? مرز آبی |  زندگی‌نامه

چهارده روز مانده به نوروز به دنیا آمده‌ام، به سال یک هزار و سی‌صد و سی ‌و شش. چند سالی است عشق، این گُم‌گشته‌ی انسان، بیش‌تر روزهایم را نوروز کرده ‌است. برای آن‌ها که شمال ِ ایران را خیلی خوب می‌شناسند، خُمامی‌ام، برای آن‌ها که کمی آن‌جا را می‌شناسند، رشتی‌ام و برای آن‌ها که به مسافتی شش‌صد هفت‌صد کیلومتری، از گرگان تا آستارا، می‌گویند شمال، شمالی.

کودکی، بلوغ و بخشی از جوانی‌ام در خُمام و رشت و دو سالی – به اجبار – در تهران ِ زشت گذشت.

بیست و یکی دو سالی برلین زندگی‌ کرده‌ام تا پوست بیاندازم و به میان‌سالی برسم. همین چندی پیش سرانجام از آن شهر پلید گریختم و هایدلبرگ، شهر کوچکی در جنوب، امام‌زاده هاشم ِ آلمان، سخت در آغوشم گرفته‌ است.