شاید شما مرا قانع کنید. آخر چرا  باید بقیه مردم ایران را از خواندن داستان‌هایم محروم کنم؟

س: در جهان امروز یک نویسنده ژاپنی یا ایسلندی می‌داند اگر اثرش مقبول باشد، ترجمه می‌شود و مخاطب بیشتری پیدا می‌کند. اگرمثل شما به قضیه نگاه کنیم می‌رسیم به  ایده‌ی یک زبان واحد برای همه  جهان که در عمل اتفاق نیفتاد.  پیش آمده نویسنده‌ای ایرانی خواسته به زبان انگلیسی بنویسد و موفق نبوده است. مشکل جای دیگری است.

پ:  من مطمئنم نویسنده‌ی گیلک که به گیلکی  می‌نویسد می‌تواند به فارسی هم بنویسد.

س: من هم مطمئنم نویسنده‌ی گیلکی که فارسی می نویسد هم می‌تواند گیلکی بنویسید. بگذارید از این منظر به  قضیه نگاه کنیم که زبان فقط یک سری علائم دال و مدلولی نیست. خاطرات مشترکی هم در بین متکلمان یک زبان وجود دارد که بر اساس آن برخی  مفاهیم را بهتر بیان می‌کند؛ مانند مثال‌هایی که شما زدید از اینکه معادلی برای لغاتی مثل تاسیان در زبان های دیگر وجود ندارد و فقط مای  گیلک آن‌ها را به کار می‌بریم. همین باعث می‌شود منِ گیلک انتخاب کنم به گیلکی بنویسم چون برخی مفاهیم را به گیلکی بهتر می‌توانم بیان کنم.

پ:  آن نویسنده‌ی ایسلندی  و ژاپنی که که شما مثال زدید شاید نمی‌تواند به زبان دیگری بنویسد.  شاید اگرمن می‌توانستم به انگلیسی بنویسم ترجیح می‌دادم به انگلیسی بنویسم. اما منِ خارجی که انگلیسی را یاد گرفته‌ام هرگز نمی‌توانم مانند یک انگلیسی زبان بنویسم. ناچارم تکرار کنم: نوشتن به گیلکی سبب محدود شدن خوانندگانم می شود. اما اگر به فارسی بنویسم هم گیلک می‌تواند بخواند و هم فارس.

س: خوب این بحث روی ابزار است. خوب به هر زبان دیگری هم بنویسید مخاطبانی را از دست خواهید داد.  اگر شما اصالت را به تعداد و گستردگی  مخاطب می‌دهید این سوال را باید پرسید که چرا عامه‌پسند  و یا در مورد موضوع خاصی نمی‌نویسید؟

پ: این قیاس مع الفارق است بلا می سر! ادبیات عامه پسند حوزه کار من نیست. بلد نیستم بنویسم. نه عامه پسند می خوانم و نه می‌نویسم.  در تربیت و تحصیلات و  فرهنگ  من نیست. برای من تحقیر آمیز است که به من بگویند نویسنده ادبیات عامه پسندم.

س: نظرتان در مورد  حیات زبان گیلکی در کنار سایر زبان‌ها چیست؟

پ: فکر نمی‌کنم عمر چندانی از آن باقی مانده باشد!

س: و اگر کسانی برای حفظ حیاتش کوشش کنند نظر شما چیست؟

پ: تلاششان را می ستایم.

س: امیدوار هم نیستید که تلاش‌شان به ثمر برسد؟

پ: امیدوار یعنی چه؟ یعنی آرزو مندم؟

س: نه! امیدوار!

پ:  نه. امیدوار نیستم.

س: و شما خود را آلمانی می‌دانید یا گیلک؟

پ: آلمانی نیستم. نه!

س: واقعا آلمانی نیستید؟! بحث نژادی نیست. منظورم، بحث فرهنگی و خاطرات مشترک است .

پ: می‌فهمم چه می‌گویید. در این که خمامی و گیلک و ایرانی هستم شکی نیست. نه ! نه! آلمانی نیستم . مسلم این است که خمامی هستم . بعد از آن ایرانیم. گاه گداری به خصوص وقتی به ایران می‌آیم متوجه بخشی از وجودم می‌شوم که آلمانی است.  گاه دوستش  دارم و می پرورانمش و گاه از  آن بیزارم. اغراق آمیز است اگر بگویم نمی‌دانم کجایی هستم. ایرانیم. همه چیز من در ایران می‌گذرد. به فارسی می‌نویسم. رشته خوشکار و درار و ماهی شور  دوست دارم. باقلا خورش  غذای مورد علاقه‌ام است!  بیشتر گیلانی‌ام. ایرانیم. خیلی از نکات مثبت آلمانیم را هم  سعی می کنم حفظ کنم؛ مثل رعایت کردن نوبت در صف.

س: در داستان‌های شما نشان‌های بارز و آشکاری از گیلک بودن شما می‌توان دید؛  استفاده به جا و درست از اصطلاحاتی  گیلکی مانند « گدا بهار» که  خواننده گیلک بلافاصله و بی هیچ توصیف و توضیح اضافه‌ای منظور نویسنده را دریافت می‌کند و یا تاکید و اهمیت شما به نوع غذایی که می‌خورید؛ علاقه شما به سیر و درار و …  این‌ها عمدی است؟

پ: کاملا عمدی است. می‌خواهم بگویم من گیلک هستم!  کودکی و جوانی من در خمام گذشته. نمی‌گویم به گیلک بودنم افتخار می‌کنم اما خوش‌حال و خوشبختم که گیلگم. تهران هم بروم سعی نمی‌کنم با لهجه تهرانیِ، فارسی حرف بزنم. معلوم است لهجه‌ی گیلکی دارم، خمامی هستم دیگر. تهرانی هم لهجه‌ای است از فارسی  در کنار لهجه‌های دیگر.

س: آینده نویسندگی و ادبی خود را به عنوان فردی گیلکِ اهل خمام که در آلمان زندگی می‌کند و به فارسی می‌نویسد چگونه می‌بینید؟ چشم انداز شما از آینده چیست؟

– اممممممممممم!  بگذارید این گونه به سوال شما پاسخ دهم که بزرگت‌رین آرزوی من است که پیش از مرگ بهترین رمانم را بنویسم.

س: و رمان خوب از نظر شما چه رمانی است؟

پ- رمانی است که من می‌خواهم بنویسم! توضیح بیشتر در مورد برنامه‌های آینده‌ام  این که امیدوارم تاکسی نوشت‌هایم در آلمان منتشر شود. من تاکسی‌نوشت‌ها را دوباره نوشتم (ترجمه نکردم) و ناشری ، نشر آن را تقبل کرده است که اگر منتشر شود درآمد و فرصت خوبی برایم فراهم می‌شود.

س: در آلمان هم نمی‌شود از راه قلم ارتزاق کرد؟ نویسندگان ایرانی  خارج از کشور می‌توانند به طور حرفه‌ای درآمد کسب کنند؟

پ: نویسندگان آلمانی هم نمی‌توانند به طور حرفه‌ای از راه قلم زندگی کنند! البته حساب نویسندگان مشهوری مانند «گونتر گراس» جداست. نویسندگانی مانند من نمی‌توانند از راه نویسندگی ارتزاق کنند؛ باید تاکسی برانند یا پیتزا بفروشند یا کارمند شوند تا بتوانند زندگی کنند. اما اگر حد توقع را به متوسط رو به پایین برسانیم ، می‌شود بخور و نمیر گذران کرد که برای یک آلمانی، سخت و برای منی که در خمام بزرگ شده‌ام خیلی مشکل نیست. البته در آمد از راه فروش کتاب نیست؛ از راه  دعوت برای کتاب‌خوانی است.

پس‌در‌آمد:  برای ما  که بخش زیادی از زندگی‌مان در مجاز اینترنت و صفحات وب می‌گذرد ناصر غیاثی اصلا غریبه نبود.  وب سایتش را می‌خواندیم  و از او و کتاب ها و ترجمه‌هایش با خبر بودیم . داستان‌هایی را هم که  نمی‌توانست منتشرکند در وب سایتش خوانده بودیم. غیاثی با اکثر نویسندگانی که می‌شناسیم  متفاوت است؛ از  ابزارهای جدید  انتشار و سخن گفتن و شنیدنِ دنیای امروز استفاده می‌کند و  از اندیشه‌ها  و کردار ما جوان‌ها که فقط در صفحات مجازی  امکان ابراز می‌یابد آگاه است؛ ساده‌تر بگوییم نسل عاصی ما را بهتر می‌شناسد. ناصر غیاثی  در صحبت‌هایش به کرات از «به نظر و عقیده من» استفاده می‌کرد  و تاکید داشت  که از طرف دیگران  حرف نمی‌زند و تعیین تکلیف نمی‌کند. همین‌ها  احترام او را نزد ما بیشتر کرد و روند  مصاحبه  و گفتگو را راحت‌تر که ما و نویسنده، تجربه زندگی در دنیای مجاز را داریم که متاسفانه بسیاری از نویسندگان هم سن و سال غیاثی از آن بی بهره‌اند.

سمیرا بزرگی – امین حسن پور

رشت- ۱۵ فروردین ۸۸

منتشر شده در شماره‌ی ۱۰۸ بهمن ۸۸ – فروردین ۸۹