۰ تاکسی‌نوشت تازه

تابستان است و هوا آفتابی و شهر پر از توریست و بازار داغ و این یعنی شنگولی من و ایستادن در ایستگاه ِ بی‌بخار ِ مرکز خرید بزرگ شهر که اغلب مسافرهایش پیراند و مسیرشان کوتاه. قهوه‌ای می‌گیرم و رو به پیاده رو تکیه می‌دهم به ماشین و می‌ایستم به تماشای مردمی که یا می‌روند خرید یا از خرید برمی‌گردند.
قهوه تمام نشده، می شوم تاکسی اول و بلافاصله چهار تا زن از راه می‌رسند، هر کدام با دو سه تا ساک دستی پُر. پیاده می‌شوم. فارسی حرف می‌زنند و ظاهرا کله شان کمی گرم است. ویرم می‌گیرد، خودم را بزنم به کوچه‌ی علی چپ. Hallo یی می‌اندازم و صندوق عقب را باز می‌کنم. ساک‌هاشان را می‌گذارند آن تو و سوار می‌شویم. یکی از عقب می‌پرسد: «ببخشید آقا، شما ایرانی هستید؟» به روی خودم نمی آورم. جلویی می‌گوید: «دیدید گفتم؟» بعد تکه کاغذی می‌گیرد جلوم و می‌گوید: Please. آدرس است. بد نیست. شانزده هفده یورویی نصیبم می‌شود. راه می‌افتم. یکی‌شان می‌گویداین سروکله‌ش داد می‌زنه تُرکه بابا. ایرانی بود می‌گف خبجلویی می‌پرسد:
Excuse me. where are you from?
لهجه‌ی فارسی‌ام را تا می‌توانم قایم می‌کنم و به انگلیسی خیلی غلیظی می‌گویم:
I am from Greece. Where are you from? Turkey?
یکی از عقب به فارسی می‌گوید: «ای بخشکی شانس! این شوفرتاکسی یونانیم ما رو با ترکا عوضی گرفته. خوب شد نگفت عربیدو هم چنان دل‌خور ادامه می‌دهد:
No no. We are from iran. Do you know Iran?
به زحمت جلوی خند‌ه‌ام را می‌گیرم. می‌گویم:
Oh yes, sure, Cyrus, Alexander, Persepolis.
یکی‌شان می‌گوید: «آی گور به گور شه اون اسکندرتون که یه قصر رو به خاطر یه دستمال به آتیش کشیدمیان خنده‌های بلندشان یکی تند تند چیزهایی به انگلیسی می‌گوید. می‌گویم:
I am so sorry. I do not speak english. Do you speak german?
وسط no no گفتن‌شان یکی می‌گویدآره ارواح عمه‌ت. لهجه‌ی انگلسی‌اش مال ناف نیویورکه، اون وخ می‌گه انگلیسی بلد نیسیکی دیگرشان می‌گویداینو باش. اگه آلمانی بلد بودیم که باهات انگلیسی حرف نمی‌زدیم که عمودیگر افتاده‌اند به قهقه. بعداش شروع می‌کنند به حرف زدن در مورد خریدشان. این که چی را چند خریده‌اند و برای کی خریده‌اند.
می‌رسیم. موقع حساب کتاب یکی از عقب به جلویی می‌گوید»:تو نمی‌خواد پیاده شی فری. برو باهاش. اول بگو برلینو نشونت بده، بعدشم زن‌اش شو و باهاش برو یونان؛ برو کشور آب و آفتاب و شراب «.این یکی می‌گویدواه، با این؟! خدا نصیب نکنه. قحطه مرده مگه؟» پیاده که می‌شویم ساک‌هاشان را بردارند، رو به او به فارسی می‌گویم: «خیلی بی‌سلیقه اید خانم. حالا این درست که من جرج کلونی نیستم ولی شمام همچین کلئوپاترا نیستنا«.
میان اوه و وای و خنده‌هاشان می‌گویم: «به هر حال خوش بگذره سفرتان به آلمان.» و سه سوت سوار می‌شوم و درمی‌روم.

۰ روخوانی از رمان “اقیانوس بر شانه”

یک‌شنبه ۱۳٫۰۲٫۲۰۱۴ در هایدلبرگ

لینک خرید کتاب در آمازون

 

۰ یک تاکسی‌نوشت تازه

هدیه‌ی هما

قانون نانوشته‌ی راننده‌های شب می‌گوید، تا ساعتی مانده به نیمه شب بمان توی ایستگاه‌ها و بعد از آن شروع کن به دورزدن. امشب اما تمام ایستگاه‌ها پُراند. خودم هم حوصله‌ی ماندن در ایستگاه و تن دادن به حرکت‌های لاکپشتی ندارم. هما اگر بخواهد بیاید، ایستگاه و غیر ایستگاه نمی‌شناسد. می‌آید. پس هر چه بادا باد. همین اول کار دست می‌زنم به قانون‌شکنی و می‌روم سمت مرکز شهر؛ به امید این که جماعت، خسته از کار یا خرید با تاکسی به خانه‌هایشان در اطراف شهر برگردند. اما ایستگاه‌ها و خیابان‌های این‌جا هم پُراند. دلم می‌سوزد برای هما. آخر چطور پیدایم کند میان این همه تاکسی ِ بی‌مسافر؟ نع! گویا قرار است امشب مرغ هما که هیچ، حتا یک بوف کور هم نصیبم نشود. می‌دانم اول غروب کسی از خانه‌اش نمی‌زند بیرون اما در جست‌وجوی هما گل صدبرگ را می‌اندازم توی دستگاه و دوباره دور می‌کنم خودم را از مرکز شهر. به یاد زادگاه نرم نرمک می‌اندازم سمت شمال. من رسیده‌ام میان خیابان بلند و سه بانده‌ی سالوادور آلنده و شهرام ناظری از دلنوازان و نازنازان ِ در راه گذشته. نیستان همه رفته‌اند، اما هنوز از هستان، تو بخوان مسافر خبری نیست. چه باک. هم چنان می‌روم. مستقیم. از باند راست.

 تازه جان و دل داده‌ام به زخمه‌های رضا قاسمی که می‌بینم هما دارد می‌زند روی شانه‌ی مردی که نشسته روی نیمکت کنار خیابان و بال بال زنان می‌فرستداش کنار خیابان تا رو به من دست ببرد به هوا. دستگاه را خاموش می‌کنم و درست زیر پایش نگه می‌دارم. مردی‌ست حدود پنجاه، با ظاهری آراسته و باوقار: کت و شلوار و کراوات و بارانی و کلاه شاپو، با عینکی روی بینی. شبیه کارمندان بانک است، عین فرناندو پسوآ. سوارمی‌شود. حتما خسته از سر کار می‌آید. می‌خواهد هر چه زودتر برسد به چهار دیواری‌اش، خلوت‌اش. یا شاید هم می‌رود به مهمانی؟ همه‌ی این‌ها به تو چه مربوط؟ اولین مسافر امشب را عشق است. اما نکند منتظر تاکسی سفارشی‌اش بوده؟ می‌دانم هما میانه‌اش با مسافردزدها خوب نیست. بعد از عصر بخیر، می‌گویم:«اگر تاکسی سفارش داده‌اید، همکارم الان می‌رسد.» یک پنجاه یورویی می‌گذارد کنار دنده. می‌گوید:«مرا توی شهر برگردان.به اندازه‌ی این پنجاه یورو. » برمی‌گردم. رنگ پریده است. چشم‌هایش دو دومی‌زند. مضطرب است. به آدم‌هایی می‌ماند که نشئه‌ی یک مخدر خیلی قوی باشند: مبهوت و کرخت، مثل گربه‌ها خیره به هیچ. – می‌خواهید جای خاصی را ببینید؟- نع. – مسیر خاصی را ترجیح می‌دهید؟- نع. هر کجا که دلت خواست برو. فقط چرخ بزن، راه برو و حرف هم اصلا نزن. لحن‌اش بیش‌تر خواهش‌ دارد تا تحکم‌. نمی‌خورد از تیمارستان یا آسایشگاه روانی گریخته باشد. نکند از نشئگی در حال انفچار است؟ جاخورده اسکناس را برمی‌دارم. می‌گویم اوکی و راه می‌افتم. چشم‌اش به بیرون است. روح‌اش دارد در مکان‌هایی ناشناخته پرواز می‌کند. ترس برم می‌دارد. دور می‌زنم و از خلوت حاشیه‌ی شهر دوباره می‌اندازم به همان سمتی که آمده بودم. تاکسی‌متر رسیده به سی و چند یورو و ما تازه رسیده‌ایم به شلوغی اول غروب ناف برلین که ناگهان می‌گوید:«نگه دار!». من ترمز کرده نکرده، پیاده می‌شود. کلاه را می‌کشد پایین. سر را خم می‌کند. دو دست را حلقه می‌کند به پشت سر و به سرعت می‌پیچید توی کوچه‌ی سنگ‌فرش ِ باریک و بلند و نیمه تاریک. تو گویی از چیزی نامرئی در گریز است.

 تا من به خودم بیایم، او محو شده است.

۰ سفر

اگر همین روزها شبی نصفه‌ شبی یکی ما را خُرد و خراب و خسته در فرودگاه استانبول دید، تعجب نکند. بداند – جای دوستان همه خالی – داریم بعد ِ پنج سال تمام تحمل رنج طاقت‌فرسای دوری و پشت سر گذاشتن شهرهایی چون هایدلبرگ و فرانکفورت می‌رویم به پابوس ولایت دارلمرز خمام.

۰ فرتیش ماخن

دارم هر دو جلد از تاکسی‌نوشت‌ها را ویرایش و بازنویسی می‌کنم. آن‌چه می‌خوانید، بخشی از داستان «فرتیش» بود از کتاب "تاکسی‌نوشت‌ها"، منتشر شده توسط انشتارات کاروان.

 

شب خیلی وقت است از نیمه گذشته. من خسته از خیابان‌‌های خالی از مسافر یک ساعتی است گیرکرده‌ام توی این ایستگاه نفرین شده. حتا از اسم‌اش هم بدم می‌آید: استخر پاراتسلزویس. هر بار گذرم به این‌جا افتاد، همین گُه بود. حوصله‌ام سرآمده. خوابم می‌آید. دلم می‌خواهد بروم خانه. کتاب را پرت می‌کنم روی داشبورد. عیکنم را برمی‌دارم. شیشه را کمی می‌کشم پایین. به خیابان نگاه می‌کنم. باد استخوان‌سوزی زوزه می‌کشد و برگ هوا می‌کند. به آسمان نگاه می‌کنم. آن دور دورها چندتایی ستاره پیداست. ماه، مانده زیر چند تکه ابر نازک اما نزدیک است، خیلی نزدیک. انگار پشت دری باشد که شیشه‌اش بخار گرفته. یک روز نویسنده‌ای از ایکاروس مهاجرت می‌کند به ماه. آن‌جا می‌شود راننده تاکسی. مسافر می‌برد از این ستاره به آن ستاره. شب‌ها کل کهکشان را زیر پا می‌گذارد. یک بار مسیراش می‌خورد به اروس. از آن‌جا مسافری می‌برداش به عطارد و باز از آن‌جا مسافر دیگری به مریخ. توی راه شیری گیر می‌کند توی ترافیک. اعصاب‌اش خرد می‌شود. در مریخ کلی منتظر مسافر بعدی می‌شود. بعد این می‌برداش به زمین. از آن‌جا خسته و بی‌مسافر دارد برمی‌گردد به ستاره‌ی خودش ماه که ناگهان در عقب باز می‌شود. مردی به سرعت وارد می‌شود، می‌نشیند و فورا در را می‌بندد. بوی الکل و سیگار می‌پیچد توی ماشین. صداها و بوها از ماه برم می‌گردانند توی تاکسی روی زمین. «گه بزنند به این هوا.» نگاه‌اش می‌کنم. مثل اغلب مسافرهای آخر شب می زده است. چهل و چند سالی باید داشته باشد. کمی تپل است، موهای سرش ولواند روی پیشانی و ته ریشی روی صورت دارد. نه، به این نمی‌خورد مسافر ماه باشد. «برو خیابان ستاره!» می‌گویم:«شب عالی بخیر. کجا هست؟ فرعی‌ست؟» «شب بخیر. صحاری مارین خورده به گوش‌ات؟» حسابی کلافه است. مهم نیست. مسیراش طولانی است. ماشین را روشن می‌کنم و کمی محتاطانه و کمی شنگول می‌گویم:…

۱ دوربرگردان، میثم کیانی

نشر زاوش، پاییز ۱۳۹۲

بیشتر داستان‌ها درون‌مایه‌ی عاشقانه دارند، عشق‌هایی به فرجام نرسیده، شکست خورده و بیش‌تر شخصیت‌های کتاب وهم‌زده‌اند، اسیر دیروزشان و دایم در حال رفت و برگشت بین دو عالم خیال و واقعیت. میثم کیانی با تردستی توانسته داستان‌هایی اغلب خوادنی بنویسد. نه دچار ادا اطوارهای پست مدرنیستی شده که خواننده را پس از به پایان بردن داستان گیج و منگ برجا بگذارد و نه داستانی خطی و کلاسیک نوشته که از الف شروع و به ی ختم بشود. نثر و زبان داستان‌ها اغلب دل‌نشین‌اند و بدون کمترین سکندری و هر داستان زبان مناسب خاص خودش را دارد. این را هم بگویم که نویسنده‌ی «دوربرگردان» با انتخاب عنوان‌هایی بکر برای داستان‌هایش نشان می‌دهد نه تنها به اهمیت عنوان داستان آگاه است بلکه در انتخاب‌اش سلیقه‌ای تام به خرج می‌دهد. همین‌جا بگویم، من مشکوکم به ایشان. حتم دارم کیانی در خفا شعر هم می‌نویسد. به هر روی، شکست‌اش در نوشتن تنها به یکی دو داستان ختم می‌شود، آن‌جاهایی که توقعی را که نویسنده‌ی داستان فوق‌العاده زیبایی مثل "فال فسیل" ایجاد کرده، برنمی‌آورد. "فال فسیل" داستانی‌ست ساخته و پرداخته، تر و تمیز، بدون کم‌ترین عیب و نقص و بسیار خواندنی. فکر می‌کنم شنیدن‌اش از زبان خود نویسنده باید خیلی لذت‌بخش باشد. گفت‌وگوها، فضاسازی‌ها، اوج و فرودها و گره‌گشایی‌های این داستان همه دقیق‌اند. خلاصه این که ای ملت، اگر اهل داستانید، بدانید "فال فسیل" داستانی سخت خواندنی‌ست. کشف رابطه‌ها شخصیت‌های این داستان لذتی وافر به من داد، مخصوصا وقتی دیدم حدسی که از وسط داستان زده بودم، درست از آب درآمده و به هوش خودم آفرین گفتم. اما «چاقوی دسته زنجان کوهن» و «چتر پایتخت» داستان‌های موفقی نیستند، بخصوص «چتر پایتخت» که گرچه فکر نویی دارد اما داستان منسجمی نیست. زبان‌اش کم و بیش شلخته است. معلوم است کیانی این داستان را عجولانه نوشته شده. مثل این جمله را ببینید:«از کی اینجا بودن و مال چه کسی بودنش را هرچه فکرکرد به یاد نیاورد.». چنین جمله‌ای از نویسنده‌ی چنین کتابی بعید بود.

نمی‌دانستم "رمل" یعنی چه. به فرهنگ سخن رجوع کردم. نوشته بود: "ریگ نرم؛ شن" نفهمیدم چرا نویسنده خیلی ساده ننوشته شن. آهان این را هم نفهمیدم چرا عنوان کتاب «دوربرگردان» است. چون نه داستانی با این عنوان در کتاب هست و نه این عنوان مجموع ده داستان کتاب را دربرمی‌گیرد. با گفتن دست مریزاد و تبریک دوباره به میثم کیانی یک غلط املایی هم از ایشان بگیرم و کتاب‌خوانی ِ امروز را تمام کنم: یک جا به جای "شماتت" آمده شماطت. پی‌نوشت مهم‌تر از اصل: این‌جا در انظار عمومی، از صمیم قلب تشکرمی‌کنم از روزبه روزبهانی، این رفیق نادیده اما بسیار عزیزم که با مهربانی کامل این کتاب را همراه با سه کتاب دیگر داغ تنوری دیگر برایم پست کرد. ما توی گیلکی به این‌جور تیپ‌ها می‌گوییم «خُرم پسر.»

به امید دیدارش

۰ “بوی قیر داغ”

 "بوی قیر داغ"، علی‌اکبر حیدری، نشر روزنه، چاپ اول ۱۳۹۱

نفهمیدم قصد نویسنده از عنوان کتاب چه بوده چون نه هیچ کدام از داستان‌ها چنین عنوانی دارند و نه می‌شود آن را عنوانی دانست که قرار است درون‌مایه‌ی اصلی کتاب یعنی مرگ را به ذهن متبادر کند ( درونمایه‌ی هفت داستان از نُه داستان این کتاب مرگ است). از این گذشته بوی قیر داغ دست‌کم برای شخص من که یکی از خوانندگان این کتاب باشم، خیلی هم خوش‌آیند است. دو داستان «بازی ِ نور» و «خاک‌ریز» ناموفق‌ترین داستان‌های کتاب‌اند. من دو بار و هر بار با دقت خواندم‌شان اما چیز چندانی چنته‌ام را نگرفت مگر پاره‌ای حدس و گمان. خُب نُه صفحه داستان گنجایش چهارده شخصیت یا دقیق‌تر بگویم چهارده اسم را ندارد و برای خواننده نتیجه‌ای جز سردرگمی و در پی‌اش دل‌زدگی به بار نمی‌آورد. علی حیدری هر بار که سعی کرده، شگردهای خیلی پیچیده به کار ببرد، (از جمله و بخصوص در دو داستان بالا) موفق نبوده و داستان را به اصطلاح حرام کرده. اما همو وقتی با شگردهایی مناسب حال و هوای داستان، می‌نویسد، داستان‌هایی جذاب و خواندنی برای خواننده‌اش فراهم می‌کند مثل «امید، تمام…» و «ممکن است خیلی‌ها…» یا حتا «ساحل شنی». نکته‌ی آخر این که عنوان طولانی اصولا مورد پسند من نیست.

به هر حال خسته نباشند علی آقای حیدری و دست‌شان درد نکند که مهربانی کردند و "بوی قیر داغ" را برایم فرستادند تا کمی بوی قیر داغ به مشام‌ام بخورد.

 

پی‌نوشت: توضیح یوسف انصاری از نشر روزنه در کامنت همین مطلب در فیسبوک:«بوی قیر داغ داستان سانسور شده این کتابه که بعد از قیچی شدن تصمیم گرفتیم نشانه سانسور سر جاش بمونه.»

۰ چخوف سده‌ی بیست و یکم

خیلی وقت بود پشت دستم را داغ کرده بودم، در مورد نوشته‌ی کسانی که برایم کار می‌فرستند و نظر می‌خواهند، متوسل به انواع و اقسام ترفندها بشوم و سکوت پیشه کنم. اما این آخری ایمیل پشت ایمیل می‌زد که بخوان و بگو. بالاخره ناچار شدم، کلی براش بالای منبر بروم که چنین و چنان. سر آخر نوشتم:«به نظر ِ منی که جرجیس میان پیغمبران باشم، این نوشته‌ی شما هنوز کار دارد تا داستان بشود.» در جواب نوشت: «فک می‌کنی کی هستی تو؟ چخوف سده‌ی بیست و یکم؟؟؟»

۰ از آلمان و آلمانی
یکی از راه‌های ورود به دل آلمانی این است که غذایی جلویش بگذاری که قبلا نخورده باشد. در چنین مواقعی همان‌طور که دارد با کنج‌کاوی تمام نگاه‌اش می‌کند و بو می‌کشد، حتما دو تا سئوال هم می‌پرسد: چی هست توش و با چی باید خورد؟ ضمن این که گوش‌اش با تو هست، یک لقمه برمی‌دارد و چشم‌ها را می‌بندد. خوب مزمزه‌ می‌کند، کمی می‌جود و پس از مکثی کوتاه می‌گوید: «ممم. خیلی خوش‌مزه‌ست»
باری داشتم از راه‌های ورود به دل آلمانی می‌گفتم. یک روز یک مرد ایرانی که در کمین زنی آلمانی بوده، به او می‌گوید:«ما ایرانی‌ها یک غذایی داریم که خیلی خیلی خوش‌مزه‌ست. همین روزها روز دعوت‌ات می‌کنم، بیایی بخوریم.» زن می‌گوید:«خیلی ممنون.» و بلافاصله طبق معمول می‌پرسد«چی هست توش؟» مرد فضای مساعد یافته تورش را پهن می‌کند:«ران گوساله، لوبیا قرمز، جعفری، گشنیز، اسفناج، تره، شنبلیله، لیموترش، زردچوبه. با برنج زعفرانی هم می‌خوریم.» زعفران را به عمد آخر از همه می‌گوید تا چیزی از وسوسه‌گری کم نیاورده باشد. زن چون شکاری کارکشته خیلی خون‌سرد می‌گوید:«آهان! قورمه سبزی را می‌گویی؟ پیازش یادت رفت. در ضمن اون دو تا بچه را می‌بینی؟ هر دو تا محصول قورمه سبزی‌اند.»

۲ از خوشی‌ها و مصائب زبان

توجیه «کج دار و مریض» آسان بود: وقتی می‌گویند، کج دار و مریض رفتار کن، یعنی مثل یک درخت ِ کج و مریض باش، یعنی خودت را بزن به موش مردگی. اما «غوره نشده، مریض شدن» با هیچ هرمنوتیکی تببین‌پذیر نبود. باز اگر می‌گفتند، «غوره نخورده، مریض شده» یک چیزی؛ آخر من با چشم خودم می‌دیدم چه خاصیت تشنگی‌زدایی شدیدی دارد آب غوره با درار.

سرانجام این دو معمای کودکی زمانی حل شد که رسیدم به جوانی و آشنایی با جام و دختر رز.

صفحات 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21