۰ گزارش کتاب‌خوانی

چند وقت پیش ترجمه‌ی آلمانی «دنیای سوفی» را خواندم. کم پیش نیامد بگویم، حیف! این‌جاش حتمن سانسور شده. بعد با چه مشقتی «زندگی‌نامه‌ی نیما یوشیج» را تمام کردم، نوشته‌ی مصطفی اسلامیه. می‌نویسم چرا با مشثت. آخرین کتابی که تمام کردم «جهان زندگان» بود، رمان تازه‌ی محمد محمدعلی. گرفت مرا حسابی. دارم می‌نویسم چرا.

حالا رسیده‌ام به اواسط ِ «خانه‌ام ابری است» از دکتر تقی پورنامداریان. چندین سال پیش مقاله‌ای از او خوانده بودم در مور شاملو. یادم نیست کجا اما یادم هست، به خودم گفته بودم این نام یادت باشد. (البته گذشته از قلم و دانش کم‌بدیل‌ ایشان اسم‌شان هم جوری هست که حتا در ذهن آدم کم حافظه‌ای مثل من هم می‌ماند.) حالا می‌بینم، حق داشتم. کتاب درجه یکی است در شناخت نیما و شعر و عصراش.

این وسط مسط هم گاهی که از معقولات خسته می‌شوم، می‌روم از سر تفنن یک داستان از ترجمه‌ی آلمانی ِ «مرگ و زندگی در هتل عمو سام» اثر بوکوفسکی الکلی ِ دیوانه را می‌خوانم.

۰ گفت‌وگو با خدا

–         گفتم، خدایا حالا چکار کنم؟

–         خُب، بعد خدا چی گفت؟

–         هیچی. مثل همیشه سکوت کرد.

۱

ده سال گذشت (+)

۱

پتر بیکسل
فارسی: ناصر غیاثی

خاطره

از پشت آب‌جویی که مدت‌ها پشت‌اش نشسته بود، بلند شد و گفت: «ناتالی؛ زنی که عاشق‌اش بودم، اسم‌اش ناتالی بود.»

۰ پرشدن خلاء

محمدرضا شفیعی کدکنی/حالات و مقامات ِ م.امید/انتشارت سخن ص ۸۷ می‌نویسد: «نشر شعر ِ “حافظ جان ِ” اخوان مایۀ دردسری شد برای اخوان، بعد از مرگ او. در یکی از دایرة‌المعارف‌های بزرگ و بسیار مهم عصر ما که به زبان فارسی و درتهران چاپ می‌شود، در مدخل اخوان ثالث مقاله‌ای چاپ شد (سال چاپ ۱۳۷۵) مدتها بر سر اینکه چه کسی آن مقاله را بنویسد از بنده پرسش می‌شد. قبلا چند نفر، ظاهراً، نوشته بودند و به دلایلی پذیرفته نشده بود. من آقای دکتر جلالی پندری را، که در دانشگاه تهران درسی هم با اخوان گذرانده بود و تقریرات درس اخوان به خط او موجود است و اخوان در چند یادداشت از او تجلیل بسیار کرده است، معرفی کردم. مقاله را سرانجام او نوشت و بسیار خوب و به هنجار. مقاله چاپ شد و نشر یافت. یکی از روحانیون سیاسی عصر، وقتی آن مجلد را دیده بود، آشوبی به پا کرده بود که «این مرد کافر است و زندیق و دشمن دیانت و شعر حافظ جان را گفته است… نباید در دایرة‌المعارف نامی از او بیاید.» ناچار شدند تمام نسخه‌های آن مجلد را جمع آوری کردند و مدخل “اخوان الصفا” را که در جوار مدخل “اخوان ثالث” قرار می‌گرفت چندان گسترش دادند و بر حجم آن افزودند تا آن خلأ پر شد و کتاب بار دیگر به صحافی رفت و نشر یافت».

با جست‌وجوی کوچکی در اینترنت شعر “حافظ جان” را پیدا کردم:

سیه کاران در میخانه ها بستند حافظ جان

خم و مینا و جام باده بشکستند حافظ جان

به مستان ِ می انگور حدها می زنند آنان

که از حجب و حیا و کبر و کین مستند حافظ جان

خدا گویند و می گیرند جان و مال مردم را

خدا داند که بس دیوانه و پستند حافظ جان

خدا کی نان شب با شرط ایمان می دهد کس را

چرا الله یون اینرا ندانستند حافظ جان

ببین شبها چه تاریک است زیر پرچم الله

ببین مردم چه بدبخت و تهیدستند حافظ جان

همان اهریمن است الله و من در آن ندارم شک

گواهم ایزد و ایرانیان هستند حافظ جان

سلامی کن به خیام ابرمرد از من مزدک

بگو پستان در میخانه ها بستند حافظ جان

۰ کافکا از نمای نزدیک

می‌گویند پس از شکسپیر بیش از هر نویسنده‌ی دیگری در مورد کافکا نوشته‌اند و می‌نویسند. بی‌اغراق و به تقریب هر ماه کتاب تازه‌ای در مورد کافکا منتشر می‌شود که ساحتی نو از زندگی، شخصیت، آثار و جایگاه‌اش در ادبیات را مورد بررسی قرار می‌دهد. تو گویی پژوهش درباره‌ی نویسنده‌ای که نخستین کتاب‌اش با عنوان “تاملات” تنها در ۸۰۰ نسخه و به سال ۱۹۱۲ منتشر شده و فروش‌اش دوازده سال طول کشیده بود، تمامی ندارد.

در میان انبوه کتاب‌های کافکاپژوهی به تازگی کتابی به کوشش راینر شتاخ زندگی‌نامه‌نویس شصت و یک ساله‌ی آلمانی با عنوان اصلی “این کافکاست؟” و عنوان فرعی ” ۹۹ سند” توسط انتشارات اِس فیشر در آلمان منتشر شده است. شتاخ در سفرهای پژوهشی به کشورهای مختلف و در گشت و گذار در کتاب‌خانه‌ها، موزه‌ها و آرشیوها سندهای تازه یا کم‌تر منتشرشده‌ای به دست آورد و برگزیده‌ای از آن‌ها را در کتابی با سی‌صد واندی صفحه‌ گردآوری و در سال جاری ِ میلادی منتشر کرد. در این مجموعه علاوه بر نامه‌ها و یادداشت‌های روزانه کافکا، عکس‌ها، مقاله‌ها و کارت پستال‌های فراوانی درج شده که برای نخستین بار به صورت کتاب در اختیار عموم قرار گرفته است.

راینر شتاخ و کافکا

راینر شتاخ پیش از این نیز سه کتاب دیگر در مورد کافکا انتشار داده بود. نخستین کتاب شتاخ ِ در مورد کافکا با عنوان «اسطوره‌ی اروتیک کافکا» به سال ۱۹۸۷ منتشر شد. اما آن‌چه که شتاخ را در بین زندگی‌نامه‌نویسان کافکا سرآمد می‌کند و در میان انبوه آثار نوشته شده در مورد شخصیت، زندگی و آثار کافکا جایگاه ویژه‌ای به او می‌بخشد، تالیف یک زندگی‌نامه‌ی سه جلدی از کافکا است. جلد اول که اصل و نسب و جوانی کافکا را دربرمی‌گیرد، هنوز انتشار نیافته، چون بسیاری از نامه‌ها، دست‌نوشته‌ها و یادداشت‌های روزانه‌ی ماکس برود، صمیمی‌ترین دوست کافکا و نیز سندهایی که او از کافکا جمع‌آوری کرده بود، در زوریخ و تل‌آویو نگه‌داری می‌شود و در اختیار کم‌تر کسی قرار داده می‌شود. شتاخ در صدد است پس از دسترسی به این سندها جلد اول زندگی‌نامه‌ی کافکا را منتشر کند. جلد دوم با عنوان «سال‌های تصمیم‌گیری» که از سال ۱۹۱۰ تا ۱۹۱۵ از زندگی کافکا را در برمی‌گیرد، به سال ۲۰۰۲ منتشر شد. سرانجام جلد سوم با عنوان ِ «سال‌های شناخت» که تا زمان مرگ کافکا در سال ۱۹۲۴ را دربرمی‌گیرد، به سال ۲۰۰۸ انتشار یافت. این دو کتاب که بالغ بر ۱۵۰۰ صفحه‌اند با استقبال گسترده‌ی کافکاشناسان و علاقه‌مندان او مواجه شدند. اهل فن معتقدند، گذشته از این‌که تالیف زندگی‌نامه‌ایی چنین ژرف و همه‌جانبه از کافکا تاکنون بی‌سابقه بوده است، شتاخ موفق شده است ژانر جدیدی در زندگی‌نامه‌نویسی پایه‌گذاری کند، چرا که می‌توان زندگی‌نامه‌ی او از کافکا آن را چون رمانی هیجان‌انگیز خواند و دچار ملال نشد.

ضدکلیشه

تصویر کلیشه‌ای موجود از کافکا تصویر مرد یهودی است بیمار، افسرده، تنها، درون‌گرا، آدم‌گریز، کم حرف، خجول و گیاه‌خوار؛ مردی با یک متر و هشتاد و یک سانت قد که زندگی مرتاض‌گونه‌ای داشت. اما نگاه شتاخ در “این کافکاست؟” نگاهی است ورای این کلیشه‌ها. او نشان می‌دهد، این تصویر گرچه بیش و کم درست است، اما کامل نبوده و به عبارتی دیگر تمام حقیقت ِ کافکا را بیان نمی‌کند. گرچه شتاخ سعی در تصحیح تصویر رایج و کلیشه‌ای از کافکا ندارد اما به تکمیل آن می‌نشیند و تصویری جامع‌تر در برابر ما قرار می‌دهد مکمل تصویری تک‌بعدی موجود از کافکا. کنار هم گذاشتن این تصویرها گرچه چهره‌ای کاملا دیگر از کافکا نمی‌سازد اما به شناخت ِ ما از زندگی و شخصیت ِ او عمق بیش‌تری می‌بخشد.

این کافکاست؟

“این کافکاست؟” در هشت عنوان دسته‌بندی شده است: ویژگی‌ها، احساس‌ها، خواندن و نوشتن، اسلپ استیک، بازتاب‌ها، توهم‌ها، مکان‌های دیگر و پایان. شتاخ در هر دو یا دست بالا سه صفحه یک سند و اغلب همراه با عکس ارایه می‌کند و تکمله‌های کوتاهی نیز بر آن می‌افزاید. از آن جمله‌اند رابطه‌ی کافکا با زنان بویژه روسپی‌ها، رفت‌وآمداش به روسپی‌خانه‌ها، دل‌بستگی‌اش به دختر سرایدار خانه‌ی گوته (موزه)، رابطه‌اش با پول، دروغ‌های مصلحت‌آمیز‌اش، بی‌اعتمادی او به پزشک‌ها، اکراه‌اش از واکسن، ورزش‌های کافکا، تقلب‌اش در امتحان نهایی مدرسه، شوخی‌ها، گریستن‌ها و عصبانیت‌هایش، علاقه‌‌اش به آبجو، ترس‌اش از موش، دست خط‌اش به زبان عبری، طرح‌هایی که کافکا از چهره‌ی خودش و مادرش کشیده است و نیز “جعل” امضای توماس مان.

چند نمونه

تمام کسانی که کافکا را از نزدیک دیده بودند، از تاثیر ژرف چشم‌های او در امان نبوده‌اند. برخی رنگ‌شان را آبی می‌دانستند و برخی دیگر چون ماکس برود و چند دوست دیگر آن‌ها را خاکستری می‌خواندند. در این میان صادرکننده‌ی گذرنامه‌ی کافکا به قول شتاخ در تکمله‌اش “راه حلی دیپلماتیک” می‌یابد و آن را “سرمه‌ای- خاکستری” ذکر می‌کند، رنگی کافکایی. شتاخ اما تنها به زندگی خصوصی کافکا قناعت نکرده و نمونه‌هایی از زندگی ادبی او را نیز برجسته می‌کند. از آن جمله‌اند، تنها دشمن کافکا، نویسنده‌ای به نام ارنست وایس، اکراه کافکا از یک نویسنده‌ی زن به نام لاسکر- شولر، عدم علاقه‌اش به نوشتن نقد، نقشه‌ی دقیق آپارتمان پدرومادر کافکا و تطابق‌ها و تفاوت‌های آن با خانه‌ی “گرگور زامزا”، شخصیت داستان ِ “مسخ” و نامه‌ی یکی از خوانندگان کافکا به او برای کمک در فهم «مسخ». نمونه‌ی دیگر شرح ماجرای تنها داستان‌خوانی کافکا در بیرون از پراگ و در مونیخ است. نویسنده‌ای به نام ماکس پولور در گزارشی می‌نویسد، پنجاه نفر برای شنیدن داستان کافکا در سالن جمع شده بودند. در طول مدتی که کافکا «در سرزمین محکومین» را می‌خواند، سه شنونده بی‌هوش شدند و بقیه نیز در لحظه‌های آخر از جلسه گریختند. اما کافکا بدون توجه به آن‌چه در سالن می‌گذشت، هم چنان به خواندن داستان‌اش ادامه داد. ناگفته نماند که ماکس برود وقوع چنین اتفاقی را خلاف حقیقت می‌داند. شتاخ به دست‌بردن‌های خودسرانه‌ی ماکس برود در دست‌نوشته‌های به جا مانده از کافکا نیز اشاره دارد و می‌نویسد: «… [در یک] صفحه – علاوه بر جوهر سیاهی که کافکا استفاده کرده بود، رد سه نوع وسیله‌ی نوشتن دیگر وجود دارد: مداد قرمز، مداد آبی و جوهر بنفش.» شاید بتوان از پیش‌نویس «نامه به پدر» معروف کافکا از جمله مهم‌ترین این سندها نام برد. شتاخ می‌نویسد، کافکا سال‌ها پیش از نوشتن این نامه، دو پیش‌نویس دیگر هم نوشته بود که تا امروز تنها یکی از آن‌ها به دست آمده است. پیش‌نویس موجود نسبت به نامه‌ی منتشرشده کوتاه‌تر است و لحن تندتری دارد.

این کافکاست

شتاخ در پیش‌گفتار کتاب می‌نویسد: « بی‌مایگی خواهد بود اگر بگوییم همه‌ی این‌ها کافکا است. مهم این است که می‌توان در تمام این خرده ریزهای پیش پا افتاده او را بازشناخت.» سندها و تکمله‌های شتاخ در “این کافکاست؟” جنبه‌ها و گوشه‌هایی از زندگی و شخصیت کافکا را پیش رو می‌گذارد که پیش از این تنها کافکاشناسان از آن باخبر بودند و بر خواننده‌ی عادی کافکا پوشیده مانده بود. «این کافکاست؟» ترس ِ آمیخته به احترام خواننده از کافکا را فرومی‌ریزد، به هاله‌ی غیرطبیعی، اسطوره‌ای و مقدس کافکا جلوه‌ی دیگری می‌بخشد، فرانتس کافکا را زمینی کرده و خواننده را به او نزدیک می‌کند. و پس می‌توان همراه با شتاخ در انتهای پیش‌گفتار کتاب، به پرسش مطرح شده در عنوان کتاب پاسخ مثبت داد و “این کافکاست؟” را کتابی خواند در دعوت از کسانی که یحتمل به خاطر وجود ذهنیتی یک سویه از کافکا رغبت چندانی به او و آثاراش ندارند.

منبع: بی بی سی

۲ حرف مرد یکی‌ست

در جهنم از چوپان دروغ‌گو پرسیدند: چه‌کاره‌ای؟ گفت: دهقان فداکار!

۴ تمام جهنم

یادم نیست کجا خواندم یا شنیدم که روزگاری وقتی کلیسا اعلام کرد، بهشت می‌فروشد، مردم دار و ندار می‌فروختند تا گوشه‌ای در بهشت دست‌وپاکنند.

فرزانه پس از آن که دید هیچ گوشی بده‌کار ِ یاوه یاوه گفتن‌های او نیست، رفت پیش اربابان کلیسا و کل جهنم را خرید. بعد از آن به میدان شهر آمد و فریاد کشید: مردم! دیگر بهشت نخرید که تمام جهنم مال من است و نمی‌گذارم هیچ احدالناسی داخل‌اش بشود.

۲ جدال با مدعی

یکی ایمیل فرستاده که چرچیل سیاستمدار انگلیسی و برندۀ جایزۀ نوبل روزی به ملکۀ انگلیس گفت خیا‌لتان راحت تا زمانی که اسلام در خاورمیانه است،. به استعمار هیچ ضرری نمیرسد.

براش نوشتم: اول این که چرچیل سیاست‌مدار نبود و صاحب کارخانه‌ی سیگارسازی وینستون بود. دوم این که جایزه‌ی نوبل نگرفته بود و جایزهی مرغ طلایی گرفته بود. سوم روز نبود و شب سر میز شام بود. چهارم چرچیل پیش ملکه نبود و پیش وزیر دخانیات بود. پنجم گفته بود تا زمانی که در خاورمیانه قلیان هست، به کارخانه‌ی ما ضرری نمیرسد و سرانجام ششم این که تو آن‌جا نبودی، من بودم. زیر میز قایم شده بودم که اینها را شنیدم و برات تعریف کردم. حالا دهن لقی‌ات بخورد توی سرت، چرا نیم‌فاصله را رعایت نمی‌کنی مردک؟

۰ پتر بیکسل/ ناصر غیاثی

یاوه

مادام به سخن‌ران گفت، تا حالا سر نعش هیچ مُرده‌ای سخن‌رانی به این زیبایی نشنیده بودم.

سخن‌ران از اظهار لطف مادام تشکر کرد.

مادام گفت: فقط یک سئوال داشتم.  شما از این مرد بدتان می‌آمد یا دوست‌اش داشتید؟

صفحات 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27