۰ از حروف

میم بی‌تردید متکبرترین و زیاده‌خواه‌ترین حرف از حروف فارسی‌ست. نه تنها یک تنه تقریبا یک جلد کامل از فرهنگ بزرگ سخن را اختصاص داده به خودش بل‌که اسم‌اش را هم جوری انتخاب کرده که دو حرف از سه حرف‌اش خودش باشد. تازه برای وصل کردن خودش به خودش رفته سراغ آخرین حرف.
آخر کمی فروتنی میم عزیز، کمی فروتنی.

۲ تلنگر

لینک را باز می‌کنم. می‌خوانم: آذرخش، ترجمه‌ی مهشید میرمعزی، انتشارات نگاه، سال انتشار ۹۲٫ گردآورنده هربرت شنیرله، لوتس. از همین جا یک تک گفتاردرونی را با خودم آغاز می‌کنم: اگر این‌ها دونفرند، چرا گردآورنده؟ اگر یک نفر است آن ویرگول آن وسط چکار می‌کند؟ تک گفتار را ترک می‌کنم و می‌روم پایین‌تر. نگاهی گذرا کافی ست تا دستگیرم بشود، "مقدمه" چیزی نیست مگر عنوان تک تک داستان‌ها همراه با خلاصه‌ای از هر کدام در چند کلمه. دوباره برمی‌گردم به تک گفتاردرونی: این که نشد مقدمه. آخر چرا داستان‌ها را لو می‌دهد اول کتاب؟ مال کی هست اصلا؟ مترجم یا گردآورنده(گان؟). تک گفتار درونی را قطع می‌کنم. می‌روم سراغ اولین داستان. می‌خوانم: «پسرک صندلی را به طرف پنجره هول داد.» تک گفتاردرونی ام این بار طولانی می شود: "هول" را که نمی‌دهند؛ می‌خورند. آن "هُل" است که می‌دهند. حالا عیب ندارد. سخت نگیر. غلط چاپی ست. از دست مترجم در رفته خب. مگر خودت همیشه نمی‌گو یی هیچ مترجمی نیست که از خطا مبرا نباشد؟ شاید هم از چشم ویراستار – به شرط وجوداش – دور مانده. به خودم می‌آیم. من آمده بودم کتاب بخوانم یا تک گفتار درونی راه بیاندازم؟ پس می‌پردازم به خواندن. یک جمله بعد می‌خوانم: «هنوز رنگ قرمز به چشم‌های عروسک فشار می داد.» بازمی افتم به تک گفتاردرونی که این بار فقط از یک کلمه تشکیل شده: «جان؟» می‌روم سراغ داستان بعدی. در همان سطر دوم‌اش می‌خوانم:«احساسش مبنی بر در کمین بودن چیزی، شدیدتر شده بود.» لال می‌شوم. می‌روم پایین تر. باز می‌خوانم: «آنچه که در کمین بود، آزاد می شود.» … «احساس می کند در پشت سرش که حالا خشک و گرم شده است، تمام قدرت کلاس در هم گره می‌شود.» آه سردی می‌کشم و صفحه را می‌بندم.

لینک را دو سه ماه پیش دوستی فرستاده بود و نوشته بود:«یک چیزی بگو! دنيا را چه ديدی فلانی؟ شايد هم تلنگری شد تا اهل ترجمه کيفيت را بر کميت ترجيح بدهند.» گرچه در جواب‌اش نوشته بودم: «چرا برای خودم دشمن تراشی بکنم آخر رفیق؟ فردا می‌گویند، این حسودی‌اش شده یا دارد رقیب از میدان بدر می‌کند» اما این یکی دو تا استاتوس آخر مهران زولاند را که دیدم ، گفتم: به درک، هر چه می‌خواهند بگویند. من میگویم. شاید تلنگری شد.

۰ لهجه

زنگ زدم نبود. پیغام گذاشتم که:«آقا سلام. من ناصر رشتیم. وقت کردی یه زنگی بزن.» زنگ که زد، اول از همه گفت: «تو یکی لازم نکرده خودتو معرفی بکنی، همون سلام اول‌ات داد میزنه کی هستی و مال کجایی.»

۰ کاروان ته کوزه‌ی شیر

امروز هولر ایمیل زد که: «"کاروان ته کوزه‌ی شیر" را داده بودم به دولت‌آبادی. سه روز بعد که هم‌دیگر را دیدیم، گفت کتاب را خوانده و کیف کرده. معلومه خوب ترجمه‌ش کردی.»
آقا ما رو می‌گی؟ هوای این غروب یکشنبه‌ی سرد و بارانی و غمگین که همان غروب جمعه‌ی ایران باشد، یک دفعه شد گرمای تموز. یعنی عین آقای هم ساده لِه لِه شدیم آقا، یعنی داااغووون شدیم ها. داغون.

۰ مطایبه‌ای از شمس تبریزی

جهودی و ترسایی و مسلمانی رفیق بودند در راه؛ زر یافتند، حلوا ساختند. گفتند: «بیگاه است، فردا بخوریم و این اندک است، آن کس خورَد که خواب ِ نیکو نیکو دیده باشد.» – غرض تا مسلمان را ندهند. مسلمان نیم شب برخاست. خواب کجا؟ عاشق محروم و خواب! … برخاست، جملۀ  حلوا را بخورد. عیسوی گفت: «عیسی فرود آمد مرا برکشید.» جهود گفت: «موسی در تماشای بهشت برد مرا، عیسای تو در آسمان چهارم بود. عجایب ِ آن چه باشد در مقابلۀ عجایب بهشت؟» مسلمان گفت: «محمد آمد، گفت: "ای بیچاره، یکی را عیسی برد به آسمان چهارم و آن دگر را موسی به بهشت برد، تو محروم بیچاره، باری برخیر و این حلوا بخور!" آنگه برخاستم و حلوا را بخوردم.»

گفتند:«والله خواب آن بود که تو دیدی، آن ِ ما همه خیال بود و باطل.»

 

 گزیدۀ مقالات شمس تبریزی، دکتر محمدعلی موحد، انتشارات خوارزمی

۰ مولانا و شاملو

از قرار معلوم شاملوجان عزیز ما قبل از این که "با چشم‌ها" را بنویسد، "فیه ما فیه" مولانا – یا دست‌کم این‌جایش – را به دقت خوانده بود: «چراغی آورده‌ای در پیش آفتاب که آفتاب را به این چراغ می‌بینم. حاشا! اگر چراغ نیاوری، آفتاب خود را بنماید. چه حاجت به چراغ است؟»

۰ از دغدغه‌های یک مترجم سانسورزده

دیدم در شرایطی که به قول قائل‌اش مامور سانسور خواهان حذف "یاسین به گوش خر خواندن" شده، من چگونه می‌توانم به خودم اجازه بدهم، ببنویسم"محشر" یا "قیامت"؟ نوشتم "هنگامه". گفتم، شاید از این هم ایراد بگیرد که از یک اسم زنانه استفاده کرده‌ای. پاک‌اش کردم. نوشتم "غوغا". گفتند، نکند فردا بگویند، حذف به دلیل تبلیغ غوغاسالاری. "معرکه" هم که لابد ترویج خرافات است. همین‌طور پیش برویم، "کولاک" هم می‌شود مصداق ترویج خشونت. ماند "ماه". نوشتم ماه!

۰ “کارت پستالی به همینگوی”

مجموعه داستان «کارت پستالی به همینگوی» اثر پتر بیکسل با ترجمه ناصر غیاثی منتشر شد.

۰ عرضه «کارت پستالی به همینگوی» در بازار داستان خارجی

مجموعه داستان «کارت پستالی به همینگوی» اثر پتر بیکسل با ترجمه ناصر غیاثی منتشر شد.

بقیه این‌جا

۰ دو خبر خوش

در روزهای آخر سفر، روزهای غم‌انگیز ِ "خداحافظ" گفتن‌ها و "به امید دیدار" گفتن‌ها دو خبر خوش: "کارت پستالی به همینگوی" اثز پتر بیکسل و به ترجمه‌ی من توسط نشر نو منتشر شده و "محاکمه‌ی دیگر/نامه‌های کافکا به فلیسه" اثر الیاس کانه‌تی و به ترجمه‌ی من، مجوز گرفته و نشر نو هم‌زمان با نمایش‌گاه کتاب امسال عرضه‌اش می‌کند.

صفحات 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20