۰

یک زمانی دوستی داشتم که هم بسیار جاه‌طلب بود هم بسیار دروغ‌گو و در عین حال به شدت دچار عقده‌ی حقارت. (گفتم که؛ یک زمانی چنین رفیق داشتم. الان ندارم.) خلاصه این دوست سابق همان وقت‌ها رفت پاریس و چند روزی ماند و وقتی برگشت، دیگر غلام غلام از دهن‌اش نمی‌افتاد که غلام گفت، فلان و غلام عرق را این جوری می‌خورد. یکی یک روز از من پرسید، این غلام کی هست؟ گفتم، غلامحسین ساعدی. البته بعدترها سرانجام به افتخار کیف‌کشی دو سه شاعر و نویسنده نایل آمد که خود حدیث مفصلی است. همین‌قدر بگویم، نردبان ترقی را آن چنان پیموده بود که به خود گلشیری می‌گفت هوشنگ. الان که دیگر پس از صادرکردن چندین اثر در حوزه‌های فلسفه، سیاست و ادبیات و جامعه‌شناسی و دو سه مجموعه شعر و سه چهار تا رمان دیگر فکر می‌کنم به مارکز هم بگوید گابو.

۰

امشب آخرین امیدم را برای پیدا کردن تنها چیز گم‌شده در اسباب‌کشی از دست دادم: کتابی که فقط دو صفحه مانده بود، ترجمه‌اش تمام بشود.

شکلک ِ مردی سخت اندوه‌مند در شبی اوان زمستان، نشسته گوشه‌ی اتاق، با چای و سیگار، چشم دوخته به کاج‌های بلند روبرو و سر، گرم ِ اندیشه‌ی پیام ِ احتمالی ِ یک اتفاق.

۱

رمان من “اقیانوس بر شانه” منتشر شد. قابل خریداری در سایت آمازون در این نشانی

The Ocean on Shoulders

۰ از ترجمه

«آثار کلاسیک آثاری است که برای خوانندگان و دوستدارانش، ثروتی می‌سازند؛ اما این دارایی … کم‌ارزش‌تر نیست.» بالاخره “آثار کلاسیک” جمع است یا مفرد؟ و بعد “این دارایی” از چه چیزی کم‌ارزش‌تر نیست؟ حالا باز می‌شود به ضرب حدس و گمان فهمید، منظور نویسنده از این جمله در متن اصلی چه بوده اما این یکی را دیگر اصلن نمی‌شود فهمید:«شناخت خصائل اخلاقی به مثابه معادل انسانی مشخصه‌های کائنات است.»

“چرا باید کلاسیک‌ها را خواند”، صفحه‌ی فلان و بیسار

۲ رمان “اقیانوس بر شانه” به زودی منتشر می‌شود

۰ از مردگان به زندگان

محمد محمدعلی با انتشار چندین اثر داستانی اعم از رمان و مجموعه داستان کوتاه و با سابقه‌ی بیش از ۳۵ سال قلم زدن و فعالیت در عرصه‌های گوناگون ادبیات، امسال برای نخستین بار رمانی در خارج از ایران انتشار داد با عنوان «جهان زندگان» در ۱۶۲ صفحه و ۱۵قطعه.

«جهان زندگان» رمانی است که بازگویی روایت مختصر داستان آن در چند جمله ناممکن است. اما اگر ناگزیر از به دست دادن تصویری هرچند ناقص از کتاب باشیم می‌توانیم بگوییم، «جهان زندگان» از یک سو وصف جهان مردگان است و از دیگر سو شرح سفرها و رفت و برگشت‌هایی است از جهان مردگان به جهان زندگان، در گذشته و حال، در دوره‌های تاریخی قبل و بعد از انقلاب. مردگان یا به احضار روح هم می‌نشینند: «گاهی سوسوی نوری، از ستاره‌ای دوردست توجه‌مان را جلب می‌کند… آن سوسو را پررنگ می‌کنیم. جلو می‌آوریم تا آن کس را که دوست می‌داریم، یا دشمن می‌پنداریم، جلو چشم خود ببینیم…»، یا در رویاها، کابوس‌ها و توهم‌هایشان با یک‌دیگر روبرو و گاه در هم تنیده می‌شوند. هر بار مُرده‌ای حضور می‌یابد یا سفری به زمین رخ می‌دهد تا حادثه‌ای روایت شود و شرحی به دست بدهد از قتل‌ها، رنج‌ها، شکنجه‌ها و اتفاق‌هایی خُرد و کلان در فضاهایی مالیخولیایی، آن هم از منظر ذهنی «که خود به خود دو شقه است و گاه بین عین و ذهن گرفتار می‌شود و نه این است و نه آن. هم این است و هم آن…»

علاوه بر این‌ها می‌توان رمان را شرح و توصیف ِ تلاش برادر و خواهری دانست که مرده‌اند و می‌خواهند فیلمی «حوالی درام خانوادگی» بسازند که برادر متن‌اش را بنویسد و خواهر فیلمبرداراش باشد. مردگان، هم در جهان خویش و هم در جهان زندگان، خود و دیگران را می‌بینند، گاه مرده‌ و گاه زنده. خواننده روایتی می‌خواند از گفت‌وگوها و بحث‌ها پیرامون آن‌چه که گذشته است. و این همه در تلاش برای گشودن رازی است سر به مهر، جستجویی است برای یافتن آن راز در زندگی خویش و دیگران و در سرنوشت چند نسل؛ رازی که همواره کینه‌ها آفریده و خون‌ها ریخته؛ کلافی سردرگم از کینه‌ورزی، قصاص و انتقام ایجاد کرده است که از نسلی به نسل بعدی انتقال پیدا می‌کند و ادامه می‌یابد. «یک کینه‌ورزی کوچک به یک کینه‌کشی بزرگ» تبدیل می‌شود چرا که «ما وارث اشتباهات خویش هستیم، وارث اشتباهات خویشاوندان خویش هستیم» و «تنها میراث ماندگار مرده سرنوشت به هم پیچیدۀ وارثان اوست»، وارثان « شادی‌ها دردسرها لاپوشانی‌ها و کتمان‌ها.»

شخصیت‌ها مُرده و در عین حال زنده‌اند، میان ِ ذهن و عین گیر کرده‌اند، در چنبره‌ی اوهام گرفتار‌اند و معلق‌اند در فضایی گنگ و مبهم. «… همه چیز بین خواب و بیداری و بین عین و ذهن می‌گذرد و چیزی مستند نمی‌شود تا به کسی نشان بدهیم.»

رمان با گزارش نخستین سفر از جهان مردگان که در آن «همه چیز مسطح و مهتاب‌گون و حرکات آهسته و بطئی است»، به جهان زندگان آغاز می‌شود و با آخرین سفر پایان می‌گیرد.

راوی نویسنده‌ای است که «دو مجموعه داستان در خارج»  از کشور منتشر کرده، تحت تعقیب صاحب‌های تازه‌ی قدرت سیاسی و «آزادی‌خواه» است، کسی است که «حتی حاضر نشد داستان و مقاله‌ای در مجله و روزنامه‌شان بنویسد چون یک سال پس از استقرار آنی نبودند که باید می‌بودند. چون خدعه کردند و مردم را به بی‌راهه کشاندند. چون به قول خود وفا نکردند. چون هیچ احساسی به مردم نداشتند. چون امت را به جای ملت نشاندند.» او به جرم «حمل کتاب ضاله» دستگیر، زندانی و شکنجه می‌شود تا به اتهام‌هایی موهوم یا مضحک اعتراف کند. از جمله اتهام‌های او این است که «اطلاعاتی از مردگان بی کفن و دفن به خارجی‌ها» داده. او نویسنده‌ای است که «همواره احساس می‌کند … برای هر سطر از نوشته‌هاش می‌بایست پاسخگوی نهادی آشکار و پنهان باشد». شغل‌اش مهندس مشاور و طراح شرکتی وابسته به شهرداری‌ست که باید «طرح جامع تبدیل گورستان سی ساله کشور به مرکز فرهنگی، تربیتی و مذهبی» را پیاده کند.

درون‌مایه‌

«ما وارث درگذشتگان خویشیم، اما این به آن معنا نیست که گوشه‌ای بنشینیم و دست روی دست بگذاریم، و چون وارث درگذشتگان خویشیم، در پی تغییر سرنوشت خود و اطرافیان خود نباشیم. یا حتی ندانیم چه بر سرمان آمده که نتیجه گرفته‌ایم ما وارث درگذشتگان خویشیم.» این جمله‌ها که در سرآغاز کتاب آمده، درون‌مایه‌ی کتاب را نیز تشکیل می‌دهد. جمله‌هایی از این دست که «ما وارث اشتباهات خویش هستیم. وارث اشتباهات خویشاوندان خویش هستیم.» در گونه‌های متفاوت جای جای در متن رمان آمده است.

رمان مدرن

می‌توان «جهان زندگان» را رمانی سیاسی خواند اما می‌توان آن را رمانی در بررسی تاریخ نیز خواند چون – چنان که آمد – تلاشی است در یافتن سرمنشاء «رازی» است در تاریخ یک خانواده که نسل‌ها را به خاک و خون کشانده و هنوز می‌کشد. در هر دو صورت باید «جهان زندگان» را رمانی مدرن دانست چرا که از ویژگی‌های پذیرفته شده‌ی رمان مدرن چون تکنیک کولاژ، پرهیز از روایت خطی، پا در هوا گذاشتن خواننده برخوردار است. حضور نویسنده در متن: «کاش قادر بودم این نوع حرف زدن را بنویسم. بنویسم چگونه عوعوی من، واق واق این زندگی را هاپ‌هاپ» کرد، تردیدهایش در راویت: «راستش نمی‌دانم این قطعه را خواب ببینم بهتر است یا در بیداری…» و نیز خطاب‌اش به خواننده: «آیا شما به ساده‌دلی و صداقت من نمی‌خندید؟» از دیگر ویژگی‌های رمان مدرن هستند.

محمدعلی در «جهان زندگان» خرده‌روایت‌ها را به گونه‌ای در بخش‌های مختلف کتاب می‌نشاند که خواننده اگر از حافظه‌ای قوی برخوردار نباشد، ناگزیر است برای بازشناختن شخصیت‌ها، تعقیب سیر حوادث، ربط آن‌ها به هم و سرانجام به امید به دست آوردن تصویری کامل بارها و بارها به صفحه‌های قبلی رجوع کند. محمدعلی با شرکت دادن خواننده در متن، به چالش کشیدن او برای کشف شخصیت‌ها و ارتباط آن‌ها با یک‌دیگر و پیوندشان با حادثه‌ها لذتی به خواننده می‌بخشد که خاص رمان مدرن است.

در صفحه‌های پایانی ِ «جهان زندگان» دو شخصیت تازه رمان وارد می‌شوند. چه بسا ورود این دو وعده‌ی محمدعلی باشد برای رمان بعدی تا در سفرهای دیگراش از جهان مردگان به جهان زندگان باز خواننده را با خود به گذشته‌های دورتر ببرد، خبر بیاورد و خبر بیاورد و راز بگشاید تا شاید سرانجام کشف کنیم چرا این همه کین می‌ورزیم و خون می‌ریزیم.

چند تکمله

محمدعلی گویا به هوش یا دقت خواننده اعتماد ندارد و شاید به همین خاطر است که مدام برای خواننده توضیح می‌دهد که «خواهرم یعنی مریم»، «قاتل پدرم یعنی علی عاصفی»، «من یعنی پسرش»، «برادر آخر یعنی محمود». تکرار چند باره‌ی سوختن و گرم شدن «مثل کوره آهنگری» از چشم ویراستار کتاب  خانم سیما غفارزاده زندی دور مانده است و سرانجام این که بر من روشن نشد، چرا ابعاد چیزهایی از قبیل سنگ گور، قاب عکس، دریچه‌ی آهنی زندان، موزائیک و تابلوهای نقاشی و صندوقچه ۳۰ در ۴۰ است؛ هم چنین است تکرار سه ماه و ده روزی که هم مدت زندانی شدن راوی است و هم اختلاف سنی خواهر راوی و یکی دیگر از شخصیت‌های رمان.

نقل از سایت بی بی سی

۱ از کلمات (۱)

جوان‌تر که بودم، در وطن، دو کلمه‌ی “دوریان” و “گری” را یک کلمه می‌خواندم، سر هم. می‌خواندم: «دورویان‌گری» تو بگیر بر وزن ریخته‌گری، صوفی‌گری یا به قول امروزی‌ها لابی‌گری مثلن.
هیچ یادم نمی‌آید این دو کلمه شنیده باشم‌ اما  را این طرف و آن طرف خوانده بودم. حرجی هم بر من نبود. سی و پنج سال پیش حتا اسم اسکار وایلد هم به من جوان ِ ساکن  خمام نرسیده بود. باری بر پایه‌ی چنان خوانشی از عنوان کتاب، این تصویر و تصور در من ایجاد شده بود که اسکار وایلد در “دورویانگری” کسانی را به تصویر می‌کشد که به دورویی می‌گروند یا به آن گرایش دارند، در یک کلام دورو و ریاکار و مزور و این جور چیزها هستند.

این ماند و ماندم تا وقتی بزرگ‌تر شدم و آمدم این‌جا و کمی آلمانی یاد گرفتم و به کشف بزرگی ره‌نمون شدم: دیدم ای دل غافل دورویانگری نیست، Dorian Gray است. هیچ ربطی هم به تزویر و ریا و دورویی و این‌ها ندارد.

این گذشت و گذشت تا چند وقت پیش برای نوشتن مقاله‌ای رفتم سراغ کتاب‌هایی که در مورد نیما دارم. میان‌شان یکی بود با عنوان «زن، غول و ارابه، مجموعه داستان‌های نیما یوشیج، گردآوری و تدوین روح‌الله مهدیپور عمرانی». بماند که بعد در صفحه‌ی اول یک “کامل” به “مجموعه داستان‌های…”  و یک “بررسی” به “گردآوری و تدوین…” روی جلد اضافه شده. چاپ اول ،۱۳۸۰ نشر روزگار و در ۵۰۰۰ نسخه. صفحه‌ی اول‌اش هم به عادت مالوف به خط شکیل خودم نوشته بودم: ناصر غیاثی، رشت، آذر ۸۰٫

توورقی کافی بود، نشان بدهد، کتاب مصداق عینی کتاب‌سازی است و آن بخش بررسی‌اش بسیار پرت و کسل‌کننده. با این وصف اما در صفحه‌ی ۳۳ کتاب مذکور یک کلمه بود که موجبات تسلای خاطر عمیقی را برای من فراهم نمود.  زیر عنوان “نیما و طنز” تراویده از خامه‌ی آقای روح‌الله مهدی‌پور عمرانی چنین خواندم: «نیما با دیدگانی تیزبین و … درون رفتارها و کردارهای [بله، هم “رفتارها”، هم “کردارها”] … انسان‌ها را … در معرض دید همگان قرار می‌دهد و دورویانگری و مکر و ترفندشان را به ریشخند می‌گیرد.»

گفتم: آقای غیاثی، ترا چه غم که تنها مرد ِ تنهای شب نیستی.

۰ نویسنده با خودش

–  استاد فلسفه بلند می‌شود، صندلی‌اش را می‌گذارد روی میز و رو به دانش‌جوها می‌گوید: «کی می‌تواند ثابت کند این صندلی وجود ندارد؟» چند ثانیه بعد دانش‌جویی بلند می‌شود، به صندلی نگاه می‌کند و می‌گوید: «کدام صندلی؟» و ازکلاس می‌رود بیرون.

–  حالا چرا می‌رود بیرون؟

– این مهم نیست. مهم این است که رفتن‌اش شنونده یا خواننده را وادار می‌کند بیش‌تر فکر کند.

۰ خیال‌ورزی (۲)

دلم می‌خواهد با سیگار و آب‌جو یک فیلم ببینم کانگستری یا مافیایی، فرقی نمی‌کند. محصول آمریکا باشد، هفت‌تیربازی تویش باشد اما بُکُش بُکُش نباشد. روبرت دو نیرو رییس یک باند مخوف باشد، از آن بی‌رحم‌های خون‌سرد که مثل آب خوردن آدم می‌کُشند؛ داستین هوفمن هم یک پلیس تنهای بدبخت ِ الکلی باشد جیره‌خوار دونیرو. دو نیرو ویسکی بخورد و بخندد، هوفمن راه برود و بلنگد. دو تا ترانه‌ی اعتراضی‌ هم تویش باشد. یکی‌اش را شاهین نجفی بخواند با ترانه و آهنگ خودش، یکی‌اش را نامجو با ترانه و آهنگ خودش، در همان سبک کارهای اول‌اش، نه این چُس‌ناله‌های تازه‌اش. موسیقی فیلم را مشکاتیان و علیزاده با هم بنویسند و توش کیهان کلهر هفت هشت دقیقه کمانچه بزند، از همان‌ها که توی زمستان عیلزاده می‌زند. داستان‌اش اقتباسی باشد از یکی رمان‌های خودم. کارگردانی‌اش هم با خودم باشد.

۰ خیال‌ورزی (۱)

روزی را تصور کن که شخصیت‌های یک نویسنده سورپرایزش کنند و براش جشن تولد بگیرند. شراب و شیرینی بخورند و بگویند: مرحبا! چقدر عالی پروراندی‌مان.
یا آن روزی را تصور کن که شخصیت‌های یک نویسنده شورش خونینی علیه‌اش به پا کنند که ما را درنیاوری، نساختی‌مان. چه قیامتی بشود آن روز.

تو اما فقط تصور کن، حتا اگر تصورکردن‌اش سخته.

صفحات 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26