۰ تاکسی‌نوشت

قصدم این است که دو جلد تاکسی‌نوشت را در یک جلد منتشر کنم در خارج از کشور و بدون سانسور. فعلا در حال کارکردن روی متن‌های دو جلد قبلی هستم. تاکسی‌نوشت زیر تازه هست و برای اولین بار منتشر می‌شود.

صبوحی

دم صبح، سر راهم به خانه، مردی گره کراوات شل، دگمه‌های بارانی و کت باز، دو پا خمیده و دور از هم، تکیه داده به یک ماشین کنار خیابان و دارد با بی‌حالی دست تکان می‌دهد. از بس خورده نمی‌تواند سر پا بیاستد. اما نع! دیگر بس است. امشب به اندازه‌ی کافی جنازه‌کشی کرده‌ای. رد می‌شوم. دل‌ام می‌سوزد. دل‌ات می‌آید، این وقت شب، این را را با این حال‌اش نرسانی در ِ خانه‌اش؟ ترمز می‌کنم، دنده عقب می‌گیرم و می‌ایستم جلوی پاش. به زحمت خودش را می‌کشاند داخل ماشین و ولو می‌شود روی صندلی عقب. تمجمج‌کنان تشکر می‌کند و آدرس می‌دهد. می‌رود دو سه خیابان بالاتر. در همان لحظه تصمیم می‌گیرم با کرایه‌اش بروم پمپ بنزین، یک بسته‌ی شیش تایی آب‌جوی خنک بگیرم، بعد در خانه‌ی تنهایی‌ام با خودم بنشینم به صبوحی کردن. شروع می‌کند به عذرخواهی از این که مست است و مسیراش کوتاه. مست‌ها به خصوص مست‌های آخر شب فقط حرف می‌زنند. تو هر چه بگویی، باد هواست. پس سکوت می‌کنم. چند لحظه بعد می‌گوید: «من واقعاً تحسین می‌کنم زن‌هایی مثل شما را که با این سن و سال و این وقت شب هنوز کار می‌کنید.» برمی‌گردم و می‌گویم: «زن؟» لابلای خنده‌ی مستانه‌اش می‌گوید: «اوه… ببخشید! مست که هستم اما این موهای بلند و سفید روی شانه‌ها و پشت گردن‌تان هم بی‌تقصیر نیست.»

۰ به سبک بورخس

دیده تو پروفایل فیسبوکم آمده، محل زندگی بوینس آیرس، ایمیل زده، تو توی بوینس آیرس چه کار می‌کنی؟ نوشتم، پیش خورخه‌ام. یه مدت منو دعوت کرده  پیش خودش. نوشت: کودوم خورخه؟ نوشتم: بورخس‌شون. نوشت: oh, i see!

۰ نامه از دوست

«آقا دستت درد نکنه. رمانت رو یک نفس خوندم. اونم در شبی توی یک دهکورەی پرت و زیر نور فانوس. روزش را همە دنبال فیلمبردار و کارگردان دویدە بودم و خسته‌گی‌ام بالکل از یادم رفت. چە قدر و در چه جاهای انگار حدیث نفس من بود و تو نوشته بودیش. امشب برگشته‌ام سر خونه و زندگیم و همین روزها باید دوبارە بخونمش و همت کنم نظرم رو دقیق‌تر برات بنویسم. یه جاهایی هم غلط غلوط چاپی داشت کە اذیت شدم. اما یک لذت عمیق بهت بدهکار شدم.

من ترا قربانت

برات خواهم نوشت داداش من.»

این‌ها را دوست ندیده‌ام به‌روژ آکرایی خصوصی برای من نوشته بود. ازش اجازه گرفتم که بگذارم‌اش این‌جا. نویسنده‌ها می‌دانند، از خواندن چنین جمله‌هایی در مورد کتاب‌ آدم، چه حالی به آدم دست می‌دهد، بخصوص وقتی از قلم یک نویسنده‌ی دیگر باشد، آن هم – به قول به‌روژ – در روز دوم سال باستانی. ممنونم برارجان!

لینک خرید رمان «اقیانوس بر شانه» در آمازون

۰ بهاران خجسته باد

تن‌هامان سالم، دل‌هامان عاشق، جیب‌هامان پرپول و بندیان ما آزاد، همه‌مان، از دوست و دشمن. از این سال و همه سال.
بهاران خجسته باد

۲ به شیوه‌ی کیان فتوحی

دی‌شب ساعت شده بود دو و من خسته از ساعت‌ها نشستن پشت میز و کلنجارفتن با کلمه و جمله، گفتم برای هواخوری و آماده شدن برای رفتن به رخت‌خواب دوری بزنم توی فیسبوک. همان اول کار برخوردم به لینک معرفی ِ رمان ِ «به شیوه‌ی کیان فتوحی» اثر هادی معصوم‌دوست. حوصله‌ی بیش‌تر پایین رفتن نداشتم. گفتم، تا سیگارم تمام بشود، تورقی می‌کنم توی کتاب و بعد می‌روم می‌خوابم.
نشان به آن نشانی که یک بار سر بلند کردم دیدم ساعت شده ۵، زیرسیگاری جا ندارد و مثانه‌ام در آستانه‌ی انفجار است. نزدیک به سی‌صد صفحه رمان را یک نفس روی مانیتور خوانده بودم.
از تعداد صفحه‌های این کتاب نباید ترسید، صفحه را کوچک گرفته‌اند. رمان آنقدر گیرا و کشش‌دار نوشته شده که سه ساعته می‌شود روی مانیتور خوانداش. خلاصه این که اگر دل‌تان یک رمان سانسورنشده‌ی سرراست ِ شوخ و شنگ ِ آمیخته با کمی اندوه ِ شیرین می‌خواهد، «به شیوه‌ی کیان فتوحی»، اثر هادی معصوم‌دوست توصیه می‌شود اکیداً!!!

۱ باز هم از عشق

بازنویسی ِ یک افسانه‌ی دیگر ِ آلمانی

روزی روزگاری همه‌ی حس‌ها با هم‌دیگر توی یک جزیره زندگی می‌کردند. همه بودند؛ خوشبختی، غم، دانش، همه؛ عشق هم بود. تا این که یک روز خبر رسید که به همین زودی جزیره در آب غرق می‌شود. پس همه دست به کار شدند و قایق و کشتی تهیه کردند و راه افتادند. فقط عشق ماند. می‌خواست تا آخرین لحظه توی جزیره باشد.

وقتی که دیگر داشت کار از کار می‌گذشت، عشق فریاد زد:«کمک! کمک!» ثروت سوار بر کشتی مجلل‌اش همان نزدیکی‌ها بود. عشق ازش پرسید: «ببینم، ثروت، می‌توانی کمکم کنی؟» ثروت گفت:« نه. یک عالم پول و طلا توی کشتی است. برای تو جا نیست.» عشق همین را از غرور که داشت سوار بر قایق پرشکوه‌اش رد می‌شد، پرسید. غرور گفت:«تو خیس آبی. ممکن است قایقم را کثیف می‌کنی.» غم که رد می‌شد، عشق به‌ش گفت:«بذار من هم با تو بیایم.» غم آه بلندی کشید و گفت:«اگر بدانی چقدر غمگینم. می‌خواهم تنها باشم.» خوش‌بختی هم رد شد اما آن چنان خوش‌بخت بود که صدای عشق به‌ش نرسید.

تا این که ناگهان صدایی به گوش عشق رسید. یکی داشت می‌گفت: «بیا! بیا من می‌برم‌ات.» یک پیرمرد بود. سوارش کرد و رسانداش به خشکی و رفت. عشق ناگهان فهمید، پیرمرد چه دینی به گردن‌اش دارد اما آن‌قدر خوش‌حال و راضی و خوش‌بخت بود که یادش رفته بود، اسم پیرمرد را بپرسد. پس رو کرد به دانش و ازش پرسید: «راستی این پیرمرد کی بود؟» دانش لب‌خند زد و گفت: «زمان بود.» عشق پرسید: «چرا نجاتم داد؟» دانش گفت: «چون فقط زمان اهمیت عشق را می‌فهمد.»

۱ عشق و جنون

به یاد پوریا عالمی که چند روز پیش تولداش بوده و شاید همین روزها بیاید بیرون.

بازنویسی ِ یک افسانه‌ی آلمانی

یک روز جنون به دوستان‌اش گفت: بیایید قایم باشک بازی کنیم. نادانی پرسید: «قایم باشک چیست؟» عقل براش توضیح داد. همه موافق بازی بودند غیر از ترس و تنبلی. جنون که داشت از خوش‌حالی دیوانه می‌شد، چشم‌هایش را بست و پشت به همه سرش را گذاشت رو دیوار و شروع کرد به شمردن. غم همین‌جوری برای خودش گریه می‌کرد. تردید هم همین‌طور، چون نمی‌دانست، برود پشت دیوار قایم بشود یا جلوش. خلاصه تا جنون تا بیست بشمرد، خاطرجمع رفته بود پشت بام خانه‌ی هم‌سایه. خیال‌راحت لای بوته‌ها و بالاخره هر کسی یک جایی قایم شده بود.

اولین کسی که جنون پیدا کرد، فضول بود، چون سرش را کرده بود بیرون، ببیند، جنون اول از همه کی را پیدا می‌کند. شادی نفر بعدی بود، چون صدای خنده‌هاش می‌آمد. خلاصه جنون همه را یکی یکی پیدا کرد، حتا خاطرجمع را.
وقتی دوباره دور هم جمع شدند، بدبینی پرسید: پس کو عشق؟ راست می‌گفت. همه بودند غیر از عشق. رفتند  دنبال‌اش. زیر تمام سنگ‌ها و رنگین‌کمان‌ها و پشت تمام درخت‌ها را گشتند. اما عشق پیداش نبود که نبود.
جنون یک تکه چوب گرفت دست‌اش و داشت فرو می‌کرد توی یک بیشه‌ی پرخار که ناغافل صدای فریادی بلند شد. عشق بود. جنون با نوک چوب زده بود هر دو تا چشم‌ عشق را کورکرده بود. بلافاصله افتاد به پای عشق و نادم و پشیمان شروع کرد به عذرخواهی و طلب بخشش و تصمیم گرفت سوی چشم عشق و همیشه هم‌راه‌اش باشد. عشق هم قبول کرد.
از آن روز تا حالا عشق کور است و جنون چشم و هم‌راه‌اش.

۰ گفت‌وگو

گفت، بیش‌تر نویسنده‌ها آدم‌ای پرحرفی‌‌ان. گفتم، اون که هچ! وقتیم گوش مفت گیرشون نمی‌یاد، می‌نشینن به نوشتن.

۱ رمان

دی‌شب یکی گفت، می‌شه رمان‌تونو در چند جمله تعریف کنین؟
گفتم، اگه می‌تونستم که ۲۵۰  صفحه سیاه نمی‌کردم که آخه، دوست گرامی.

۲

یک روز، هزار سال پیش، توی هانوفر با دوستی داشتیم راه می‌رفتیم که رسیدیم به چراغ قرمز. من وایسادم. گفت، چرا وایسادی؟ گفتم، چراغ قرمزه. گفت، بیا بریم! بیا آبرومونو نبر! دید من هاج و واج نگاش می‌کنم، گفت: اگه وایسیم، اونخ این آلمانیا می‌گن، این موسیاها وحشی بودن. ما ادب‌شون کردیم. حالا دیگه یاد گرفتن چراغو رعایت کنن. اما وظیفه‌ی من و تو به عنوان یک خارجی اینه که به اینا نشون بدیم، ماها به اصالت‌مون وفاداریم.

در این فاصله – خوش‌بختانه – چراغ سبز شده بود.

صفحات 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25