۲ از خوشی‌ها و مصائب زبان

توجیه «کج دار و مریض» آسان بود: وقتی می‌گویند، کج دار و مریض رفتار کن، یعنی مثل یک درخت ِ کج و مریض باش، یعنی خودت را بزن به موش مردگی. اما «غوره نشده، مریض شدن» با هیچ هرمنوتیکی تببین‌پذیر نبود. باز اگر می‌گفتند، «غوره نخورده، مریض شده» یک چیزی؛ آخر من با چشم خودم می‌دیدم چه خاصیت تشنگی‌زدایی شدیدی دارد آب غوره با درار.

سرانجام این دو معمای کودکی زمانی حل شد که رسیدم به جوانی و آشنایی با جام و دختر رز.

۰ بحث ترجمه در برنامه‌ی پرگار بی بی سی

برنامه‌ی پرگار بی بی سی در دوشنبه (دوم دی /۲۳ دسامبر) اختصاص داشت به بحث در مورد ترجمه. در کنار مجری برنامه آقای داریوش کریمی، خانم مژگان صمدی (مترجم از روسی) و آقای همایون فولادپور (مترجم از فرانسه)، من هم بودم.

۰ از دغدغه‌های یک گیلک خارج‌نشین نیمه مرفه

همواره بر این باور بودم که آدمی اگر گوشت نخورد، با محروم کردن تن‌اش از عنصر یا عناصری ضروری برای سلامتی، آن را در معرض ضعف و بیماری قرار می‌دهد. تنها آدم‌های گیاه‌خواری هم که می‌شناختم، هدایت بود و کافکا؛ چندان که افتد و دانی یکی از یکی لاغرتر و زردانبوتر.نخستین ضربه‌ی هولناک شک بر باورم زمانی وارد شد که هم‌سایه‌ام لوئیزه، یک دختر بیست و چهار پنج ساله و به چشم خواهری پنجه‌ی آفتاب، گفت گیاه‌خوار است. ضربه‌ی دوم زمانی فرود آمد که هم‌سر به طور قاطعانه اعلام کرد، از هم امروز دیگر هرگز گوشت نخواهد خورد و دیگر نخورد. در آن روزهای پرتلاطم، در میانه‌ی میدان نبرد خونین یقین و تردید، گرچه تسلیم رشد ِ تردید نشدم و هم‌چنان – گیرم کم‌تر از سابق – به گوشت‌خواری ادامه دادم، ولیک در گذر زمان شاهد آن بودم که هم‌سر نه تنها ضعیف و بیمار نشده بل – شکر یزدان – روز به روز سرحال‌تر هم می‌شود. عرصه‌ها به گونه‌ای تحمل‌ناپذیر تنگ و تنگ‌تر می‌شدند؛ چه عرصه‌ی ایدئولوژیک و چه عرصه‌ی پراگماتیک. اما من با آخرین نیروهای باقی‌مانده هم چنان بر مقاومت پای می‌فشردم و سالی ماهی وقتی که با گیلک جماعت می‌افتادم و بساط مایی اشپل و کال باقلا و آغوزماغز و زیتون ماری با دوغ فراوان فراهم بود، از صرف پلاکباب نمی‌گذشتم. و این بود تا این که چند سال پیش، آن ته‌مانده‌های تردید نیز تبدیل به یقین شد و از آن زمان حتی از پلاکباب خانگی هم گذشته‌ام. پرسش بنیادین اما اکنون این است که اگر یک روز غروب بهاری گذرم بیافتد به نبش سه راه بوعلی ِ خمام، پای بساط کبابی بهروز عشقی، آیا به یکی دو سیخ چنجه‌ی آب‌دار، خفته لای سنگگ گرم و برشته و خشخاشی و بخار های برخاسته از این مجموع سلامی دوباره خواهم داد یا نه. باری دوستان، آزمون بزرگی در پیش است

۰ هیچ

خیلی که دلم بگیرد یا وقتی خیلی دچار غرور بشوم، چشم‌هایم را می‌بندم و سعی می‌کنم کهکشان بی‌انتها را تا جایی که می‌توانم مجسم کنم. بعد میان آن همه کره، کره‌ی زمین را، بعد روی زمین، اروپا را، در اروپا آلمان را، در آلمان هایدلبرگ را، بعد خیابان و کوچه و خانه و جایی را که نشسته‌ام و در انتها خودم را میان این همه.
می‌بینم یک هیچم، هیچ مثل نقطه‌ای که نوک تیز یک مداد بگذارد و نوک ِ پهن یک مدادپاک‌کن – دیر یا زود – پاک‌اش کند.
بعد آه می‌کشم، لب‌خند می‌زنم و سبک می‌شوم.

۰ سفرنامه‌ی لندن

شب آخر به نازنین میزبان مهربان‌ام گفتم: «ای دل غافل! دیدی چه شد، اِی علیرضای آبیز؟ تو این دو سه روز این همه شاعر و نویسنده و مترجم و روزنامه‌نگار و فیلم‌ساز و چی چی دیدیم، یادمان رفت سری هم به اِبی بزنیم. بفمهد آمده‌ام این‌جا و خبراش نکرده‌ام، حسابی دلخور می‌شود.» پرسید: «اِبی؟ کدام اِبی؟» گفتم: « اِبی دیگر عزیز، ابراهیم.» باز پرسید: «ابراهیم؟» گفتم: «اِی بابا! تو چقدر حواس‌ات پرت است شاعر جان! ابراهیم گلستان دیگر رفیق‌.» گفت:«ها! اِبی خودمان را می‌گویی. نه. خیال‌ات تخت. نیست. رفته پیش اِسی!» پرسیدم: « کدام اِسی؟» گفت: «حالا حواس کی پرت است؟ اسماعیل خویی دیگر برارجان.»

۰ زباله‌دان تاریخ

هیچ دل‌تان را خوش نکنید. جایی به نام زباله‌دان تاریخ وجود ندارد. اگر داشت، هنوز هم حرف نرون و چنگیز و هیتلر و استالین و شرکاء نبود.

۰ ما

«ما ایرانی‌ها بلد نیستیم، کار جمعی بکنیم. ما ایرانی‌ها حافظه‌ی تاریخی نداریم. ما ایرانی‌ها به قهرمان نیاز داریم. ما ایرانی‌ها مدرن نیستیم. ما ایرانی‌ها تحمل هم‌دیگر را نداریم. ما ایرانی‌ها نژاد پرستیم.ما ایرانی‌ها تیشه می‌زنیم به ریشه‌ی فرهنگ و ادبیات. ما ایرانی‌ها… ما ایرانی‌ها…»

من نمی‌دانم این همه عقده‌ی حقارت از کجا می‌آید اما این را می‌دانم اگر یک ملتی این همه بدخو و زشت‌رو بود، نه تنها امروز وجود نداشت بلکه هیچ ردی هم ازش توی تاریخ باقی نمانده بود.

۰ کتاب‌خوانی

اول با «من ژانت نیستم» محمد طلوعی شروع کردم. کتابی‌ست نسبت به رمان طلوعی «قربانی باد موافق» گامی بسیار بلند به پیش و به دور از آن پیچیدگی‌هایی روایی و زبانی که بر رمان‌اش تحمیل کرده بود. طلوعی با این کتاب کلی مرا به سیاحت رشت برد، به زیر شهرداری رشت، جلوی کتاب‌فروشی طاعتی. بعد «آنیش» فریبا منتظرظهور را خواندم: داستان دغدغه‌ها که نه، مشکلات زنی تنها در جامعه‌ای مسلمان و مرد سالار با روایتی خطی و زبانی ساده.
قبل از این‌ها اما، بعد از این که هزار تا کتاب را نصفه نیمه ول کرده بودم، ترجمه‌ی آلمانی «خانه‌ی ساکت» پاموک را دست گرفته بودم. از آن دست کتاب‌هایی است که دل‌ات نمی‌آید، تمام بشود. مدام نگرانی که داری می‌رسی به آخر کتاب. عیش مفصلی کرده بودم که مزه‌اش هنوز زیر زبانم هست. پاموک (مثل طلوعی یا طلوعی مثل پاموک) – در این رمان دو بار و در دو جمله‌ی خیلی کوتاه از کسی به نام اورهان حرف می‌زند که دارد رمانی می‌نویسد. گویا «خانه‌ی ساکت» ترجمه شده اما مجوز نگرفته، به احتمال قریب به یقین به خاطر توصیف عرق‌خوری چند تا جوان.

۰ گوز و گوزن، شقایق و شقیقه

بر خلاف عقیده‌ی عموم، اعتقاد من بر این است که گوز به شقیقه ربط دارد. چرا که شقیقه به مثابه محل قرار گرفتن بخشی از مغز، مقر فرماندهی صدور گوز است. گوزن یا همان گوز سابق هم، به مثابه یک حیوان، ربط دارد به شقایق یا همان شقیقه‌ی سابق، به مثابه یک گیاه. دشتی را مجسم کنید مملو از شقایق که گوزنی بازی‌گوش در آن می‌دود. گاهی که می‌ایستد نفسی تازه کند، به شقایق‌ها نگاه می‌کند و می‌بویدشان. از کجا معلوم؟ شاید اگر گرسنه بود و شقایق‌خوار، یکی دو شقایق هم به نیش کشید. من حتا معتقدم گوزن و شقیقه هم به هم ربط دارند. مثلا یک کوه‌نورد را مجسم کنید در حال گذشتن از یک کوه‌ستان. ناگهان سر و کله‌ی گوزنی پیدا بشود و از حضور یک آدم بترسد و خدای ناکرده شاخی بزند به شقیقه‌ی طرف. به همین ترتیب می‌شود بین گوز و شقایق هم ارتباط برقرار کرد.
باور کنید، با کمی خیال‌پردازی می‌شود، همه چیز را به همه چیز ربط دارد.

۰ از کتاب‌ها

اعقتاد من بر این است که آدمی در طول زندگانی‌اش اصولا فقط دو نوع کتاب می‌خواند: آن‌هایی که دوست ندارد زود تمام بشوند و آن‌هایی که دوست دارد زود تمام بشوند.

صفحات 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22